فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 339 الی 343

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 339 الی 343

ویرایش: 1396/2/22
نویسنده: chaampol

لبخند مهربونی زد توام خوب و صبور و مهربونی فقط نمیدونم چرا قسمت من نشدی
سرم و انداختم پاین
نفسش رو بیرون داد برو بخواب دیر وقته
از جام بلند شدم
اما دلم برای تمام مظلومیتش سوخت و بغض نشست تو گلوم زیر لب زمزمه کردم
-مرد مهربون روزهای سختم ....
و رفتم سمت اتاقم روی تخت دراز کشیدم.
تمام خاطرات این دو سال اومد جلوی چشم هام. نفسم و کلافه بیرون دادم. شهباز برادرمه اما یک بار هم نیومد دیدنم با اینکه تمام این اتفاق ها بخاطر اون بود.
یک هفته از رفتن ارشاوین می‌گذره اما هیچ خبری ازش ندارم حتی یه بار زنگ نزد.
روی تراس نشستم مادر و بقیه بیرون رفته بودن.
نگاهم به کوچه بود که مردی کنار در خونه ایستاد.
هر چی دید زدم نفهمیدم کیه با بلند شدن صدای زنگ تند داخل رفتم . یعنی کی می‌تونه باشه.
دلم می خواست ارشاوین باشه .
-کیه
-می‌شه در باز کنی.
آیفون گذاشتم چقدر صداش آشنا بود .در سالن باز کردم و از چند تا پله پایین رفتم .اما با دیدن شهباز سر جام ایستادم.باورم نمی شد اومده باشه اینجا . با دیدنم قدمی سمتم برداشت . که قدمی عقب رفتم.
-می‌دونم ازم متنفری.
پوزخندی زدم
-چه عجب اینورا.
سرش و پایین انداخت
-هرچی بارم کنی حقمه اما خدا شاهده روی اومدن نداشتم . آخه چطوری می اومدم وقتی...
باعث بانی بدبختی تو و مرگ صنا منم اما به خدا من اون نکشته بودم. من از مرگ می ترسیدم نفهمیدم چیکار کنم فقط تونستم فرار کنم.
یهو جلوی پام زانو زد و به پام چسبید
-ببخش من و خواهرم ببخش توی این دوسال یه خواب راحت نداشتم. یک سال دارم قرص مصرف می‌کنم هر شب صنا رو خواب می‌بینم که ازم کمک می‌خواد. دارم دیونه میشم. تو حداقل منو ببخش.
زد زیر گریه باورم نمی شد این مرد ضعیف برادر شجاع منه.
دلم طاقت نیاورد کنارش روی زمین نشستم.
محکم بغلم کرد.
ببخش خواهرم منو ببخش.



میدونستم شهباز تقصیری نداره شاید منم اون لحظه همین کار می‌کردم.
-من ازت فقط دلگیر بودم که چرا نیومدی.
-فدات بشم روم نمی شد. چطور می اومدم اما دیگه دلم طاقت نیاوردم دل و زدم به دریا اومدم. برادر تو به چائی دعوت نمی‌کنی ؟
با پشت دست اشکام و پاک کردم سری تکون دادم.
-بیا تو
همراه شهباز داخل رفتیم.رفتم سمت آشپزخونه و چائی تازه دم آماده کردم .چند ساعتی کنار شهباز نشستم و از هر دری باهم صحبت کردیم. برای نهار نموند رفت.
دوباره روزها از پی هم تکرار می‌شدن بدون اینکه بدونم ارشاوین داره چیکار می‌کنه.
حتما براش داره خیلی خوش می گذره که چندین هفته ای رفته و یادی از من نکرده.
با پدر و مادر جلوی تلوزیون نشسته بودیم . که یهو تلوزیون اعلام کرد سر نگونی رژیم شاهی . همه نفس هامون تو سینه حبس شده خیره تلوزیون بودیم باورم نمی شد رژیم شاهنشاهی سقوط کرده باشه. اشک بود که تو چشم همه مون حلقه بست ...
مادر رو سفت بغل کردم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم پدر خدارو شکر گفت و مادر بلند شد
-برم شیرینی بیارم بخوریم
همه خوشحال بودیم از اینکه مردم به آزادی که می خواستن رسیدن ساعتی نگذشته بود که مسیحا با خوشحالی اومد : خبر دارم اونم چه خبری



پدر خندید : خبرت دسته دوم بود پسرم
مسیحا دستی داخل موهاش برد و اومد روی مبل نشست شب به خوبی و خوشی کنار هم به انتهاش رسید
سر میز صبحانه نشسته بودیم که مادر گفت : کاتیا امروز بریم خرید
خواستم اعتراض کنم : مادر
-مادر مادر نداریم
خندیدم: چشم بریم
لبخندی زد: پس برو آماده شو
ناچار رفتم اتاقم و آماده شدم همراه مادر به پاساژ ها رفتیم و از هرچی خوشش میومد برام می خرید بالاخره بعد کلی گشت و گذار و خرید به خونه برگشتیم
مادر یکی از لباس هارو جلوم گذاشت : برو حموم بعد اینو بپوش شب مهمونی دعوتیم
اعتراض کردم : من نمیام مادر جان چرا از اول نگفتی من نمی خوام بیام
مادر اخمی کرد : رو حرف مادرت حرف نزن برو
مگه میشد رو حرف مادر حرف زد طبق خواستش حموم کردم و لباس های انتخابیش رو تن کردم از اتاق بیرون اومدم
-مادر من آمادم
صدایی نیومد انگار کسی توی خونه نبود رفتم سمت آشپزخونه ...اونجا هم خالی بود چرخیدم تا از آشپزخونه بیام بیرون که سینه به سینه ای کسی شدم.
سرم و بلند کردم گفتم : ماما....



اما با دیدن کسی که رو به روم بود. حرف تو دهنم موند. مات نگاهش شدم. باورش برام سخت بود. لبخندی زد با دستش روی دماغم زد. از شوک بیرون اومدم.
دل گیر نگاهم و ازش گرفتم .
اومدم از کنارش رد بشم که بازوی لختم و چسبید. گرمای دستش که به بازوم خورد دلم زیر و رو شد.
چه می دونست چقدر دل تنگش بودم. اما اون ...
با صدای لرزونی گفتم بازوم و ول کن.
کشیدم توی بغلش و محکم دستاش و دورم حلقه کرد.با صدای بم مردونه اش کنار گوشم زمزمه کرد
-اگه نکنم.
هرم نفس های گرمش به گوش و گردنم می‌خورد. بوسه ای کنار گوشم زد
-زن خوشگلم چطوره
بغض نشست توی گلوم سرم و بلند کردم و به چشم هاش چشم دوختم.
-هه خوش گذشت.
-اون جوری که فکر می‌کنی نیست.
-من هیچ جور فکر نمی‌کنم حالا هم ولم کن می خوام برم مهمونی
چندقدم بیشتر ازش فاصله نگرفته بودم که متعجب برگشتم
-تو چطوری اومدی داخل خونه؟ مادر کجاست؟
-مادر خودش درو برای من باز کرد.
-چی ، یعنی مادر می دونست تو میای الان خودش کجاست.
-با پدرجون و با شهربانو رفتن مهمونی.
-پس من چی ؟
فاصله ی بین مونو پر کرد اومد رو به روم ایستاد.
دستش اومد بالا و گوشه لبم رو آروم نوازش کرد
تو کنار همسرت میمونی.
زدم زیر دستش.....
_من همسری ندارم بهتره برگردی پیش زن و فرزندت
_کدوم زن و بچه؟!
_هه آیسا جونتون و بچه تون حتما پسره
_اما من یه زن بیشتر ندارم
_آره خوب اونم آیسا خانومه حالا برو کنار می‌خوام برم
مچ دستمو پیچید
_کی گفته آیساست اون زن فقط توئی می فهمی تو



_اما من نمیخوام باشم
_حق انتخاب نداری تو زن منی مال منی مال من میمونی
_کی گفته ...
با گذاشتن لب هاش روی لبام حرف توی دهنم موند پر حرارت شروع به بوسیدنم کرد دستش رو نوازش گونه روی کمرم می‌کشید
دلم براش تنگ شده بود بی طاقت شدم دلم می‌خواست منم همراهیش کنم اما غرورم اجازه نمی داد
بوسه های ریزی روی گردنم زد که بی تاب تر شدم
-باید باهات حرف بزنم کاتیا خواهش میکنم برای اولین باره که ازت خواهش کردم
سری تکون دادم دستمو گرفت کنارش روی مبل نشوند
منتظر نگاهش کردم دستمو گرفت توی دستاش
_تا حالا شده فکر کنی خیلی زرنگی اما یه جایی از زندگیت تازه می فهمی اشتباه می‌کردی ؟!
زمانی که سام بهم گفت آیسا بهش زنگ زده و با گریه گفته بارداره توی دو راهی گیر کرده بودم من تو رو می خواستم دلم نمی خواست به هیچ قیمتی از دستت بدم اما اونم زنم بود و حالا باردار اینم میدونستم که تو از آیسا متنفری اما نمیدونستم چه تصمیمی بگیرم تا اینکه سام اطلاع داد آیسا تصادف کرده وقتی هلند رسیدم سام هم زمان با من رسید هر دو بیمارستانی که آیسا بستری بود رفتیم وقتی از پرستار حالش و پرسیدم گفتن حالش خوب نیست سام حال بچه رو پرسید پرستار متعجب گفت : ایشون که باردار نیستن تصادفم بخاطر مصرف زیاد مشروب بوده هر دو شُکه شده بودیم توان ایستادن نداشتم خیلی سخته که از نزدیک ترین کس خودت ضرب


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 339 الی 343 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب