فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 318 الی 320

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 318 الی 320

ویرایش: 1396/2/22
نویسنده: chaampol

چند لحظه بیشتر نگذشته بود که گرمی لب هاشو روی پیشونیم حس کردم و صدای آرومش که گفت : -بهت افتخار می‌کنم . این همه نجابت ستودنیه.
قلبم داشت تند تند می‌زد دعا کردم نفهمه بیدارم. ازم فاصله گرفت و نفسمو آروم بیرون دادم.
تخت تکونی خورد فهمیدم از رو تخت پا شده.
آروم چشم هامو باز کردم نگاهی به جای خالیش انداختم.
با باز و بسته شدن در سرویس بهداشتی آسوده از جام بلند شدم لباس هامو پوشیدم و موهامو شونه کردم بستمشون.
ارشاوین...از سرویس بهداشتی بیرون اومد لحظه ای هر دو بهم خیره شدیم
زودتر از آرشاوین نگاهم و ازش گرفتم هر دو آماده از اتاق بیرون رفتیم..
سام مثل دیروز تو رستوران هتل منتظرمون بود با دیدنمون لبخند زنان اومد طرفمون گفت:
_یه خبر دسته اول
آرشاوین دست داد بهش
_خوب چی هست این خبر دست اول
_برای دو ساعت دیگه براتون بلیط به مقصد روسیه گرفتم
باورم نمیشد انقدر زود میتونستم پدر و مادرمو ببینم
با ذوق گفتم:وای ممنون
لبخندی زد
خوشحالم که انقدر خوشحال شدی آرشاوین چیزی نگفت
بعد از خوردن صبحانه و برداشتن وسایلامون با سام به فرودگاه رفتیم



دل تو دلم نبود بعد از دو سال پدر و مادرم و میدیدم
وقتی بلندگوی فرودگاه پرواز و اعلام کرد استرس افتاد به جوونم از سالن فرودگاه خارج شدیم و رفتیم سمت باند پرواز هواپیمایی کنار آرشاوین روی صندلی نشستم و کمربندم بستم دست مردونه ی آرشاوین روی دستم نشست و آروم فشاری به دستم آورد
چشم هامو بستم تا از طولانی بودن سفر کم بشه تمام این دو سالی که گذشت جلوی چشم هام اومد دلم برای خواهرکم تنگ شد
قطره اشکی از گوشه ی چشم های بستم روی گونم سر خورد باورش برام سخت بود که چنین روزایی رو پشت سر گذاشته باشم نجات جونم و مدیون مسیحا بودم کاش میشد دوباره ببینمش ازش بابت کمک هاش تشکر کنم نمیدونم چقدر تو فکر و خیال بودم که با صدایی که رسیدنمون رو اعلام کرد چشم هامو باز کردم.....
نگاهی به آرشاوین انداختم
انگار از نگاهم حرفم و خوند که گفت:
_نگران نباش فعلا کسی منتظر ما نیست..میخواستم سوپرایزشون کنم
سری تکون دادم و از هواپیما خارج شدیم
بعد از رد شدن از قسمت امنیتی نگاهی به شهری که پدر و مادرم داشتن توش نفس میکشیدن انداختم
و با لذت هوای پاکشو نفس کشیدم آرشاوین تاکسی گرفت
با اینکه چندین سال پیش روسیه اومدم اما برام نا آشنا بود همه جا طاقت نیاوردم
_الان کجا داریم میریم؟!
_خونه ی پدر و مادرت گفتم شاید بخوای هر چه زودتر ببینیشون
سری تکون دادم
از خیابون های بزرگ و سرسبز عبور کردیم
ماشین کنار خونه ای کوچک و زیبا ایستاد دوباره قلبم شروع به تند زدن کرد
از ماشین پیاده شدم و نگاهی به خونه ی رو به رو انداختم آرشاوین دستمو گرفت
احساس میکردم قدم هام سنگین شدن و نمیتونستم از جام تکون بخورم
قدمی برداشتم
ارشاوین زنگ درو زد زنی به روسی گفت : کیه
آرشاوین به انگلیسی گفت:درو باز کنید
دهنم قفل شده بود در آروم باز شد میترسیدم سرم و بلند کنم با فریاد زن به خودم اومدم
باورم نمیشد این زن رنجور و ساده پوش مادر درودانه ی من باشه
قدمی برداشت که خورد زمین تند رفتم سمتش و کنارش رو زمین زانو زدم دستش اومد بالا صورتم و لمس کرد با صدای لرزونی گفت:
_باور کنم رویا نیستی باور کنم دخترک خودمی و اشک هاش روان شد....
بغضم شکست و اشکام روان شد...مادر بغلم کرد و با صدای بلند زد زیر گریه میون گریه گفت:



_کجا بودی دخترکم این دو سال نه شب داشتیم نه روز..خدا دوباره تو رو به ما برگردوند
صورتمو تو دستاش گرفت بوسه ای روی پیشونیم زد طاقت نیاوردم محکم بغلش کردم عطرشو عمیق بو کشیدم
چقدر اون روزا دل تنگ این آغوش و بوی مست کننده اش میشدم اما افسوس که نبود...
با صدای آرشاوین به خودمون اومدیم مادر و کمک کردم تا بلند شه نگاهی به آرشاوین انداخت و گفت:تو باید همسر کاتیا باشی..
آرشاوین قدمی جلو برداشت دست مادر و گرفت بوسه ای روی دست مادر زد گفت:
_بله من همسرشم
_خوشبختم پسرم،ممنون از اینکه دخترم و دوباره برام برگردوندی
آرشاوین فقط لبخندی زد
_مادر
_جانم
_پدر کجاست؟!حالش خوبه؟!
دستشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم
_خوبه دخترم بریم داخل الآن پیداش میشه
با مادر وارد خونه زیبا و جمع و جورشون شدیم هرچند اون عمارت کجا و این خونه کجا اما اینجا بوی زندگی میده روی مبل نشستیم مادر خواست بره چیزی بیاره که دستشو سفت چسبیدم
_نرو مادر
دوباره اشک های مادر روان شد دستی به صورتم کشید
آرشاوین گفت:کجا میتونم استراحت کنم
فهمیدم میخواد منو مادر تنها باشیم مادر اتاقی رو نشون داد و آرشاوین رفت سمت اتاق با رفتنه آرشاوین....
نفسم و بیرون دادم
مادرو دوباره بوسیدم مادر دست هامو نوازش کرد
_تعریف کن مادر از این دو سال زندگیت میدونم چقدر سخت برات گذشت دلم نمیخواست مادر از همه چیز با خبر بشه
دیگه هر چی بوده گذشته
فقط غصه اش مونده،مادر و پدر به اندازه کافی غصه خوردن
با سانسور خیلی چیزها از دو سالی که گذشت برای مادر گفتم
و با هر حرفی که میزدم اشک هاش روان میشد
با یادداوری صنا اشک های خودمم روان شد مادر بغلم کرد
_مادر دلم براتون خیلی تنگ میشد چه شب و روزایی که آرزو داشتم مثل الان بغلم کنی
_مادر فدات بشه بعد از شنیدن خون بس شدن تو و صنا دیدی که اومدم اما اومدنم بی فایده بود کار شب و روزم گریه کردن شد
اینکه برای پدرت پاپوش درست کردن و ما با کمک مسیحا و چند تا از دوستای پدرت از ایران خارج شدیم اومدیم روسیه پیش دایی هات اما تمام شب و روز به فکر و یاد تو بودیم پدرت بعد از شنیدن مرگ صنا شکست برای اولین

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 318 الی 320 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب