فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 334 الی 338

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 334 الی 338

ویرایش: 1396/2/22
نویسنده: chaampol

اما آیسا و بچش چی؟! دستم و روی دست مردونش میذارم و چشم هامو میبندم
با احساس حرکت
چیزی روی تن برهنه ام چشم هامو باز میکنم
نگاهم به چشم های مشکی آرشاوین می افته
سرش خم میشه و گوشه ی لبم رو میبوسه
دستش و روی رون لختم میکشه فشاری به پام میاره
_پاشو خانومم
از این همه نزدیکیش خجالت میکشم..

_میشه بری اونور میخوام لباسام و بپوشم
محکم میکشم توی بغلش
_نه میخوام زنم و بغل کنم
و دستشو روی شکمم میکشه
میخواد پایین ببره که دستم و روی دستش میذارم.
کلافه ازم فاصله میگیره و از تخت پایین میره فقط نگاهش میکنم که میره سمت سرویس بهداشتی
از جام بلند میشم
لباسامو می پوشم
آرشاوین از سرویس بهداشتی بیرون میاد
با هم از اتاق خارج میشیم
همه دور میز صبحانه نشسته بودن
بعد از سلام و صبح بخیر شروع به خوردن صبحانه میکنم
که تلفن خونه زنگ میخوره
مادر پا میشه میره تلفن برداره
نمیدونم یهو چم میشه که استرس بهم دست میده




-آرشاوین پسرم تلفن با تو کار داره
نگاه متعجبی به آرشاوین میندازم
شونه ای بالا میندازه و از جاش بلند میشه
میره تلفن و جواب بده
لقمه ی توی دستم و برمیگردونم تو بشقاب و گوش هامو تیز میکنم
نگاهی به رفتنش میکنم وقتی
میره سمت تلفن و صدای سلامش به گوش می خوره
نمی تونم دیگه بشینم و لقمه ی توی دستم و میذارم توی بشقاب
از جام بلند میشم میرم سمت در اشپزخونه ...
یعنی کی به آرشاوین زنگ زده و کارش داره؟
دوباره صدای آرشاوین به گوشم میرسه: چی میگی سام چی شده؟
قدمی برمیدارم تا برم طرف سالن اما با حرمی که میزنه پاهام دیگه توان حرکت کردن ندارن
-آیسا تصادف کرده ... باشه من امروز میام هلند
دستامو مشت میکنم ...
نمیدونم کی قطع کرد
اما با دیدنم یکه ای خورد اما بلافاصله به خودش مسلط شد ... بدون هیچ حرفی سر میز برمیگردم
آرشاوین هم میاد
ببخشید من باید چند روزی برم هلند
-چیزی شده پسرم؟
آرشاوین نگاهی به من میندازه و میگه : نمی دونم پدر اما انگار همسرم تصادف کرده من باید برم هلند
پدر سری تکون میده و مادر نگاهی به من میندازه .. از روی صندلی بلند میشم میرم سمت اتاق دل خورو ناراحت روی تخت میشینم هرچی فکر بده میاد تو سرم .
عصبی میشم اما چرا باید عصبی بشم اون زنشه و حالام بارداره با نشستن دستی روی شونم سرمو بالا میکنم و آرشاوین رو بالای سرم میبینم
-میدونم ناراحتی اما میرم زود برمیگردم باشه؟
از جام بلند میشم و تمام قد روبروش می ایستم و نگاهی بهش میندازم
-بر نگردی هم مهم نیست اگه یادت باشه قرار بود از هم جدا بشیم
-چی داری میگی
شونه ای بالا میندازم
حقیقته شما میری پیش زن و فرزندت و طلاق منو میدی
-کی گفته من طلاقت میدم
-من میگم



