فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تیم ملی مون عین زندگانی مون

تیم ملی مون عین زندگانی مون

ویرایش: 1397/4/6
نویسنده: chaampol
ما برای هر چیزی جنگیدیم، برای بدیهی ترین ها، برا چیزهایی که خیلی جاها بدیهیات زندگی هست ما جنگیدیم، زحمت کشیدیم برا اولیه ها، برا خریدن نان صبح ساعت شش بیدار شدیم رفتیم نوبت ایستادیم تا بیست تا نان بیاریم برا قوت اون روز، شب بیدار موندیم تو صف نفت تا چند گالن نفت بیاریم برا بخاری و سماور خونه، با زمین و زمان جنگیدیم تا بتونیم ترانه گوش بدیم، ویدئو ببینیم، کاست داریوش برایمان جرم بود، جنگیدیم تا آستین کوتاه بپوشیم، شلوار لی بپوشیم. نسل من از همون بچگی سربارِ خانواده نبود ستون بودیم، کمک بودیم، کار کردیم، لباس کهنه پسرخاله و دایی رو با افتخار پوشیدیم، پیراهنمان روی بخاری سوخت پشت و رو کردیم پوشیدیم، رفو کردیم و پوشیدیم جوراب، شلوار، کاپشن، پیرهن. ما جنگیدیم برا کنکور، برا شغل، برا حداقل ها، برا خاتمی، برا جام جهانی98، سخت به دست اومد همه چی، جنگ دیدیم، بمباران شدیم، شهید تشییع کردیم، اعدامی دادیم، زندانی شدیم، بزرگ هم که شدیم سعی کردیم زن و بچه ای که مسئولیتشان را پذیرفته ایم سختی نکشن باز هم دویدیم سخت تر از قبل دویدیم، مثل اون میلاد محمدی که دیروز تو چهره اش هم ناامیدیِ نرسیدن بود و هم همه توانش، ما هم دویدیم با همه توانمان، با یاسی در چهره، ما عادت کردیم به نرسیدن، به نشدن، به نبودن، خیلی جاهای این زندگی با یه اتفاق ساده می تونست حالمان خوب بشه ولی نشد، مثل ضربه آخر طارمی که می تونست حال ملتی رو خوب کنه ولی نکرد، ما هم میشد یه جاهایی خیلی ساده و ارزان حالمان خوب باشه ولی نشد، دیشب بعد اون ضربه طارمی چند دقیقه ای به همه ضرباتی که به اوت زدیم فکر کردم به گل های آسانی که خوردیم، دیروز در چهره همه اونهایی که تو خیابان بودند یه حسرت بود، حسرت نشدن، حسرتی آشنا، مثل خودِ ما جنگیده بودن، مثل همه ما دویده بودن و مثل همه ما توپ سرنوشتشان گل نشده بود، شادی میکردیم تهش ولی می گفتیم آخ اگه اون توپ لعنتی گل می شد، آخ آخ آخ...
الان که نسل من رسیده به سن میانسالی انگار باز هنوز باید بدویم با حسرتِ نشدن و نرسیدن، این یاس و نگرانی که در چهره همه موج میزنه تابلوی همه حسرتهایی است که کشیدیم، حسرتِ همه نشد که بشه های زندگی مون .
امروز تو اسنپ به راننده ای که شاید هم سن بودیم گفتم میگن بشر تا بیست سال آینده ممکنه به دانشی دست پیدا کنه که نمیره و عمرش رو هر قدر خواست طولانی کنه، گفت کاش تا اون موقع من بمیرم، بمیرم رو طوری گفت که خستگی چهل سال دویدن توش بود، مثل فوتبالیستهامون که نفسشون بریده بود ولی عارشون می اومد بیفتن.
خیالی نیست ما باز هم می دویم تا ثانیه آخرش هم می دویم، با دل و جان هم می دویم تا وقتی سوت پایان رو زدن. حداقل سرمون بلند باشه که اگر هم در بازی روزگار باختیم، کم نیاوردیم از دویدن.
می دانیم که روز به روز شرایط سخت ترخواهد شد ولی باکی نیست می جنگیم با روزگار.
اگر با تیم ملی مون حال کردیم برا این بود که عین زندگانی مان بود.


منبع: کانال تلگرام دکتر مرتضی عباد
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تیم ملی مون عین زندگانی مون نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: تیم ملی ، کیروش ، ما برای هر چیزی جنگیدیم ، سماور ، بخاری ، نان ، شهید ، اسنپ