فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هفتاد و هشتم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و هشتم

ویرایش: 1396/2/31
نویسنده: chaampol

🔻خودت اینجا چیکار می کنی؟!
وحید قدمی طرفشان می رود و متعجب به نهال نگاه می کند.
طرز نگاهش طوری ست که نهال، با اخم، معذب می گوید: این نمیذاره برم...
وحید جدی شده، برمی گردد طرف بهداد.
- بی خیال بهداد... شر درست نکن...
بهداد خیره به چشمهای نهال، لبخند نیمداری می زند.
- چشاش سگ داره!
و بلند می خندد.
وحید نگاهی به در گلخانه می اندازد و بعد نگاه ناچار و همدردانه به نهال.
- بریم داداش...
نهال، عقب می رود و اشکش سرازیر می شود. عطا درگیر جسی شده... جلوش ایستاده و باهاش
می رقصد. نهال را فراموش کرده و محو آنهمه زیبایی شده. و وحیدِ غریبه باید براش دلسوزی کند.
وحید برمی گردد طرف بهداد و کنار گوشش می توپد: بریم... یکی می رسه آبروریزی میشه.
بهداد دستی در هوا تکان می دهد.
- کاری ندارم... انقدرام دله نیستم بابا...
رفتن بهداد را تماشا می کند و دوباره می چرخد سمت نهال. دهان او هم بوی عجیب دهان بهداد را می دهد.
- گریه ت واسه چیه؟! ترسیدی یا کاریت کرده؟!
پشت دست می کشد روی گونه اش.
- چیزیم نیست... می خوام برگردم توی خونه.
وحید پا به پا می کند.
ناموسا فقط به امیرعلی و پسرعموت چیزی نگی؟
خیره به وحید، فکر می کند | بگم هم چه فایده؟! هردوشون وسطِ خوش گذرونی هستن.|
وحید، منتظر جواب، به نهال نگاه می کند.
- خب!
نامطمئن می پرسد: خیالم راحت باشه؟!
نهال سر تکان می دهد و از کنارش می گذرد.
صدای وحید را می شنود: خیلی خانومی!
برمی گردد نگاهش می کند. وحید با لبخندی کشدار، پشت سرش بیرون می رود.
نهال به طرف تراس می رود و وحید به سمت بهداد که کنار استخر، سیگار می کشد.
***
ساعت از دو نیمه شب گذشته. یک ساعتی می شود مهمانها رفته اند و اعضای خانواده، خسته از
مراسم، خوابیده اند.
خوابش نمی برد. دلش می خواست مثل خیلی از شبها، بی بهانه به اتاق نازنین برود و کنارش
بخوابد ولی از دیدن صحنه ی خداحافظیِ عاشقانه ی نازنین و امیرعلی، هم خجالت کشیده، هم
بغض کرده.
حس می کند نازنین حالا دیگر بیش از اینکه خواهر او باشد، همسرِ امیرعلی ست.
حال خوشی ندارد. بر خلافِ تصور دو سه ماهه اش، مراسم نامزدی آن طور که فکر می کرد،
خوش نگذشته. اول جسی و عطا، بعد هم آن دو دیوانه...
دلش طاقت نمی آورد. آرام به اتاق نازنین سرک می کشد که زیر نور چراغ خواب، روی تخت
نشسته و روشنیِ صفحه ی نمایشگر دوربین، روی صورتش افتاده.
کمی پا به پا می کند و وارد می شود. نازنین با لبخندی آرام و عمیق، سر بلند می کند.
- بیداری؟!
اوهوم!
- چرا؟!
- تو چرا؟!
شانه بالا می اندازد.
- خوابم نمی بره.
سعی می کند نهال همیشگی باشد. با لبخند و شیطنت، جلو می رود.
- عکسا رو تماشا می کنی؟
نازنین سر تکان می دهد.
خودش را کنار او، روی تخت جا می دهد و به صفحه ی دوربین سرک می کشد.
نگاهش روی عکس خودش، کنار امیرعلی و نازنین ثابت می شود، با آن کت و دامنِ پوشیده و
موهای جمع شده زیر شال. بهداد گفته بود |موهات وحشیه|.
موهای جسی هم وحشی است! سرخ و وحشی! و کسی اجبارش نمی کند آن دسته موهای سرخ و
وحشی را جمع کند؛ پنهان کند.
- آخرم اون پیرهن گلبهیه که دوستش داشتمو نپوشیدم...
نازنین بی حواس می پرسد:
- کدوم؟! مگه می خواستی چی بپوشی؟
لبهاش را به هم می فشارد. نازنین انقدر غرق امیرعلی شده که اصلا یادش نیست از قبل از عید،
بیش از ده بار درباره ی پیراهنِ مورد علاقه اش براش گفته.
دوباره سعی می کند حالش را مخفی کند. به شانه ی نازنین تنه می زند.
- بالاخره این آقا داماد تونست موهاتو ببینه؟!
می داند دیده. همان وقت که بالای پله ها، جلوی در خانه شان، نازنین را بغل کرده بود...
نازنین فقط آرام می خندد.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى