فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هشتادم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتادم - ب

ویرایش: 1396/2/31
نویسنده: chaampol
- چرا... ولی تو رو بیشتر دوست دارم.
نازنین لبخند می زند ولی اعتراض می کند:
- پس بذار آماده کنم.
او را میان دستها برمی گرداند.
- تو عادت نداری یه کم مهربون با نامزدت رفتار کنی؟!
نگاه نازنین، روی اخم و لبخند نشسته روی صورت امیرعلی می چرخد.
- مگه مهربون نیستم؟!
ابروهای امیرعلی بالا می رود.
- هستی؟!
نازنین با لبخند سر تکان می دهد آره!
- واو! یادم نبود صبح عاشقانه سلام کردی!
نازنین متعجب می گوید: پیش اون همه آدم؟! زشت بود خب!
دستهای امیرعلی، دورش محکم می شوند.
- الان که آدم نیست!
به چشمهای منتظر و پر از شیطنت امیرعلی، معذب نگاه می کند و بعد به بیرون آشپزخانه.
- الان میان می بینن...
امیرعلی، مصمم ولی نرم می گوید: نو و ی هانی!
لحظه ای منتظر می ماند و با لبخندی نیمدار، اضافه می کند: بذار من اول امتحان کنم!
سر جلو می برد و به لبهای ساکت و بدون اعتراض نازنین بوسه می زند.
این عاشقانه های نزدیک، این بوسه های تازه، پر از احساس دوست داشتنند... گرمایی را در
وجودش می جوشانند که می داند جایی در وجود امیرعلی هم جوشیده... فقط هنوز کمی خجالت
دارد...
عطا، ناخواسته از پشت حفاظ توری در آشپزخانه، لحظه ای متوجهشان می شود. شرمنده نگاهش
را می دزدد و با مکث و پر سر و صدا، حفاظ توری را باز می کند.
نازنین عقب کشیده و سرخ شده، به طرف کابینت برمی گردد. امیرعلی، ناراضی از حرکت ناگهانی
نازنین، متعجب فقط نگاهش می کند. عطا همچنان بدون نگاه مستقیم به آن دو، می گوید:
- آتیش آماده س... اومدم جوجه ها رو ببرم.
و در حال برداشتن ظرف گوشت و سیخ ها، نگاهی به هال می اندازد و با چشم، دنبال نهال می
گردد.
نمی داند می خواهد مطمئن شود نهال آن اطراف نبوده و این صحنه را ندیده، یا وسوسه ی لحظه
ای غریبش می خواسته در جایگاه امیرعلی باشد و نهال را...
|لعنت بر شیطون!|
نازنین، قوطی قهوه را رها می کند.
- برم ببینم نهال کجاس، خبری ازش نیست...
عطا، نفس بلندی می کشد و لبخند می زند.
همه ی جذابیت های دنیا هم که جمع شوند، باز هم حجب و حیای معصومانه ی این دو خواهر، حال
و هوای دیگری دارد.
***
تمام بعد از ظهر را در حیاط و باغچه ی ویلا گذرانده اند.
امیرعلی، ج نگای پر خاطره اش را که آورده، نهال هم هیجان زده شده و بازی کرده. میان بازی،
مدام یاد آن روز را کرده که چهار نفری بازی کردند و بعد، آبروریزی نازنین را با خنده تعریف
کرده.
از اینکه درباره ی موضوعی حرف بزند که جسی در آن ساکت باشد و سر درنیاورد، حس خوبی
دارد.
نازنین که شرمنده لبخند می زند، امیرعلی می خندد و شانه هاش را می فشارد. نازنین خودش را
جمع می کند.
امیرعلی نفس بلندی می کشد.
- بازی دیگه کافیه!... بریم که به برنامه ی عصرمون برسیم.
عطا که از دیدن خنده ها و شادی نهال، راضی به نظر می رسد، زودتر از بقیه بلند می شود.
- برنامه ی عصر چیه؟!
امیرعلی ابرو بالا می اندازد.
- میریم یه جای خوب!
***
نهال، با دیدن تله کابین از دور، می خندد.
- وای تله کابین! می خوایم سوار شیم؟!
عطا با نارضایتی به صورت شادش نگاه می کند و رژلب صورتی براقی که از وقتی بیرون آمده اند،
زیادی چشمش را می زند.
جسی از عطا درباره ی اینکه تله کابین تا کجا ادامه دارد می پرسد. عطا نفس بلندی می کشد و
باهاش هم قدم می شود.
نهال با حرص، نگاهشان می کند و کنار امیرعلی و نازنین می رود.
- امیرعلی؟! شهربازی هم می ریم؟!
امیرعلی به پشت سرش و شهربازی نگاه می اندازد.
- اگر دوست داری، آره!... فقط س یف هست؟!

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - نویسنده : نیلوفر قائمی فر
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتادم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هشتادم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى