فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هفتاد و ششم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و ششم

ویرایش: 1396/2/31
نویسنده: chaampol

🔻چطورى تونستى از اون عروس نازنینت دل بکنى؟! من جاى تو باشم یه لحظه رو هم از دست
نمیدم!
-اومدم بگم همه منتظرتون هستن؛ نمیاین تو؟!
چشم انتظارى همه را نمى خواهد...
به سستى بلند مى شود ... خسته است ... بعد از تمام شدن مراسم عقد ، انرژى برایش باقى نمانده.
امیرعلى بدون اینکه نگاهش کند ، با وجود اینکه از جواب پدرش واهمه دارد مى پرسد:
- همه چى روبراست؟
در واقع نه ، روبراه نیست. در میان انبوه صورتها ،جواهرها ، نور، لباسهاى رنگارنگ ، منظره ی یک
جفت چشم رنگى نگران و مستاصل، لحظه اى از نظرش دور نمى شود... تحمل دوباره دیدن هانیه
در خانه ی آن مرد را ندارد ... تحمل آن نگاه خرد و درمانده را ندارد.
غرور، کینه، خشم، پرستش و غم ... نامدار با دوباره دیدن هانیه، همه ی اینها را در وجودش حس مى کند.
به آرامى پوزخندى مى زند و در جواب، به شانه پسرش مى زند.
-بریم؟
شانه به شانه ی هم حرکت مى کنند.
در میان راه، امیر على مى ایستد.
- بابا ،به خاطر همه چى ازتون ممنونم ... خیلى زحمت کشیدین.
حواسش هنوز پى هانیه است.
-میگن عشق، بهترین نگهبان زنه! هیچوقت فراموش نکن محبت شوهر، زمانى تاثیرگذاره که با
عقل و درایت توام باشه... سعى کن همیشه خوب باشى ...تو اگه خوب باشى، درست باشى ،
هیچوقت نگران خطا و لغزش نمیشى...
اهى مى کشد.
تظاهر و ریا آفتن ... با هم رو راست باشین.
به خودش مى آید.
- بزن بریم پسر جان تا نازنینت رو ندزدیدن!
*
بیرون ساختمان، درون باغ ایستاده اما خودش هم نمى داند چطور به آنجا رسیده. قاعدتاً باید با
پای خودش آمده باشد ،اما یادش نمى آید که احمقانه پشت به مراسم خوهر نازنینش کرده باشد و
قدم به بیرون از خانه گذاشته باشد.
در گلخانه را باز مى کند. معمولا اول به سراغ مراد مى رفت اما آن شب حوصله او را هم ندارد.
صداى پاى مهمانها را از دور مى شنود که از خانه خارج مى شوند.
مى نشیند و به دیوار شیشه اى سرد تکیه مى دهد. به آسمان نگاه مى کند . شب مهتابى و روشنى
ست . در حالیکه پیشانى اش را با دو دست فشار مى دهد، به اتفاقهاى آن چند روز فکر مى کند.
خاتمه ی تفکراتش به صحنه ی رقصیدن عطا و جسى ختم مى شود.
اشکهایش به خاطر عزادارى یا یاس نیست. بیشتر به خاطر ضعف و عصبانیتى ست که از کشف
این حس جدید مى کند.
دندانهایش را روى هم فشار مى دهد.
تازه متوجه شده که عطا هیچ عالقه اى به آن شکل که فکر مى کند، به او ندارد . توى آن چند روز،
به ندرت با نهال صحبت کرده. کاملا مشخص است از روبرو شدن با او پرهیز مى کند.
به این نتیجه مى رسد که همه چیز، فقط زاییده ی تخیلاتش بوده .
از تصور اینکه بقیه پى به افکارش ببرند، مى لرزد. از آن بدتر، اگر عطا بفهمد، دوستى او را براى
همیشه از دست مى دهد .... و او به این دوستى، حالا بیش از هر زمان دیگری، محتاج است و نمى تواند از آن صرف نظر کند.
به سادگى نشسته با دستهاى ولو شده و شانه هاى آویخته.
گیره اى که موهایش را نگه داشته، شل شده. دستش را مى برد پشت سر و آن را باز مى کند.
صداى در را مى شنود. روش را برمى گرداند. خشکش مى زند. دستهاش هنوز لاى موهاش
هستند. کسى تکیه به در ایستاده و به او خیره شده .
دستهاش را مى آورد پایین و موهاش به صورت موج روى شانه هاش مى ریزد.
*
امیرعطا، متوجه خروج و غیبت طولانى اش شده.
مى خواهد به دنبالش برود ولى خیلى زود منصرف مى شود. مى ایستد.
از آن روز، مقاومت در برابر تمایلاتش واقعاً سخت شده ... مى ترسد دوباره با او تنها باشد ... نهال
در برابر او هیچ مصونیتى ندارد.
به سن و تجربه اى رسیده که بداند بوسه ی نهال، اگرچه کوتاه و ناشیانه بود ولى نمى تواند انکار
کند که حس فوق العاده اى از آن گرفته. گونه اش هنوز از حرارت لبهاى او گرم است.
مى داند لحظه اى که نهال خود را در اختیار او بگذارد ، نمى تواند خودش را کنترل کند .... چند
لحظه چشمهاش را مى بندد . باید کارى کند تا حواسش از این افکار ناخواسته پرت شود.
مگر به مهربان قول نداده؟ مگر با خودش عهد نبسته؟
پس همان بهتر که نهال از دستش ناراحت باشد ... براى هر دویشان بهتر!
***
نهال، دستپاچه از حضور بهداد، سریع می ایستد.
- سلام!
بهداد، لبخند کجی می زند.
- ترسوندمت؟!
می گوید نه و دست می برد روی شانه تا شال را بالا بکشد.
نگاه بهداد روی موهاش است.
- موهات وحشیه...

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى