فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 325 الی 328

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 325 الی 328

ویرایش: 1396/2/22
نویسنده: chaampol

_مسیحا
_چی؟؟
سری تکون داد
_آره مادر مسیحا بود حال تورو پرسید و وقتی فهمید اینجایی خیلی خوشحال شد. گفت روسیه ست
-منم دعوتش کردم شب بیاد اینجا و فردا شب توی مهمونی باشه.
_خیلی خوشحالم مادر خیلی،من جونمو مدیونشم.
صدای آرشاوین از پشت سرم بلند شد
_مدیون کی؟!
چرخیدم با خوشحالی گفتم
_مسیحا روسیه ست و قراره بیاد اینجا خیلی خوشحالم سالمه و دوباره میبینمش
آرشاوین خونسرد سری تکون داد و گفت:خوبه
و دیگه حرفی نزد
رفتم آشپزخونه کمک مادر تا یه شام درست و حسابی درست کنیم. چند بار که از سالن اومدم آرشاوین و تو فکر دیدم انگار نگران چیزی بود اما فکر چی نمیدونستم هرچند دلم میخواست ازش بپرسم اما این روزا ازش دوری میکنم تا راحت تر با رفتنش کنار بیام
با صدای زنگ در نگاه من و آرشاوین بهم گره خورد. نتونستم بفهمم چه حسی داره.
مادر با خوشحالی رفت طرف در قدمی برداشتم که مچ دستمو گرفت سوالی نگاهش کردم
_تو هنوز حسی به مسیحا داری؟!
موهامو پشت گوشم زدم
_چرا این سوال و میپرسی؟!
_همینطوری
کشیدم تو بغلش گفت:
_فقط یادت نره تو شوهر داری و باید فقط به شوهرت فکر کنی.
خواستم چیزی بگم که صدای احوال پرسی مادر و مسیحا اومد اومدم از آرشاوین فاصله بگیرم که قفل دستشو محکم تر کرد...
مسیحا اومد داخل و نگاهش اول به من بعد به آرشاوین افتاد.و نگاهش آروم سر خورد به دسته حلقه شده ی آرشاوین دور کمرم..
خجالت کشیدم دلم نمیخواست حسرت بخوره...
بدون اینکه کسی بشه با دستم دست آرشاوین و از کمرم باز کردم و قدمی سمت مسیحا برداشتم لبخندی زدم و روبه روش ایستادم نگاهم و به چشم های قهوه ای مهربونش دوختم و تمام کارهایی که برام کرده بود اومد جلوی چشمم.
دستمو سمتش دراز کردم دستمو به گرمی فشرد لبخند تلخی زد و گفت:





_خوشحالم سالم کنار همسرت میبینمت...
_منم خیلی خوشحالم
که دوباره سالم میبینمت.
صدای آرشاوین از پشت سرم بلند شد
آرشاوین: سلام آقا مسیحا
دستمو از توی دسته
مسیحا درآوردم و آرشاوین بهش دست داد با هم احوالپرسی کردن رفتم آشپزخونه تا به مادر کمک کنم
مسیحا رفت تا دوش بگیره
با اومدن پدر جمع‌مون کامل شد و پدر با دیدن مسیحا صمیمانه بغلش کرد
میز شام رو چیدیم
و توی سکوت دورهم شام خوردیم فردا پدر تمام دوستان و فامیل هایی
که روسیه زندگی میکردن رو دعوت کرده بود با آرشاوین برای خواب به اتاقمون رفتیم همین که دراز کشیدم رو به آرشاوین کردم:
فکر کنم پس فردا بری؟
ابرویی بالا انداخت: کجا؟
-معلومه پیش زن و بچتون
حرفی نزد و دستشو روی پیشونیش گذاشت چشم هاشو
بست پشت بهش کردم و خوابیدم...
اما فکرم پیش آرشاوین و آیسا بود اگه آیسا حامله است
پس چطور زمانی که ایران بود نمیتونست
بچه بیاره؟ اینجا چیزی مشکوکه




کلافه نفسمو بیرون دادم و بعداز کلی کلنجار رفتن خوابم برد. صبح با نوازش دستی چشم هامو باز کردم
با دیدن مادر لبخندی زدم خم شد و صورتم رو بوسید دستمو دور گردنش حلقه کردم و محکم بوسیدمش
پاشو مادر کلی کار داریم
با مادر سمت آشپزخونه رفتیم.
-پس بقیه کجان؟
+مسیحا صبح زود رفت انگار کسی باهاش کار داشت آرشاوین هم مثل همیشه رفت و گفت زود برمیگرده
سری تکون دادم
و صبحانه‌ام رو خوردم چندتا کارگر برای کارها اومدن مادر یه دست لباس شیک
روی تختم گذاشت
نگاهی به پیراهن بلند یقه قایقی انداختم... و رفتم سمت حموم و دوش اب و باز کردم وقتی
خوب حموم کردم اومدم بیرون جلوی ایینه ایستادم و نگاهی به جای شکنجه ها انداختم ...
که یهو در اتاق باز شد ....
ماتش شدم
با هول دستم روی بالا تنم گذاشتم تا جای شکنجه ها معلوم نباشه
مادر وارد اتاق شد
تا اومد چیزی بگه با دیدن بدنم حرف تو دهنش موند
اومد نزدیک
_مادر میشه برین من الآن آماده میشم
+دستتو بردار
_مادر؟
+کاتیا دستتو بردار




ناچار دستمو از روی بالا تنم برداشتم دست لرزونش اومد سمت بدنم
+اینا جای چی هستن؟!
با هول لبخندی زدم
_چیزی نیست
نگاهشو به چشم هام دوخت
+مادرتو ساده خیال کردی انگار چیزی روی پوستت خاموش شده
_مادر نگران نباش گذشته بوده تموم شده
یهو بغلم کرد
+آخه چرا باید تو انقدر زجر بکشی مادر...بمیرم برات...
_فدات بشم مادرم این چه حرفیه حالا که دیگه تموم شده
اشکاشو پاک کرد
_آماده بشم؟!
سری تکون داد
+آره عزیزم من میرم بیرون
با رفتن مادر نفسم رو بیرون دادم
موهامو خشک کردم
لباس مشکی بلندی که تمام گیپور بود و از زیر ساتن مشکی تا روی زانو و روش تمام کار شده بود پوشیدم
موهای بلندم رو شونه کردم و همینطور رها کردم سرمه ای توی چشم هام کشیدم
وقتی آماده شدم رفتم سمت در اتاق تا از اتاق خارج بشم که در اتاق باز شد و آرشاوین کت شلواری وارد شد
با دیدنم نگاهی سر تا پام انداخت
منم نگاهی بهش انداختم اومد طرفم و گفت
_آماده ای؟!
بوی عطرش پیچید توی دماغم
سری تکون دادم
بازوشو گرفت طرفم دستمو دور بازوش حلقه کردم
_آخر شب میخوام چیزی بهت بگم
_باشه
<یعنی چی میخواست بگه؟؟>
با هم از اتاق خارج شدیم
بعد از چند روز بالاخره شهین تاج و دیدم روی مبلی نشسته بود
با دیدنش یاد شبی افتادم که به شاهین گفت نباید کسی بفهمه شهباز و پیدا کردی
هنوزم مثل چند سال پیش مغرور بود




.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 325 الی 328 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب