فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هفتاد و پنجم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و پنجم - الف

ویرایش: 1396/2/31
نویسنده: chaampol

🔻و سرش را خم می کند و آرامتر می گوید: فقط بعد از این چند ساعت جدایی، یه کم تنهایی داریم
امشب؟!
عطا که در حیاط، با بهداد و وحید و امیرعلی سرگرم بوده، با نگاه، دنبال نهال می گردد.
جسی دست امیرعلی را می گیرد که همراهش برقصد. امیرعلی به نازنین لبخندی تحویل می دهد
و وسط می رود.
ناصر و همدم، هیجان زده از حضور در جشن، همراه فامیل جدیدی که همه ی خاطرات گذشته و
ایران را برایشان زنده کرده، کنار هانیه و نامدار نشسته اند.
همدم، نگاهی راضی به امیرعلی می کند و نفس بلندی می کشد.
- قدرت خدا رو ببین هانیه! ما رو بگو فکر می کردیم علی شهید شده... تو نگو همون وقت برگشته
و خانواده تشکیل داده... دست تقدیره ها! که امیرعلی بیاد، نوه ی ایران خانومو بگیره...
ناصر، به در و دیوار نگاهی می اندازد.
- وضعشونم خوب شده... همون اول جنگ گفتم اون زمینا و باغ موروثیِ ایران خانوم، چند سال
دیگه میشه گنج.
همدم سر تکان می دهد.
- پسراشم سری تو سرا درآوردن... دکتر، مهندس... عروسشم دکتره؛ نه؟... چه مظلومم هست بر
عکسِ مادر زنِ امیرعلی!
ناصر با افسوس، سر تکان می دهد.
- خدا بیامرزه سیما خانومو... جاش خالیه...
- خدا همه ی اسیرای خاکو بیامرزه... خیلی سختی کشید و اذیت شد... ولی حقش نبود انقدر زود
بره...
هانیه سر به زیر و در حال بازی با دستبندش، لب می گزد. خیلی سال است جای سیما خالیست. در
رفاهی که براش محیا بوده؛ توی تک تکِ دور هم جمع شدنهایی که همه بوده اند جز مادرش...
چقدر من به آب و آتیش زدم، نامدار خان حرص خورد واسه معالجه ش... گوش نکرد... مام
حریفش نشدیم.
همانطور سر به زیر، به حرف ناصر پوزخند می زند.
نامدار، کلافه بلند می شود، از جیب کتش پاکت سیگار را بیرون می کشد و به طرف حیاط می رود.
هانیه، رفتنش را با اخم نگاه می کند و زمزمه می کند: ولی می تونستم اون آخریا پیشش باشم.
همدم در صدای موسیقی، درست متوجه نشده.
- چی؟!
نگاهش می کند. بغض دارد.
- مامانم غریب از دنیا رفت... منو داشت و غریب رفت.
همدم سر تکان می دهد.
- لجبازی کرد... کی از پیمونه ی عمرش خبر داره؟ فکر می کرد ازت پنهون کنه، نگرانش
نمیشی... تا وقتی خوابید بیمارستانم، هیچ کدوم باورمون نمی شد عمرش به دنیا نباشه تا بیاد
پیش تو و نوه ش.
اخم و بغضش دست خودش نیست.
- اون نمی تونست... من که می تونستم بیام پیشش؟
ناصر دست می کشد به موهای یکسره سفید شده ی فردارش.
- نامدار خان گفته بود گور پدر عقب افتادنِ سیتیزن شیپ... گفت هانیه و امیرعلی رو می فرستم
حداقل چند وقتِ آخر کنارش باشن... اما سیما لجباز بود... همه ی عمرش لجباز بود.
اخم هانیه غلیظ می شود.
- مامانم هیچ دلخوشی و امیدی جز من نداشت... رفتنِ من و امیرعلی از پا درش آورد... آروم تر و
مظلوم تر از مادرم کسی رو ندیدم.
ناصر لبخندی بی رنگ می زند.
خانوم بود... خدا رحمتش کنه... ولی یه عمر، هم منو حرص داد که نذاشت یادگارای داداش
خدابیامرزمو زیر سایه ی خودم بگیرم، هم دم آخری با خودش لج کرد و نذاشت شما بفهمین
دکترا ازش قطع امید کردن... من و همدم براش کم نذاشتیم... جای همه بهش رسیدگی کردیم.
پوست لبش را می کند.
- شما که به نامدار گفته بودین... مامانم لج کرد؛ من باید می اومدم... اگه خبر داشتم...
همدم شانه اش را می گیرد.
- نذاشت... گفت بچه م تو غربت، از راه دور، غصه ی منو نخوره... ما رو قسم داد به نامدار خانم
نگیم... من نشستم زیر پای ناصر، گفتم به شوهرش بگو، اگه صلاح دونست، به هانیه میگه.
دوباره پوزخند می زند.
| صلح ندونست!|
نگاهش بی حواس، مات می شود روی امیررضا که به امیرعلی و جسی، شاباش امی دهد.
ناصر سر تکان می دهد.
- سیما خانوم بد کرد... کاری کرد بعد از اینهمه سال، بچه ی خودش ازش دلچرکین باشه... من
همون موقع بهش گفتم کارش درست نیست... گوش نکرد.
سریع به ناصر نگاه می کند.
- از مادرم؟! چرا از اون دلچرکین باشم؟!
همدم متعجب، ابروهای کم پشت و روشن شده اش را بالا می برد.
- کی تقصیر داره هانیه؟! مایی که پا روی قسممون گذاشتیم و به شوهرت گفتیم؟! یا نامدار خان
که عز و جز کرد و پول کلیه ی سیمارم فرستاد؟ چه میشه کرد؟! عمرش به دنیا نبود...
ناصر با غرغر اصلاح می کند: خرج بیمارستانشو که دیگه نامدار خان نداد؟
دهانش طعم زهر می دهد. دست می کشد روی گلوش.
- اما من بی خبر از همه جا، منتظر درست شدن ویزاش بودم که بیاد پیشم.
ناصر اخم کرده می گوید: کاراشم ول کرد... بدنش که کلیه رو پس زد، نامدارم مدیون کرد حرفی
به تو نزنه... گفت هانیه تو غربت، افسرده شده... بیاد مریضی و مرگ منم ببینه، بدتر میشه...
اشتباه می کرد؟ ما هم اومدیم، حال تو رو دیدیم...
می گوید و بلند می شود یک اسکناس صد دلاری به امیرعلی شاباش می دهد. از آن حرکتهای
ظاهرسازانه آن هم در مقابل کسانی که زمانی، در کنار هم، زندگی محقر و ساده ای داشته اند.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و پنجم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى