فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارت پایانی

رمان کاتیا دختر ارباب - پارت پایانی

ویرایش: 1396/2/22
نویسنده: chaampol

مادرش با وقاحت تمام گفت : بهم دروغ گفتن ادعا می‌کرد آیسا من و دوست داره اما حقه اش اینقدر سنگین بود برام که نمی تونستم ببخشمش اما وجدانم اجازه نمی داد ولش کنم بیام
صبر کردم تا بهوش بیاد و دلیل تمام کاراشو بپرسم ...
اما چه بهوش اومدنی ضربه ای که به سرش خورده بود باعث شده بود عقلش و از دست بده و شیرین عقل شده ...
با این حرف ارشاوین لحظه ای بدنم مور مور شد باورم نمی شد آیسا دیوونه شده باشه ...
اصلا نمیدونستم چی بگم حرفی توی دهنم نمی‌چرخید تا به زبون بیارم که خودش ادامه داد :
_کارهاشو کردم متأسفانه تیمارستان بستریش کردم چون پدر و مادرش هم توان نگهداری شو نداشتن
نمی‌دونم شاید تقاص کاری که با تو کرده بود رو داره اینجوری پس میده اما کاتیا خیلی بد تقاص پس داد...
_اما من نفرینش نکردم
دستام رو بالا آورد و بوسه ای روی دستام زد
_میدونم عزیزم تو خیلی مهربونی
واقعا نمی دونستم چه تصمیمی بگیرم
_کاتیا روزهایی که اینجا بودیم و من از خونه بیرون میرفتم دنبال خونه بودم همه کار هارو کرده بودم فردای مهمونی میخواستم بهت بگم و سورپرایزت کنم که اون اتفاق افتاد ازت میخوام که هرچند که سخت باشه گذشته رو فراموش کنی و زندگی جدیدی رو کنار هم شروع کنیم همینجا کنار پدر و مادرت
-اما



دستش رو روی لبام گذاشت:
_هییشش اما و اگر نیار من دوست دارم کاتیا اما اگه تو واقعا ازم متنفر باشی برای همیشه میرم
موهام رو پشت گوشم زدمو کلافه از جام بلند شدم
پشت به آرشاوین کردمو رفتم سمت پنجره و نگاه غم زده و کلافم رو به بیرون خونه دوختم
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم من آرشاوین رو دوست دارم اینو با رفتنه این چند هفته اش به خوبی حس کردم و فهمیدم
نگاهی به آسمون بی ابر انداختم و لبخندی زدم
احساس کردم مریم و صنا دارن نگام میکنن و لبخند رضایت میزنن
با بغضی که تو گلوم نشسته بود لبخند کم جونی رو به آسمون زدم یعنی آرامش بهم رو آورده با حلقه شدنه دست های آرشاوین دور کمرم قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمم روی گونم سر خورد
سرش رو روی شونه ام گذاشت و کنار گوشم لب زد
_من طاقت ندارم کاتیا میفهمی چقدر میخوامت...از همین حالا تا ابد
با بغض دستم رو روی دستش گذاشتم
_آرشاوین تو میدونی چه روزای سختی رو پشت سر گذاشتم دلم یه زندگیه آروم میخواد دیگه نمی کشم میتونی این زندگیه آروم رو به من بدی ؟!!
روی موهام رو بوسید
_تمام سعیم رو میکنم تا بهترین زندگی رو برات بسازم تو فقط کنارم باش
نفس عمیقی کشیدم
_ هستم ... تا آخرین نفس
با یه حرکت من رو به سمت خودش چرخوند و لب هاش روی لبهام نشست این بار منم با آرامش همراهیش کردم
باید یه فرصت جبران به خودم و مرد زندگیم میدادم آرشاوین دستاش رو زیر زانوم گذاشتو بلندم کرد سرم روی سینه اش نشست زیر گوشم لب زد
_خیلی میخوامت کاتیام
سرم رو توی سینه اش فشردم روی تخت انداختم و روم خیمه زد مردد به همدیگه خیره شدیم
سرش پایین اومد و گودیه گردنم رو نرم و ملتهب بوسید
لبهاش روی تنم حرکت کرد
فشاری به رون پام آورد و خیره ی نگاهم شد
لبخندی زدم و لبمو به دندون گرفتم
زیپ لباسم پایین کشیده شد و دست هاش تنم رو به آتیش کشوند و دوباره یکی شدیم

چند سال بعد

با صدای جیغ جیغ صنا از اتاق بیرون اومدم


_مامان بدو دیر شد دایی مسیحا منتظره
نگاهی به صنای 6 ساله ام انداختم
این یعنی 6 سال از زندگیم کنار مردم میگذره و زندگیه مملو از آرامشی کنار هم داشتیم
با حلقه شدن دست های آشنای مرد این روزهام دور کمرم از فکر بیرون اومدم
_خوشکله من به چی فکر میکنه؟!
_به زندگیه شیرین تر از هر عسلمون به خوشبختیه بی انتهام
_خوشبختیت نه خانومی خوشبختیمون
سرمو تکون دادم ...
ذهنم سمت مسیحا پرواز کرد بالاخره تن به ازدواج داده بود
_برای مسیحا خوشحالم که بالاخره جفت خودش رو پیدا کرد
_منم خوشحالم همیشه فکر میکردم هنوزم دوست داره و این برام عذاب بود
_اِ آرشاوین
_چیه خب من حسودم خانومم فقط واسه منه عشقه منه کسی حتی حق نگاه کردنشم نداره چه برسه به عاشق شدن
بوسه ای روی گونم زد
_حالام برو عروس دوماد زودتر از ما رسیدن
_میگم آرشاوین علی و فاطمه هم از ایران اومدن؟
_با علی که صحبت کردم گفت میان دیگه نمی دونم
سوار ماشین آرشاوین شدیم و به سمت مکان عروسی حرکت کردیم
یاد روزی افتادم که مسیحا خبر آزادی علی و فاطمه رو داد اون روز چقدر گریه کرده بودم
به آسمون پر ستاره خیره شدم و لب زدم
_ خدایا شکرت بخاطر تمامه عزیزایی که کنارم هستن و کنارشون خوشبختم


پایان📕


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


فریبا حاتمی (16:08   1397/5/29)

محشر بود کد: 201


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارت پایانی نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب