فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان کوتاه - قسمت پایانی

داستان کوتاه - قسمت پایانی

ویرایش: 1396/3/1
نویسنده: chaampol
بعد اون جریان دل سرد شدم ... خیلی نفرین کردم اونهایی که باعث زندگیم شدن
چون واقعا عاشق هم شده بودیم اون خیلی عذاب میکشیدم سعی کردم کلا فراومشش کنم .. روز به روز دورتر شدیم ..و اخرش انگار کسی بنام لیلا وجود نداشت
نفرینش کردم خیلی...بدترین ضربه رو با نفرین من خورده بود تو زندگیش که کل سرمایش از بین رفته بود و نمیتونست جم کنه خودشو ..تو دوران دوستیمون خوبی هم داشت ولی کم بود نسبتا
بعد جداییمون وارد دانشگاه شدم.. همچنان افسرده بودم با دوریش...ولی چاره نداشتم
ایندفه دیگه غرورم نزاشت که طرفش برم ..
دوران جداییمون یکسال و نیم طول کشید .. خیلی خیلی عذاب کشیدم .. افسرده شدم روزگارم شد نفرین‌کردن
.بدون حلقه دانشگاه نرفتم..یه حلقه خریدم انداختم دستم...به خواستگارام جواب منفی میدادم
دلم خیلی شکسته بود .. چند باری به شکل افتضاح مریض شدم و خانوادمم نصف شب بردنم بیمارستان ... میدونستند از دوری عشقمه..
یک روز گفتم بزار برم جلو بازیش بدم .. اونکه عرضه نداشت بیاد جلو همون بهتر ضربه بزنم بهش
رفتم سمتش با محبت شروع کردم... ولی اونم بدتر محبت کرد خیلی
عوض شده بود همش میگفت لیلا میدونم آه تو منو گرفته قسم‌ میداد گریه میکرد میگفت نفرینم نکن زندگیم پاشیده ... منم یک روز سر اذان ظهر گفتم خدا خودت درست کن دیگه نفرین نکردم...یه دوماه که از رابطه جدیدمون میگذشت دیدم که جدی شده بیاد جلو...
ولی من همچنان نظرم بازی دادن بود که بیاد و خوارش کنم..
ولی دلم نذاشت.... باز با خانوادش درمیون گذاشت.. و باز همون بد گفتن ها از من شروع شد ... خیلی اتفاقات افتاد مادرش نمی خواست بیاد جلو.. ولی عشقم مقاومت کرد ایندفه .. میدیدم عوض شده .. دل به دلش دادم.. .
بازی دادن از سرم افتاد ‌..
شدم همدم و همراهش تو روزای سخت ...یه ماه دنگ و فنگ کشید تو خونشون .. دعوا بحث ..
منم مریض شده بودم یه گوشه مینشستم گریه و نفرین به خانوادش و باعث بانیش
تا اینکه غروب یه روز دیدم زنگ زد ... خونه بودم نمی تونستم حرف بزنم ولی برداشتم ... فک‌کردم قطع میکنه وقتی گوشیو بردم نزدیک گوشم ...دیدم خوشحاله ... با داد و خنده و خوشحالی گفت لیلا مامانم زنگ زده برم گل سفارش بدم انگار راضی شدند ...
‌گریم‌گرفت نمیدونستم از خوشحالی چی بگم...

بعضی اتفاقات ناچیز هم افتاد اون بین ولی اصلا توجه نکردم و مرکز توجهم عشقم‌بود...
تااینکه زنگ‌زدن و قرار خواستگاری گذاشتن
اومدن خونمون..روز اول برای دیدن من بدون داماد. منم بیرون نمیومدم و قایم شدم
خانوادم که از دوست داشتنم خبر داشتن موافق بودن
روز بعد هم اومدن.. با داماد.. من که دم در وایسادم برای خوش آمد گویی.که یکی از خانواده داماد گفت عروس خانوم بیاد جلو دسته گل و بگیره..رفتم جلو.چشمتون روز بد نبینه.اصلا ندیدم چی شد کی اومد رفت.طفلی با هول و استرس گل و داد دستم زود رفت.
حرفارو زدن و صیغه محرمیت خوندن.
بماند که دوستان چقد خندیدن سر بله گفتن من 😂😂
صیغه خونده شد و داماد اومد خودش انگشتر نشون و دستم کنه.خیلی لحظه خوبی بود.دستامو گرفت تو دستش گفت دختر چرا یخ شده دستات.دستم و فشرد و حلقه رو انداخت و من شدم‌مال اون.خیلی عوض شده بود تو اون دوران جدایی.اصلا ادم دیگه شده بود..
گفته بود ایندفه نمیزارم تورو ازم بگیرن.و نزاشت
بعد صیفه محرمیت.رفتیم‌کارای ثبت ازدواج و کردیم.و محضر عقد کردیم.خیلی روز شادی بود اتفاقات محضر.پر از بگو بخند.
بعد اون روز محبت ما خیلی به هم بیشتر شد.عشقم مدام شرمنده بود و میگفت خیلی اذیتت کردم ولی جبران میکنم.
نامزد شدیم.خانواده هردومون اذیت های خاص خودشونو داشتن.ولی ما باهم بودیم.خیلیا حسودی میکردن.ولی عشق ما محکم بود.اصلا از هم زده نمی شیم.
الان میبینم اخلاق همسرم خیلی خیلی خاصه و خوب.
الان که نامزدیم کنار هم خوشبختیم ولی همچنان کسانی هستن که سنگ‌میندازن جلومون.
الان اخلاق همسرم کلا با قبل فرق کرده نمیدونم ‌دلیلش چی بود.هروقت میپرسم.اشک چشاشو پر میکنه و میگه نادانی میکردم.ولی الان همشو جبران میکنه.الان خیلی خیلی خوبیم باهم.اصلا تعریف نمیکنم ولی دنیا یه طرف ما باهم یه طرف.خیلی همو دوست داریم. نمیزاره یه روز ناراحت باشم.اگه باشم هرطور شده میاد از دلم درمیاره و میگه تو تنها ادم خوب زندگی منی.با اون همه سختی که کشیدیم حتی تو همین دوران نامزدی.الان قدر همو میدونیم.شاید حکمت اون سختی ها همین بود که الان قدر همو بدونیم.الان عشقمون تقریبا 9 ساله و قوی هست.و ثابت شد که هوس نبوده.
ما بهمن ماه 94 عقد کردیم.
و بعد ماه رمضان امسال یعنی 96 عروسیمون هست.
آرزوی خوشبختی برای همه رو دارم از صمیم قلبم


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان کوتاه - قسمت پایانی نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان قشاع ، قسمت پایانی