فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت پنجاهم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاهم

ویرایش: 1396/10/9
نویسنده: chaampol
تا روزی که محسن به من گفت :
کجا میری این وقت غروب ؟

در دلم گفتم : نپرس !...

داشتم می رفتم امامزاده ای که سال ها پیش می رفتم...
پولمان تمام شده بود.
حساب بانکی ام ته کشیده بود.
از فردا قرار بود در دارالترجمه دوستم کار کنم.

نمی خواستم محسن محل پناهندگی مرا به آن امامزاده که در کنج کوه ؛ همدمم بود ، پیدا کند.

برای همین گفتم :
میرم دارالترجمه دوستم ، کمکش کنم...
یه پولی هم دربیارم.

گفت : این وقت غروب ؟
پول اگه لازم داری ، من دارم !

گفتم : بالاخره باید برم سر کار !
یکی باید از این خواب زمستونی بیدار شه...
داروهای مادرمو ، دو هفته ست نگرفتم !

گفت : نسخه رو بده من بگیرم.
الان همه توی شوکن ، هنوز !

گفتم : محسن...
انقدر خوب نباش.
خوب نیست !

گفت : من خودمم ؛ نمیخوام خوب باشم !
ولی چرا خوب بودن ؛ خوب نیست ؟

گفتم : تو دنیایی که بیشتر مردم ، فقط فکر خودشونن ، آخه تو از کجا یه دفعه پیدات شد ؟!

خوب نیست ، چون آدم بهت عادت می کنه و اگه یه روز نباشی ، آدم ممکنه کم بیاره !

خندید و گفت :
تو یکی که کم نمیاری !

نگاهمان در هم گره خورد ، مثل دریا ، آدم را دعوت به رها شدن می کرد ، و دل به آب سپردن.

دوباره سرخ شد!
هر وقت به چشمانش نگاه می کردم ، سرخ
می شد !

گفتم : جلوی دخترای دیگه ، ندیدم هیچوقت سرخ شی !

گفت : دخترای دیگه ، قلب آدمو تکون نمیدن !...

چی می خوای بگی اینجوری نگام می کنی ؟

گفتم : می خوام ببینم ، توی قلبت چی می گذره !

گفت : الان ؟
یه حس ترس !

گفتم : محسن و ترس؟

گفت : آره !
وقتی مانا بش دروغ می گه ، ترس...

گفتم : بابا دارم میرم یه کنجی ؛ دلم آروم بگیره...
یه امامزاده ست توی کوه !
ماشینای سر خیابون ، مستقیم میبرن.

گفت : منم اونجا زیاد رفتم ، چرا با هم نریم ؟

گفتم : یکی باید پیش بقیه ، بمونه. مینام که خونه نیست ! مدتیه فضای خونه ، افسرده ش میکنه.همه ش با دوستشه.نگرانم.

بعدم، من این بار با آقای رفیق، تو کنج کوه ، خصوصی کار دارم ، باشه دفعه ی بعد با هم می ریم.

گفت : پس خواستی برگردی بگو ، بیام عقبت.
گفتم : نه ؛ خودم میام !

نمیتونی ببینی من چند دقیقه ، با کسی خلوت کنم ؟
ببینم ما چه نسبتی با هم داریم ؟!

ساکت شد !
پس از چند لحظه گفت : پیشنهاد ازدواج من ، سر جاشه ؛ تو میدونی !

گفتم : واقعا ؟
فکر کردم پشیمون شدی !

گفت : مسخره می کنی؟ تو همیشه رد کردی.همیشه وقت خواستی!

تو قبول نکردی !

گفتم : آره احمق بودم ! فکر میکردم بی نیازی ، یعنی بی محلی، به کسی که آدم دوستش داره....

این بار میرم با یه آدم فهمیده ، تو کوه مشورت میکنم ، شاید بگه قبول کن !

راستی وسط خواب حامد ، مراسم عروسی ، بیدارش نکنه یه وقت ؟!

عروسیه دیگه !
بزن و بکوب داره !

گفت : همه چیزو مسخره می کنیا ؟

گفتم : ببین محسن جان ! خودت ، همه چیزو
می دونی ! باهوشی ، پس حس منو تا آخرش ، میفهمی.

من دیگه نمی گم !
دیگه به خودمم دروغ نمی گم !

تو رفتی یه مدت ....

درست موقعی که من ، تازه از دو دلی در آمده بودم و دیگه به خودم ، نمی تونستم دروغ بگم ؛

آره....
جواب من |بله | بود ،

هر کاری کردم بشه | نه | ! نشد ،
انگار سرنوشت هم نمیذاشت !

تو همیشه ناجی من بودی ، پر از عاطفه و احساس ، پر از جوونمردی و احترام ،


مسابقه ، بهانه بود تا سختیها ؛ هردومونو ،
از پا ، در بیاره ،خاطرات، فشار روحی ، استرس مسابقه و رقابت ! و شاید زمین خوردن یکیمون و دیگه بلند نشدن!
من با حسم مسابقه گذاشتم،نه با تو ! تو که برنده بودی!

آدم ، وقتی خیلی درمونده میشه و شک میکنه ؛ میخواد یه دفعه، شیرجه بزنه تو دل سختیها...


هر کاری کردم که حسمون به نفرت و بیزاری ، بدل بشه....نشد!

خوب بودنتو باور نمیکردم!
آدم انقدر مهربون و صبور ، خب تا حالا ندیده بودم.


میخواستم ثابت کنم یه جای کار می لنگه ، که تو داری نقش بازی میکنی؛ و مثلا، من احمقم و گولتو خوردم !

گول محبتهاتو...


آرزو داشتم این حس ، توی هردومون ، بمیره ، نشد! تازه بدتر هم شد !


اون موقع شناختمت...و درست همون ایام ، دلم برات تنگ شد...
حتی برات شعر هم گفتم ، خنده داره ؟ نه؟!


تو مجبور بودی بری شهرتون ، منم مجبور بودم اینجا بمونم !

الان هر کدوممون ، منتظر یه اتفاق خوبیم ، که بعدش دوباره ، اون موضوع رو پیش بکشیم .

دارم میرم از خدا بخوام یه اتفاق خوب بیفته !

گفت : از طرف منم بخواه !

گفتم : خودت بخواه !...
وا...تنبل ! دعاشم یکی دیگه باید بخونه !

خندید...

زمستان آن اتاق ، رنگ سبز دشتهای معطر را گرفت!



منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت پنجاهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان