فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هفتاد و نهم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و نهم - الف

ویرایش: 1396/2/31
نویسنده: chaampol

🔻توی همه ی عکسها، دنبال عطا می گردد. آن شب خوش تیپ شده بود. کمتر پیش می آمد
کراوات بزند.
خیره به صورت جسیِ خندانِ داخل کادر، بی اراده می پرسد:
- ناراحت نمیشی از برخوردای جسی با امیرعلی؟!
نازنین شانه بالا می اندازد.
- امیرعلی کامل توضیح داده... دختر خوبیه... چیزی تو دلش نیست.
نهال با رضایتی پنهان می گوید: ولی شکوه جون حسابی از دستش شکاره ها!
انگار جسی دغدغه ی نازنین نیست.
- قراره فقط چند روز مهمونمون باشه... فرهنگش اینجوریه... من از برخورد امیرعلی می فهمم...
رفتارشون، خواهر برادریه...مثل تو و امیر می مونن... حالا یه کم امریکایی تر!
با امیرعلی مثل خواهر برادر رفتار می کند؛ با عطا چه؟! بعد، رفتار خودش و عطا، خواهر برادرانه
است؟! پس چرا چند روز است نگاهش به عطا رنگِ مالکیت و آرزو گرفته؟! آن هم عطایی که
یازده سال ازش بزرگ تر است. و از وقتی خاطرش هست، سر به سرش گذاشته و مثل بچه ها، از
سر و کولش بالا رفته.
واضح است که در نگاهِ عطا، هنوز یک دختر بچه ی بی عقل باشد و جسی و حرکاتِ دلبرانه اش،
همه ی حواس عطا را پرت کند.
مردد، فکری که مثل خوره به جانش افتاده را در بسته ترین شکل، به زبان می آورد.
- نازی؟... اگه از همون اول... چند ماه پیش... تو عاشق امیرعلی می شدی و فکر می کردی اونم
دوستت داره ولی بعد می فهمیدی اشتباه کردی... چیکار می کردی؟!
نازنین متعجب نگاهش می کند.
- یعنی چی؟!
نمی خواهد احساسش را مستقیم بگوید. هنوز برای خودش هم آنقدر آشکار و مشخص نیست.
- مثلا... مثلا... چه می دونم... دوست داشتنت یه طرفه بود... امیرعلی عاشقت نمی شد...
نازنین لبخند می زند. خیره می شود به عکس امیرعلی که دست دور شانه هاش انداخته.
- امیرعلی زودتر از من عاشق شده!
کلافه می شود.
- می دونم... فقط دارم سوال می کنم!
نازنین، دوربین را خاموش می کند.
- چه سوالایی امشب می پرسی نهال!... اگه خودش جلو نمی اومد، من هیچ وقت غرور و
شخصیتمو زیر پا نمی ذاشتم... منم ازش می گذشتم. هر چقدرم سخت بود.
صفحه ی موبایلش روشن می شود. عکس امیرعلی افتاده.
- رسیدن ویلا...
می خواهد جواب بدهد که لحظه ای مکث می کند.
- می خوای پیشم بخوابی؟!
حتما می خواهد خصوصی صحبت کند وگرنه نازنین هیچ وقت نمی پرسید می خواهد کنارش بماند
یا نه...
سر تکان می دهد که نه؛ نفسش آه می شود. انگار زودتر از زمانی که تصور می کرده، باید نازنین
را به امیرعلی ببخشد.
بی توجه به |الو... سلام|ِ آهسته اما صمیمانه ی نازنین، از اتاق خارج می شود.
- هی لیدی!
- رسیدین؟
- آره... همین الان. چرا دیر جواب دادی؟ خوابیدی؟
دراز می کشد.
- نه... عکسا رو تماشا می کردم.
گره ی کراواتش را می کشد و باز می کند..
- می خواستم پیشت باشم.
بی توجه به سرمای هوا، با پاکت سیگار، به تراس می رود.
- چرا ساکتی؟!
نازنین لبخند می زند.
- هنوز باورم نمیشه!
یک سیگار می گیراند.
- برای اینکه بهتر باور کنی، باید کنارم بودی.
دود را در هوا فوت می کند.
- واقعا نمیشه دو نفری بریم سفر؟! من قول میدم بتونم خودمو کنترل کنم!
نازنین بی صدا می خندد.
- گفتی با بچه ها می ریم.
این دختر، انگار راه درازی تا راحت و صمیمانه حرف زدن دارد!
او هم کوتاه می خندد.
- با بچه ها می ریم... اما فکر می کنم تو هم به اندازه ی پدر و مادرت نگران هستی!
نگران است؟! بیشتر خجالت می کشد. و امیرعلی از وقتی خواسته خداحافظی کند، راحت تر و بی
پرواتر از قبل، عاشقی می کند! محرم شده اند و بهانه ای برای خودداری ندارد.
- پدرت، فکر می کنم خیلی روی تو حساسه... وقتِ اومدن، بهم گفت نازنین پیشت امانته تا چند
ماه دیگه که ازدواج کنید... منظورشو نمی فهمم... مگه قرار نیست به من اعتماد کنن و با من بیای
امریکا؟
نازنین لبش را می جود.
- بهت اعتماد دارن... ولی...
راضی نیستن؟
- چرا... اصلا ربطی به رضایت نداره... راضی نبودن که اجازه نمی دادن عقد کنیم.
- پس امانت... من واقعا نمی فهمم!
نفسش را فوت می کند. نمی داند چطور برای امیرعلی توضیح بدهد.
- منظورش از امانت، این بوده که فکر نکنی با این عقد، دیگه همه چی تموم میشه...
امیرعلی تعجب می کند.
- می دونم همه چیز امشب تموم نشده... چند ماه دیگه یه جشن بزرگ می گیریم.
هم خنده اش گرفته، هم معذب تر شده.
- نه... یعنی اینکه خواسته یه سری چیزا رو رعایت کنیم!
امیرعلی خاکستر سیگار را می تکاند.
- من حرفی ندارم... رعایت می کنیم. فقط نمی دونم چی رو... من آشنا نیستم... باید بهم بگی.
اوکی؟
صورتش را توی بالش فرو می برد و بی صدا می خندد.
- وای امیرعلی! دقیقا منظور بابام، همون مسائلی بود که گفتی می تونی خودتو کنترل کنی!
ابروی بالا رفته و لبخند شیطنت آمیز امیرعلی را نمی بیند و آرزو می کند دوباره مثل صبح، بی پرده
عنوانش نکند.
- آها!... ولی الان همسر منی!
- تو به بابام قول دادی!
امیرعلی، شستش را روی لب می کشد و با بدجنسی می گوید:
- پدرت گفت نازنین امانته... قولی نگرفت... و خوشحالم قول ندادم!
صدای خنده ی حرص دار نازنین را که می شنود، با دلتنگی، افسوس می خورد چرا از نازنین دور
است.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و نهم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى