فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  هشتاد و پنجم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتاد و پنجم

ویرایش: 1396/3/7
نویسنده: chaampol

از کوره در مى رود.
- مگه تو مفتشى؟! از دست تو فکر هم نمى تونم بکنم؟!
چشمهاى نهال پر از اشک مى شود و صورتش درهم مى رود.
برخورد نازنین کمال بى انصافى ست. همیشه فکر مى کرده روابطشان انقدر صمیمانه هست که
بتوانند راجع به احساس و افکارشان از هم سوال کنند.
دوست دارد از نازنین بپرسد تا چه حد به امیرعلى نزدیک شده ،اما نازنین به دور خودش حصارى
کشیده که نمى شود باهاش از اینطور حرف ها بزند.
- من فقط براى این پرسیدم که احساس کردم ناراحتى.
چند بار خواسته راجع به خودش با نازنین صحبت کند، اما آثار بى حوصلگى را در حرکاتش دیده و
منصرف شده.
درگیر با افکارش، بیشتر از هر زمان احساس تنهایى مى کند.
نازنین که از اتاق بیرون می رود، دوباره به سمت آینه می چرخد.
مژه هاش پررنگ شده و به نظرش رنگ چشمهاش را روشن تر نشان می دهد.
گونه هاش صورتی ست، فقط مانده رژلب. همان رژ روز قبل را برمی دارد و پر ملات، به لبها می
کشد.
از خودش حرص دارد؛ از عطا، نازنین... جسی.
چند نفس عمیق می کشد و برای خودش تکرار می کند |قراره خانوم و خوشگل و لوند باشی!
خودتو به عطا ثابت کن!|
پیراهن و صندل پاشنه دار جدید را که طیفی از صورتی و سفید دارند، می پوشد و بیرون می رود.
بالای پله ها، دستی میان موها می برد و از خوش حالت بودن طره های فر، مطمئن می شود.
همه در نشیمن هستند. میان پله ها، با ناز و عشوه سلام مى کند.
همه به سمتش بر مى گردند و جوابش را مى دهند.امیرعلى سوتى از تحسین مى زند.
عطا بدون اداى کلمه اى، بهش خیره مانده و با تاسهاى درون دستش بازى مى کند.
متوجه رفتار نهال است. این مدل ناز و عشوه، با نهال بیگانه است و ابد اً با خلق و خو و شخصیت او
جور در نمى آید.
خوب مى داند که این تغییرات آنى ،ارتباط مستقیم با خودش دارد.
برعکس اِمیرعلى، او در خواندن افکار زنها خبره است. ناسلامتی، در خانه ای بزرگ شده که صبح
تا شب، تنها جنس مذکرش، خودش بوده!
نهال می خواهد ظاهرش نسبت به عطا بی تفاوت باشد ولی نمی تواند نگاه دزدکی اش را مخفی
کند.
تعجب عطا را که در نگاهش می بیند، لبخندی پر ناز می زند و بدون سوال از شخص خاصی، می
پرسد:
- انگار همه صبحونه خوردین...
امیرعلی جواب می دهد:
- هر چی منتظر شدیم، نه تو بیدار شدی، نه نازنین.
به طرف آشپزخانه می رود که صدای جسی را می شنود.
- کافی، تازه درست کردم.
عطا تاسها را روی تخته نرد رها می کند ؛ بلند می شود و همانطور می گوید: نهال صبحا چای
شیرین لیوانی می خوره... ببینم چای هست؟
انگار اختیار پاهاش دست خودش نیست.
نهال لیوانی برمی دارد.
- بذار برات چای تازه دم کنم.می خواهد مثل همیشه برگردد و با خنده و مسخره بازی بگوید | یا رسول خدا! شما چرا با این
حالتون؟!| ولی در حس جدیدش می ماند. برمی گردد و به عطا نگاه می کند که کنار کتری
ایستاده.
- قهوه هست...
عطا به پیراهنش نگاهی می اندازد.
- از ک ی تا حالا قهوه خور شدی؟!
لبهاش را جمع می کند. هم از سر لجبازی، هم برای به رخ کشیدن برق صورتی رژش که روز
قبل به خاطر عطا پاکش کرده.
- از وقتی تو شکلات خور شدی!
عطا، با اخم، به سمت یخچال می رود و کره و مربا را بیرون می آورد و روی کانتر می گذارد.
- بیا بشین... مربای تمشک هم گرفتیم...
با ذوق به شیشه ی مربا نگاه می کند ولی لیوان قهوه را بو می کشد و لجباز می گوید: میل ندارم!
می ایستد کنار عطا و در لیوانش شکر می ریزد.
عطا به حرکات ظریف دستش نگاه می کند و بعد به نیمرخش؛ موهاش؛ مژه های تاب خورده ی
سیاهش...
تعجب و حرص را با هم دارد. می خواهد فکر کند درونش فقط همین دو حس فوران کرده. این
نهال، نهال همیشه نیست... همه ی حرکاتش تصنعی ست ولی با همین ظاهر و رفتار عاریه ای،
دلش را زیر و رو کرده.
مهربان، از همان شب نامزدی، باهاش سرسنگین شده.
فردای نامزدی سراغش رفته تا باهاش حرف بزند ولی مهربان، بدون حتا نگاه مستقیم بهش، بی
جوابش گذاشته. وقتی هم پرسیده |مهربان، چرا جوابمو نمیدی؟! دلخوری؟| فقط جواب داده |بد
کردی عطا... ازت انتظار نداشتم.|

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هشتاد و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هشتاد و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى