فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هشتادم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتادم - الف

ویرایش: 1396/2/31
نویسنده: chaampol

بی مکث بلند می شود و به طرف اتاق نامدار می رود.
بدون در زدن و آرام، در را باز می کند.
نامدار روی تخت دراز کشیده، ساعدش روی پیشانی و چشمهاش بسته... خواب است.
حق هم دارد. شب قبل، روی کاناپه دو سه ساعت خوابش برده و تمام روز، درگیر مراسم امیرعلی
بوده...
و از همه مهم تر، مثل هانیه دغدغه و عذابی ندارد.
ناامید، اتاق را ترک می کند. شاید یک فنجان قهوه، کمی آرامش کند.
***
صبح خنک بهاری ست و هر پنج نفر، در ماشین امیرعلی، به طرف رامسر می روند.
با سفارشهای تمام نشدنی شکوه و امیرعلی راه افتاده اند و کاسه ی آبی که پشت ماشینشان
ریخته شده.
عطا جلو نشسته و از همان ابتدا، به سفارش جسی، که یک آهنگ شاد ایرانی در خواست کرده، به
بالا و پایین کردن ترَک ها سرگرم است.
نازنین و امیرعلی، نظربازی از آینه را رها نمی کنند و نهال، چسبیده به در، کتاب تست و مداد در
دست، به سوالها نگاه می کند.
فقط نگاه می کند! حواسش نیست... خبر مسافرت، فقط چند دقیقه باعث هیجان و ذوقش شده
بود. یک مانع بزرگ برای خوش گذشتن، آن وسط بود: جسی!
و اشتباه نمی کرد.
جسی ای که در گفتن یک جمله ی کامل و درست فارسی هم مشکل دارد، از شروع مسیر، جو
داخل ماشین را گرم و شلوغ کرده.
عطا و امیرعلی، باهاش حرف می زنند، به اشتباهات جمله هاش می خندند و انگار عامل اصلی
خوش گذشتنن بهشان، همان جسی پر حرارت است.
نازنین، گرچه ساکت تر است، ولی به شوخی ها و شیطنت هایشان می خندد و نهال بی رحمانه
حس می کند مهره ی اضافه ی جمع است.
به |دو زوج در حال خوش گذراندن| زیر چشمی نگاه می کند و سرش را بیشتر در کتاب فرو می
برد.
- نهال؟ سردرد می گیری توی ماشین کتاب می خونی.
به عطا نگاه می کند.
- کتاب نمی خونم... تست می زنم.
یک ابروی عطا بالا می رود.
- الان؟! توی این سر و صدا؟! کارات برعکسه؟! بذار کنار اون دفتر دستکتو... داری میری مسافرت
که آب و هوات عوض بشه.
ساکت به عطا نگاه می کند که جسی به شانه ی او می زند.
- عطا! بخون دیگه!
خنده ی عطا به فکر می بردش.
این دختر زیباست... جذاب است. و به راحتی، مردها را مبهوت حرکاتش می کند. عطا هم از این
قاعده مستثنی نیست.
کتاب را می بندد.
خودش چه؟! یک دختر ساده با حرکاتی همیشه بچگانه.
همه ی عمرش کنار عطا بوده و حتا نمی داند عطا چه لباس و ظاهری را برای دختر مورد علاقه اش
می پسندد.
هیچ وقت، غیر از شوخی، آن هم خیلی محدود، با عطا درباره ی دختر ایده آلش حرف نزده اند.
و حالا، به نظر می رسد همه ی خصوصیات دختر مورد پسندش، در جسی جمع شده.
اگر غیر از این بود، از نظر عطا، جسی |شکلات| نبود.
می خواهد از جلد |دختر پر شیطنت دبیرستانی| بیرون بزند... می خواهد بزرگ باشد... دلبری کند
و به خودش و عطا ثابت کند می تواند جذاب باشد.
با حس جدید و مرموز توی وجودش، در کنار حرص خوردن و حسرت، میل شدیدی به مبارزه و
رقابت با جسی هم دارد.
سرش را کمی جلو می برد و میان شیطنت های جسی و عطا که آواز می خواند، به امیرعلی می
گوید:
- امیرعلی؟ وقتی رسیدیم شمال، میشه اول بریم بازار؟!
امیرعلی بدون سوال، سر تکان می دهد.
- اوکی... من که بلد نیستم ولی سوال می کنیم و می ریم.
با رضایت، لبخندی گوشه ی لبش می نشیند و به جسی نگاه می کند.
نهال تازه شناخته شده ی درونش، با چشم، حریف را به جنگ می طلبد.
***
خرید کرده اند و به ویلا رفته اند.
عطا که از صبح، قول جوجه کباب زعفرانی سفارشی اش را داده، به محض رسیدن، دست به کار
آماده کردن باربکیو می شود.
نهال با خریدهاش به اتاق رفته و خیره به پیراهن و صندل تازه، با خودش درگیر است و نقشه می
کشد.
امیرعلی، نازنین را در آشپزخانه و در حال جابه جا کردن فنجانها پیدا می کند.
- چیکار می کنی عزیزم؟
نازنین، قوطی قهوه را باز می کند.
- می خوام قهوه درست کنم... مگه دوست نداری؟
امیرعلی با شیطنت، از پشت بغلش می کند.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتادم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هشتادم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى