فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 329 الی 333

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 329 الی 333

ویرایش: 1396/2/22
نویسنده: chaampol

با دیدنم پشت چشمی نازک کرد مادر اومد سمتمون و لبخندی زد
_دخترم پیش شهین تاج برو
_اما مادر..
چشم روی هم گذاشت
بزرگترته،من تو رو اینطوری تربیت نکردم
به خاطر مادر رفتیم سمتش
از جاش حتی بلند نشد لبخند مصنوعی زدم
_سلام مادر شهین تاج
سری تکون داد
_سلام دختر جان خوبه زنده میبینمت
دندون قروچه ای کردم و دیگه چیزی نگفتم
با تموم مهمون ها تک تک احوال پرسی کردم نگاهی به مهمون ها انداختم اما مسیحا نبودچرا نیومده؟!
با آرشاوین روی مبل دو نفره ای نشستیم
صدای موزیک بلند شد و هر دو نفر برای رقص رفتن وسط نگاهم هنوز به در سالن بود که مسیحا وارد سالن شد
خوشحال لبخندی زدم
با دیدن ما دستی تکون داد متقابلا دستی تکون دادم....اومد طرفمون
-سلام بر بانو.
لبخندی زدم
-سلام
شما چطورین جناب احتشام؟
-به مرحمت شما خوبیم.
-من برم به بقیه سلام کنم برمیگردم.
-باشه.
با رفتن مسیحا چشم به بقیه دوختم.از اینکه روزهای به اون سختی و شکنجه گذشتن لبخندی روی لبم نشست. هنوزم باورم نمی شه از اون شکنجه گاه نجات پیدا کرده باشم.
-خیلی دوسش داری؟
متعجب به ارشاوین نگاه کردم.
-کی رو؟
-خودت رو به اون راه نزن.
-من نمی فهمم چی می‌گی؟
-خوبه من می رم بیرون پیپ بکشم و کمی هوا بخورم.
از جاش بلند شد و رفت.مسیحا اومد طرفمو دستشو دراز کرد
-یه دور با هم برقصیم دختر دائی



-با کمال میل .
از جام بلند شدم همراه مسیحا وسط رفتیم.
اهنگ زیبا و ملایمی در حال پخش بود ، مسیحا دستش رو دور کمرم حلقه کرد و دست دیگه اش و قفل دستم کرد. هر دو آرام شروع به رقصیدن کردیم
-تو از عاطفه و علی خبر داری؟
-فقط اونقدر می‌دونم که هنوز زندانن.
ناراحت سرم و پایین انداختم.
-نگران نباش چیزی تا سرنگونی رژیم شاهی نمونده اون ها هم آزاد میشن.
-خدا کنه خیلی نگرانشونم.
-همه چیز درست می‌شه راستی ...
سرم و بلند کردم - چی ؟
-شوهرت خیلی دوست داره
-از کجا فهمیدی؟
-از کارها و رفتارهاش الانم داره میاد سمتمون.
چند دقیقه نشده بود که صداش از پشت سرم بلند شد
-می‌شه زنم رو به خودم بدین.
مسیحا لبخندی زد و گفت - البته بفرماین ازم فاصله گرفت.
چشمکی زد و رفت.
ارشاوین رو به روم ایستاد
-خوش گذشت
-جای شما خالی
-آهان
و یهو کشیدم سمت خودش پرت شدم توی بغلش .
دستامو روی سینه اش گذاشتم دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد.
-یواش تر فرار نمی‌کنم.
-هه از کجا بدونم فرار نمی‌کنی؟
چیزی نگفتمو سرمو روی سینه اش گذاشتم
اونم دیگه چیزی گفت و هردو توی سکوت رقصیدیم. اهنگ تموم شد.
ارشاوین پیشونیمو بوسید و آروم کنار گوشم زمزمه کرد
-تو مال منی
و ازم فاصله گرفت.