-تو بیجا کردی تو زن منی
-نمی خوام زنت باشم
-از اونجا برگردم حرف میزنیم
-ما حرفی نداریم...
میرم سمت در اتاق یهو دستمو میکشه و پرت میشم بغلش
- با من اینطوری رفتار نکن کاتیا فهمیدی تو ماله منی زنه منی پس فکر طلاق رو از سرت بیرون کن بذار با خیاله راحت برم ببینم تو اون کشور لعنتی چه خبره
دستامو روی سینه اش میذارم
-شما مختارید میتونید برید آقای احتشام
تند از اتاق بیرون میام...
نفسم رو عمیق بیرون میدم تا خونسرد به نظر برسم
بعد از کمی آرشاوین چمدون کوچکی به دست از اتاق بیرون میاد و با همه خداحافظی میکنه
-کاتیا رو تا برگشتم به شما میسپارم مادر
-برو پسرم
پوزخندی میزنم که از چشمای تیز بینه آرشاوین دور نمی مونه ...روبه روم می ایسته بوسه ای روی گونم میزنه
-خداحافظ خانومم
-خداحافظ
ازم فاصله میگیره و میره اما نمیبینه که با رفتنش دلم چجوری زیر و رو میشه
بغض توی گلوم میشینه میرم طرف اتاقم
مادر میاد داخل اتاق کنارم میشینه و دستمو توی دستش میگیره
-دوستش داری؟
-کیو
-شوهرتو
سرم رو پایین میندازم ادامه میده
-میدونم برات سخته که کنار زنه دیگه ای ببینیش اما عزیزم قبول کن اول اون زنش بوده و حالا به همسرش نیاز داره تو باید اینو قبول کنی
توی آغوشش فرو میرم : دخترکم عاشق شده
بغضی که از صبح نگه داشته بودم میترکه و میزنم زیر گریه و مادر فقط پشتم رو نوازش میکنه ....
انقدر گریه کردم تا آروم شدم
مادر از اتاق بیرون رفت روی تخت دراز کشیدم با دیدن جای خالی آرشاوین دوباره بغض اومد توی گلوم
خدایا از الان دلم براش تنگ شده


مادر چه می دونه درد من زن داشتنه آرشاوین نیست درد من نفرتیه که نسبت به آیسا دارم و هیچ جوره نمی تونم تحملش کنم
روز ها از پس هم میگذشت و هیچ خبری از آرشاوین نداشتم نبودنش کلافه ام میکرد اما هیچ کاری نمی تونستم بکنم اوضاع رژیم شاهی توی ایران در حاله سر نگونی بود
شب با پدرو مادر کنار هم نشسته بودیم که مسیحا اومد پریشون به نظر میرسید
تا وقتی که پدرو مادر برای خواب رفتن سکوت کرده بود اما با رفتنه پدرو مادرو شهربانو مسیحا اومد روی مبل کنارم نشست
-یه خبری شده
-نگران شدم
-چی شده ؟ اتفاقی برای آرشاوین افتاده
-نه خبر از ایرانه
-خب چیه
-تیمسار رو کشتن
-چی؟؟؟!
-یکی از بچه های که ایرانه امروز بهم تلگراف کرد دیشب توی خونش بهش حمله کردن و ترورش کردن با یاد آوریه بلا هایی که سرم آورده بود تنم مور مور شد
-یعنی کی میتونه این کار رو کرده باشه ؟
-معلومه تمام کسایی که زیر دست اون ملعون شکنجه میشدن الان اوضاع مملکت طوری نیست که به نفع اونا باشه مطمئن باش نصف ساواکی هارو میکشن
با اینکه از مرگ تیمسار نه خوشحال شدم نه ناراحت اما باعث شد بیشتر از پیش نگرانه آرشاوین بشم ..ِ.
-یه زمانی اونم ساواکی بود.
-خوشحال نشدی کاتیا؟
لبخندی زدمو



-باورت می‌شه هیچ حسی ندارم با اینکه اگه یکم بیشتر توی اون زندان و با اون آدم روانی می موندم دیوانه میشدم.
-می‌دونم توی زندگیت سختی زیادی کشیدی خدا جواب این همه صبوریت رو میده.یه سوال خیلی ذهنم و مشغول کرده ؟
چی ؟
اینکه تو علی و فاطمه رو از کجا می شناسی ؟و چطور باهاشون همکاری میکردی ؟
اگه یادت باشه من همه اش شهر بودم و با علی چندین سال دوست بودیم هم دانشگاهیم بود
بعد از اینکه از نیلوفر جدا شدم و اون رفت خارج رفتم پیش علی و ازم خواست برم تو حزبشون وقتی حرفای که راجب انقلاب و ازادی زد به دلم نشست باهاشون شروع به فعالیت کردم اما هیچ کس از فعالیتم خبر نداشت تا اینکه تو رو دیدم و بعدش آرشاوین رو انگار اتفاقی با علی دوست شده بوده . الان دیگه چیزه مبهمی توی ذهنت نیست ؟
نگاهی بهش انداختم چرا از نیلوفر جدا شدی ؟
پوزخندی زد ما از اول هم برای هم ساخته نشده بودیم فقط اشتباهی برای مدتی وارد زندگی هم شدیم
میدونی خیلی مهربونی تا خبر زنده بودنت رو اوردن هر لحظه اون چهره ای غرق به خونت جلوی چشم هام بود



.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید




منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 334 الی 338 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب