فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان کوتاه - قسمت اول

داستان کوتاه - قسمت اول

ویرایش: 1396/3/1
نویسنده: chaampol
سلام من لیلا هستم. 23 ساله متاهل
یک سال و نیمه که ازدواج کردم داستان درازی داره
ما شش سال باهم عاشق و معشوقه بودیم..
راستش من فک‌نمیکردم روزی با این آقا ازدواج کنم. پشت تلفن خیلی عصبی بود. این شش سال هرجور رفتار تندی ازش دیده بودم.
ولی نمیدونم چرا نمی تونستم ازش دل بکنم.
انگار خدا منو چسبونده بود در تمام این سالها خیلی اتفاقی جورواجور افتاد. اکثر وقتا دعوا داشتیم...
هی میگفت برو ولم کن .. من به درد تو نمیخورم
منم مقاومت میکردم اصلا نمیدونم چرا...چون سنم کم بود
گذشت یکی دوسال .. رفتارش همونطوری بود..
یا شماره عوض میکرد .. ولی بعد خودش زنگ میزد ... شاید حسن خوباش رو و بخوام بگم هیچی نداشت یعنی رفتار خوبی ازش به یاد نمیارم تو اون دوران ها
گذشت یکی دوسال دیگه...
رابطمون خیلی محدود بود نه‌گوشی داشتم نه به تلفن دسترسی داشتم
ولی همچنان یادش کنارم بود .
خیلی مورد شماتت قرار گرفتم از طرف خانواده .دوست و آشنا.. ولی گفتم هرطور شده باید مقاومت کنم و ببینم اخرش چی میشه
وقت سربازیش رسیده بود . رفت سربازی . دوران بدی بود . دسترسی نداشتم بهش . گاهی اوقات از محل خدمتش زنگ میزد خونمون ولی نمی تونستم حرف بزنم . خودمم زیاد سعی میکردم زنگ بزنم و میزدم
تو دوران سربازی یکم اخلاقش خوب شده بود زنگ میزد بی قراری میکرد .یه گوشی همراه خریده بود خانوادم ...قرار گذاشته بودیم ساعت پنج صبح ها به گوشی همراه خانوادگیمون که سایلنت کرده بودم زنگ میزد
بگذریم که چه دردسرها و دعواها تو خونمون کشیدم..یک روز از روز ها گفتم تموم میکنم دیگه ..بهش گفتم‌بحث کردیم دعوا کردیم مقاومت کرد ولی گفتم دیگه بسه....
روز بعدش با خدا شرط کردم گفتم اگه میل داری به این رابطه فلان اتفاق و بزار سررام...
که زد همون لحظه اون اتفاق افتاد..گفتم خب خدا راضیه
سربازی تموم شد با همه سختی هاش...
خیلی عذاب میکشیدم با دوریش...روز به روز داغون شدم تا اینکه بعد سربازی قرار شد خواستگاری بیاد .. وقتی به خانوادش گفت .. خانوادش پرس و جو کردند ولی یه از خدا بی خبر خیلی بد گفته بود...این شد که مادرش همه رو بهش گفته بود .. این هم باور کرده بود
این ضربه بدی شد برام که چرا باید باور کنه وقتی منو می شناخت که خانواده خوبی هستیم

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان کوتاه - قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان قشاع ، قسمت اول