دلم با این حرفش زیر رو شد.
نمیدونستم خوشحال باشم
یا ناراحت . بعد از صرف شام مهمان ها کم کم رفتند. ساعت از نیمه شب گذشته بود. با ارشاوین وارد اتاق شدیم
نمی تونستم با لباس تنم بخوابم زیپ لباس باز کردم که دست های داغش از پشت روی تنم گذاشت
و آروم کشید تا کمرم قلبم با هیجان شروع به تپیدن کرد.
گوشه لبمو به دندون گرفتم لبای داغش وسط دو کتفم نشست چشم هامو بستم.
آستین های لباس
از دستم در آورد که لباس سر خورد روی زمین افتاد دستشو آروم روی بازوم کشید.
و تا سر انگشتای دستم برد لب هاش تا بالای گردنم بالا اومد
خواستم فاصله بگیرم
که دستشو دور شکمم حلقه کرد با صدای مرتعشی گفت
_بذار حست کنم..فقط همین شب...میخوامت کاتیا خودتو از من دریغ نکن
حرفی نزدم
خودمم دلم میخواست برای آخرین بار یکی بشیم
بغض اومد تو گلوم خودمو سپردم به دستش
وقتی دید دیگه حرکتی نمیکنم بوسه ای به گردنم زد
و لامپ اتاق و خاموش کرد
آباژور کنار تخت و روشن کرد اومد طرفم
سرم و بلند کرد و نگاهش و به چشم هام دوخت
_تورو نمیدونم
اما من اسیرت شدم میدونی کی فهمیدم دوست دارم؟!




زمانی که از ایران خارج شدم به خدمتکار زنگ زدم وقتی گفت
بارداری نمیدونستم از خوشحالی باید چیکار کنم با هزار زحمت و پارتی بازی برگشتم ایران اما اوضاع اون طوری که فکر میکردم نشد
شکوفه گفت از خونه گذاشتی رفتی فهمیدم دوستم نداشتی نا امید شدم
ایران دیگه کاری نداشتم خواستم برگردم که خیلی ناگهانی با علی و عاطفه آشنا شدم
وقتی راجب کارشون گفتن دلم خواست یه کاری کرده باشم تو میدونی من یه ساواکی بودم
مکثی کرد
دستی به بالا تنم کشیدگفت:شاید تقاص گناهام و خدا خواسته از عزیزترین کسم بگیره تا من بفهمم درد یعنی چی
مطمئن باش حساب اشکانم میرسم هنوز به اندازه ی کافی آدم دارم
حرفی نزدم نمیدونستم چی باید بگم به چشم های مشکیش چشم دوختم که ادامه داد
_مدتی با علی و فاطمه بودم که مسیحا رو دیدم
میدونی من از همون روزی که آوردمت عمارت میدونستم عاشق مسیحا بودی و مسیحارو میشناختم
برام تعجب داشت که اونجا ببینمش با دیدنم برای اولین بار از یه نفر سیلی خوردم
بهم گفت بی غیرت
گفت آدم نیستم که زن حامله ام رو ول کردم رفتم و حالا زیر شکنجه ی ساواکه
دیوونه شدم



مثل روانی ها خودم و به آب و آتیش زدم باورم نمیشد چقدر خوش خیال بودم که فکر میکردم تو
دنبال زندگیت رفتی مسیحا خیلی مرده خیلی با کمک اون تونستم تورو دوباره
. مال خودم کنم
سرم روی بازوش بود
.. و دستش و آروم موهامو نوازش می کرد
بوسه ای روی موهام زد و کمر لختم رو نوازش کرد که دلم زیر ورو شد
من این مرد و دوست دارم
اما نمیتونم آیسا رو در کنارم تحمل کنم
اگه قبل اون اتفاق می بود برام مهم نبود که زن دوم آرشاوینم
اما نفرتی که به آیسا دارم
اجازه نمیده حتی فکر کنم که یه روز ببینمش
صداش نجوا گونه کنار گوشم بلند شد..
_عزیزم،نمیخوام فکر کنی
که تورو فقط برای نیازهام میخوام
..دلم میخواد اینبار فقط با عشق رابطه داشته باشیم...اما یادت باشه هر اتفاقی بیوفته
تو زن منی مال منی حق منی هیچ مردی حق نداره حتی تو خیالش
به داشتن تو فکر کنه
و بوسه ای دور گوشم زدو حلقه ی دستهاش دورم محکم تر کرد
از اینکه اینقدر قاطع میگه
تو مال منی حس مالکیتش چیزی تو دلم تکون میخوره




.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 329 الی 333 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب