فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هفتاد و پنجم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و پنجم - ب

ویرایش: 1396/2/31
نویسنده: chaampol

هانیه، سردرگم، از همدم می پرسد: قسم داده بود نامدار بهم نگه؟!... پس چرا نامدار هیچ وقت
بهم نگفت؟!
همدم باز ابرو بالا می برد.
- قسم داد نگه... بیاد برات تعریف کنه؟!...تو نمی خوای به پسرت شاباش بدی؟! عروست که
نرقصید! معلومه به مادرش رفته!
بی حواس، کیف دستی را باز می کند. چند تراول بیرون می کشد و به طرف امیرعلی و جسی می
رود.
جسی، متعجب از گرفتنِ پول، می خندد و به انگلیسی می پرسد:
- از رقصمون خوششون اومده بهمون پول میدن؟!
امیرعلی هم می خندد و همانطور که به طرف نازنین می رود، می گوید:
- رسمه! انقدرا هم خوب ایرانی نمی رقصی!
جسی با لوندی چرخی می زند و ته مانده ی خنده اش به عطا می رسد.
نگاهِ عطا باز می رود تا نهالِ ساکت نشسته و متعجب می شود از اینهمه بی تحرکی.
نهالی که بی حواس، پرتقالی پوست می کند و به رقصیدن جسی چشم دوخته.
غرق نگاه و فکر اوست که جسى در برابرش ظاهر مى شود. با خنده و شیطنت مى رقصد و
نگاهش مى کند. پاسخ این نگاه دشوار نیست ... ظاهراً از او دعوت به رقص کرده.
انقدر غیر منتظره است این حرکت، که در برابر آن سکوت مى کند.
نگاهِ همه، از جمله وحید و بهداد هم به جسی ست و صدای بهداد را که قصد خروج دارد، کنار
گوشش می شنود.
- ن میری من برم منتظرش نذارم این عزیز دلِ برادرو!.. ای شانستو امیر! خدا برات حورالعین
فرستاده!
هنگامى که نگاهش به روى جسى مى چرخد، بى اختیار تکانى مى خورد. لبش را به دندان مى
گیرد.
|بر شیطون لعنت!|
مشکل آنجاست که جسى، وسوسه انگیز تر از آن است که مرد باشى و در نظرت جلوه نکند.
بدون اراده و درنظر گرفتن موقعیت، همراه او مى شود. به جز صداى بلند موزیک، بقیه ی صداها
قطع مى شود.
چهره ی نهال، همانند آهى بى صدا شده.
تقریباً همه کسانى که حضور دارند، به آن دو نگاه مى کنند. گروهى ناراحت هستند و سکوت کرده
اند و گروهى هم آنها را مناسب هم مى دانند.
بهار با ناباورى و درعین حال خوشحالى، چشم ازشان برنمى دارد.
نهال در آستانه ی در توقف مى کند. معصومیت و ناامیدى در نگاهش موج مى زند. کاش او هم مى
توانست با ناز و کرشمه و ترفندهاى زنانه، توجه عطا را جلب کند.
ترکیبى از شجاعت ،جسارت ،کارممنوعه به اضافه ی نقش کوچکى از سرنوشت مى توانست او را
به هدفش برساند.
شکوه در کنارش قرار مى گیرد. صورتش از اوضاعِ جدیدِ آخر مهمانی راضی به نظر نمی رسد. می
داند امیرعلی و امیررضا هم مخصوصا خود را گرم صحبت و بی توجه به رقص جسی و عطا نشان
می دهند. از این صیغه ها، تا به حال در آن خانه نداشته اند. ناخودآگاه، نهالِ همیشه طغیانگرش را
با جسی مقایسه می کند و میزانِ محجوبیتِ دخترهاش را درمی یابد!
به سمت نیمرخ رنگ پریده و گونه هاى سفید نهال ، زیر لب زمزمه مى کند:
مثل ماه شدى ،امشب همه تعریفتو مى کردن.
نهال لحظه اى مکث مى کند ، چانه اش مى لرزد.
- همه رو مدیون توام مامان ...
- خلوت تر شده. حالا اگه دلت مى خواد، برو یه لباس راحت تر بپوش.
-نه ،همین عالیه.
صداى نهال از هر حسى تهى ست. شکوه، نظاره گر تلاش او براى کنترل اشکهاش است
....تلاشى براى حفظ غرور.
دهانش را باز مى کند چیزى بگوید ولى حرفى نمى زند.
و امیرعطا زمانى به خودش مى آید که مهربان سرد و سرزنشگر، از او رو بر مى گرداند.
نهال هم روبر مى گرداند... در جواب خداحافظى یکى از اقوام، تنها سرى تکان مى دهد و به بیرون
مى خزد.
***
با وجود اینکه همه چیز به دلخواهش پیش رفته ،احساس عجیبى دارد ...رفتار پرسکوت نامدار در
برابر هانیه ،علیرغم تمام تلاشى که در آن چند روز کرده، باعث نگرانیش شده.
با همه ی ظاهر سازیها ،به خوبى متوجه است که فضاى پیرامون پدر و مادرش، متشنج است و مثل
حصارى آنها را از جمع جدا کرده.
به نظرش مى آید با وجود لبخندى که هانیه بر لب دارد، هاله اى از غم چشمهایش را احاطه کرده و
نامدار تمام مدت در فکر است و دنیاى دیگرى را سیر مى کند.
با گامهایى آهسته به دنبال نامدار به راه مى افتد.
روى نیمکتى که در کنار گلخانه قرار دارد نشسته و سیگار در دست، به نقطه اى مبهم خیره مانده.
- بابا؟
نامدار به آرامى به طرفش بر مى گردد . سرى تکان مى دهد و لبخند مى زند.


.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و پنجم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى