فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هشتاد و سوم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتاد و سوم

ویرایش: 1396/3/1
نویسنده: chaampol

فکری که این روزها، درباره ی پدر و مادرش دارد... ارتباطی بین سکوت و دوری... سردی و فاصله.
نفس بلندی می کشد.
- اولین چیزی که ازت خواستم، این بود که باهام راحت از فکر و حست بگی.
- اگه چیزی باشه، میگم...
امیرعلی روی دیواره ی کوتاه تراس می نشیند. دست نازنین را می گیرد و با فشاری آرام، او را
وادار می کند روی پاهاش بنشیند.
نازنین لب می گزد.
- اینطوری راحت نیستم امیرعلی! پات خسته میشه.
امیرعلی لبخند می زند.
- خسته نمیشه... راحت باش... اینجا سرده بخوای بشینی.
و همانطور که روسری را از سر او برمی دارد، آرام می گوید: اصلا نمیذاری موهاتو ببینم! از صبح
این روی سرته.
- خب من همیشه جلوی امیر حجاب دارم.
- پس چرا نهال حجاب نداره؟
میخواهد جواب بدهد ولی حرکت نرم انگشتهای امیرعلی میان موهاش، مور مورش می کند.
امیرعلی به خیال اینکه نازنین سردش شده، او را بیشتر به خودش می فشارد. نفسهاش میان
سیاهی و نرمی موهای او فرو می رود و لبهاش روی شقیقه ی او می نشیند.
چشم می بندد بلکه آرام بگیرد. تا نخواهد پس بکشد و بلند شود. صدای امیرعلی در گوشش
زمزمه می شود.
- نازنین... دوستت دارم.وجودش گرم می شود. سرش را می چسباند به صورت امیرعلی و آرام می گوید: منم دوستت
دارم.
امیرعلی با ملایمت، چانه اش را می گیرد و به سمت خودش، برمی گرداند.
خاکستری چشمهاش، باز خاکستر مذاب شده.
خیره به تیله های سیاه توی چشمهای نازنین، فکر می کند این دختر، عجیب ترین دختری ست که
در عمرش دیده! در نظرش، ری اکشن نرمال در چنین شرایطی، گرفتن حرارت متقابل از دختر
است و حتا - با وجود عشق میانشان- پیش قدم شدن یا حداقل همراهی در ابراز علاقه.
اما نازنین از یک دختر نوجوان هم بی تجربه تر و خجالتی تر است! و باید صبوری کند... خودش
یاد بدهد...
لبخندی آرام می زند. دستهای نازنین را می گیرد، بالا می آورد و روی شانه های خودش می گذارد.
در دل می گوید |فرست لس ن!|. زمزمه می کند |اینجوری بهتر شد!| و بوسه ای طولانی ازش می
گیرد.
فقط می بوسدش و می داند بوسیده شدن و همراهی، در درس اول جا ندارد!
به ویلا که برمی گردند، عطا هم خوابیده و سکوت برقرار است.
میان پله ها، امیرعلی آرام می پرسد:
- کنار هم باشیم؟
نازنین نگاهش می کند.
- ک ی؟!
- الان... برای خواب.
نازنین روی پله ی آخر می ایستد.
- من و نهال توی یه اتاقیم.
- خب بیا پیش من.آب دهانش را قورت می دهد.
- نهال بیدار میشه، می بینه نیستم، درست نیست.
صدای آرام امیرعلی، رنگ تعجب می گیرد.
- نازنین! تو الان زن منی! همه هم می دونن!
نگران آن همه نزدیکی و اشتیاقی ست که در امیرعلی دیده و در خودش احساس کرده.
شکوه، سربسته و غیرمستقیم، قبل از سفر سفارش کرده برای خودش و امیرعلی حد و حدود
بگذارد... گفته خیالش از دخترش راحت است و خواسته نازنین، رفتار امیرعلی را هم کنترل کند. از
اعتماد پدرش گفته و حفظ آبرو... از عقدی که صرفا به خاطر راحتی خود نازنین وخاطر جمعی امیرعلی بوده؛ که هنوز |نامزد| هستند و تا |زن و شوهر شدنشان|، هنوز راهی چند ماهه هست.
لعنتی! نمی تواند راحت و بی پرده با امیرعلی درباره اش صحبت کند. نمی تواند منکر حس عجیب
بی قراری همراه سبکی وقتی شود که میان دستهای امیرعلی ست و دلش از نوازشهای او، مثل
دل گنجشک می زند.
- میای پیشم؟!
لب بالاش را می گزد و رها می کند.
- مگه بابام... شب نامزدی...
امیرعلی پهلوهاش را می گیرد و جلو می کشدش.
- اوکی!... امانتی؛ منم نمی خوام اذیتت کنم... فقط دوست دارم کنارم باشی.
نفسش را حبس می کند.
- آخه کنار هم بودنمون صلاح نیست امیرعلی...
معنی |صلاح| را نفهمیده.
نازنین اصلاح می کند: عاقلانه نیست.
دستهاش از روی کمر نازنین شل می شوند و چشمهاش دلخور.


.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هشتاد و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى