فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت هفتاد و نهم

خواب گل سرخ - قسمت هفتاد و نهم

ویرایش: 1397/1/26
نویسنده: chaampol
ذهنم درگیربود ...

نمی فهمیدم چطور این مرد به خودش اجازه داده که بی اجازه ، وارد خانه ی ما شود ! دیگر فرصتی برای فرار یا تلفن به پلیس نبود.

گفتم : اینجا چیکار می کنی ؟
چرا بی اجازه اومدی تو ؟
مادرم کجاست ؟

گفت : رفته یه کم تفریح ، بده مثلا بره مشهد ؟
دلش گرفته بود ، مریم بردش زیارت.

گفتم : ممکن نیست !
وگرنه به من می گفت و داروهاشم می برد...

کجا بردینش بی دارو ؟
حالش بده !
تو چرا اینجایی ؟

گفت : اومدم پاتختی !

گفتم : هر وقت شوهرم اومد ، بیا !
خجالتم خوب چیزیه !
مگه من درو باز کردم ؟
برو بیرون !

در را پشت سرش بست و یک قدم به سمت من آمد...

گفت : من دوست و رفیق دوران سربازی داداشت بودم ، با من ، اینجوری حرف نزن !

گفتم : همونجا وایسا ، جلو نیا !

اما باز ، یک قدم دیگر جلو آمد !
به سمت پنجره رفتم...

بی اختیار گفتم : ببین این پنجره ی طبقه ی چهارمه !

نزدیک شی ، شیشه رو با مشت یا آرنجم می شکنم، بد با یه تیکه شیشه ، توی دستم ، بیا طرفم... بدم نمیاد یکیمون بمیریم فقط کاش میدونستم چرا !

گفت : روش های بهتری هم برای خودکشی هست. لبخند زد...

گفتم : چی می خوای تو ؟
گفت : همیشه به داداشت می گفتم :
|خواهرت خیلی خوشگله ، مراقبش باش !
|
اما اون بلد نبود !

گفتم : بسه !
مشتم را در شیشه کوبیدم !
درد...

یک تکه شیشه برداشتم و گفتم :
جرات داری نزدیک شو !

گفت : فکر کردی از شیشه می ترسم ؟
من که می دونم تو جای پولارو می دونی !

گفتم : مگه تو الگو نبودی ؟
مگه تو قهرمان ملی این مردم نبودی ؟
مگه آدم نیستی ؟

گفت : آدم می تونه قهرمان باشه ،
ورزشکارم باشه ،
دو سه تا هم زن داشته باشه ،
پولم دوست داشته باشه ،
وسط هزار جور کار خلافم باشه و مردم هیچی ندونن و تازه ، دوسشم داشته باشن !

گفتم : وجدان نداری ؟
اصلا آدمی ؟!
ایمان نداری ؟

گفت : تو رو دارم ، برای همش کافیه !

یک قدم دیگر ، نزدیک شد...

گفت : یه عمر ازم فرار کردی !

شیشه در دستم بود ، یا باید در قلب من می رفت ، یا در قلب او !

خدایا محسن رو برسون ، خدایا !
اگه هستی محسن ، یا پلیسو برسون !

گفتم : مشکلت پوله ؟!
من پولو ، جور می کنم ؟

اگه واقعا اون پول ، مال خواهر نازیه ، من می خوام چیکار ؟
فقط وقت می خوام پیداش کنم !

گفت : خب مشکل اصلی که پوله ، ولی این وسط یه سری ، خرده حسابم هست...
یه سری تسویه حساب شخصی !

گفتم : چه تسویه ای ؟
گفت : این مردک ، محسن ، اصلا حق نداشت ، با تو ازدواج کنه ، اون توی نقشه ی ما نبود !

نقشه ، چیز دیگه ای بود...

اون ، با آمدنش همه چیز رو خراب کرد.
همه شم ، تقصیر این فرید لعنتی بود که پای این پسره رو به ماجرای زندگی ما باز کرد ، وگرنه همه چیز داشت طبق نقشه ، پیش می رفت...

حالا هم دیر نشده ، من مطمینم شما هنوز زفاف نداشتید ، من همیشه
می دونستم تو مال خودمی !

گفتم : باز هیپنوتیزمت کردن !

گفت : شاید این منم ، که اونارو هیپنوتیزم می کنم !

یک قدم نزدیک تر شد...

پشت سرم شیشه بود ، دیگر بیشتر از این ، نمی توانستم عقب بروم.

اگر عقب می رفتم باید خودم را از پنجره به بیرون ، پرت می کردم.

گفتم : خدا کمکم کن !

سرش را به تاسف تکان داد و گفت :
یه وقتایی خدا ، صدای آدمو نمی شنوه ، سخت نگیر !

نمی خوام اذیتت کنم ، ولی خب اذیت میشی !



منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت هفتاد و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان