فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هشتاد و چهارم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتاد و چهارم

ویرایش: 1396/3/3
نویسنده: chaampol

- اوکی... هر طور راحتی...
لبخندی کمرنگ می زند و نازنین را رها می کند.
نازنین کمی خودش را بالا می کشد و گونه های او را می بوسد.
- ممنون... شب به خیر.
لبخند امیرعلی پررنگ تر می شود.
- شب به خیر عزیزم.
نازنین به طرف اتاقشان می رود. نزدیک در، صدای امیرعلی متوقفش می کند.
- نازنین!
می ایستد تا امیرعلی حرفش را ادامه دهد. امیرعلی جلو می آید.
- منو اشتباه شناختی... گفتم می تونم خودمو کنترل کنم... و از اون مهم تر، تا تو نخوای و آماده
نباشی، چیزی ازت نمی خوام.
سریع می گوید |می دونم...|
امیرعلی سر تکان می دهد.
- اگر می دونستی، فکر نمی کردی کنار من بودن، عاقلانه نیست.
شرمنده و بی حرف، به او نگاه می کند.
امیرعلی سر جلو می آورد، روی موهاش را می بوسد و زمزمه می کند | سوییت دریمز هانی|
بدون نگاه و معطلی، وارد اتاق می شود.
شال را پایین تختش پرت می کند و لبه ی تخت می نشیند. امیرعلی ناراحت شده... ناراحتش
کرده... عذاب وجدان گرفته... چقدر او را نمی شناسد!... می شناسد! ولی فهمیدن همدیگر، چقدر
سخت است!
به موهاش چنگ می زند. صدای آزاردهنده ای درونش وزوز می کند |چشمای خوشگلش ناراحت
بود... همینجوری میشه که سرد میشه... همه ی امروز، عاشقانه رفتار کرد... معلوم نیست فرداصبح که ببینیش، باز هم گرم و با احساس برخورد کنه... تقصیر خودته... بهش اعتماد نداری...
ناراحتش کردی...|
عصبی دراز می کشد.
می ترسد. مردها را نمی شناسد. برخورد با مردها را بلد نیست. امیرعلی با هر سه مرد شناخته
شده ی زندگیش، زمین تا آسمان متفاوت است.
شکوه هم بیشتر او را ترسانده تا بهش راه نشان دهد...
اگر به دل امیرعلی راه بیاید... اگر اعتماد داشته باشد... اگر همان |پنبه و آتش| بشوند که شکوه
همیشه مثال می زند... چطور جواب اطمینان پدرش را بدهد؟!
کلافه، پهلو به پهلو می شود. همین فاصله خوب است... اینطور خیالش راحت است. ولی امیرعلی
راضی نیست...
از فکر اینکه چند ماه، تا زمان عروسی همین بساط را داشته باشد، مشتی به بالش می کوبد.
به نهال خوابیده خیره می شود. خوش به حالش! بی دغدغه و راحت خوابش برده.
***
چشم که باز می کند، حس خوبی دارد.
نگاهش می افتد به نازنین بیدار، که به سقف خیره شده و با پوست لبش کلنجار می رود.
با صدای خواب آلود و دورگه می پرسد: چی شده؟! تو فکری...
نازنین، لحظه ای نگاهش می کند.
- هیچی...
می نشیند و دستهاش را به دو طرف می کشد.
امروز، روز تغییر است!
- بقیه خوابن؟!
نازنین، چانه بالا می برد.- نمی دونم...
بلند می شود، حوله اش را برمی دارد و به طرف حمام می رود.
به اتاقشان که برمی گردد، نازنین روی تخت نشسته.
- تو که هنوز تو تختی! امیرعلی پایینه؟
نازنین کوتاه جواب می دهد: حتما...
جلوی آینه می نشیند و موهاش را همانطور خیس، موس می زند.
کیف کوچک لوازم آرایشش را باز می کند. نگاهش مردد به چشمهاش در آینه می افتد. برق امید
دارد!
با ریملی که برای نامزدی نازنین خریده، به جان مژه های حالت دارش می افتد.
نازنین، همانطور روی تخت، کز کرده و با گوشه ی روتختی بازی می کند. او که امیرعلی را دارد؛
پس چرا اینطور در خودش فرو رفته و انگار کشتی هاش غرق شده؟!
- نمی خوای بری پایین؟!
نازنین، بی حواس نگاهش می کند.
- چرا...
دوباره سرگرم آرایش کردن می شود.
نازنین، لباس عوض می کند و شال روی سر می اندازد.
نهال برمی گردد طرفش.
- نازى چى شده؟!
عصبانى از نهال، مى گوید:
- هی چى شده، چى شده...
- خب آخه از وقتی پا شدی، یه کلام هم حرف نزدى، مدام زل مى زنى به یه نقطه ،به چى فکر مى
کنى؟!

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هشتاد و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى