فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت دوم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت دوم

ویرایش: 1397/5/5
نویسنده: chaampol

آه عمیقی می کشم و به سمت ایستگاه اتوبوس می رم. هنوز اتوبوس نیومده. چند دقیقه منتظر می مونم تا اتوبوس برسه. اگه بخوام با تاکسی برم اون سر دنیا، تا آخر ماه پول کم میارم! بالاخره اتوبوس اومد، منم سوار اتوبوس می شم. خیلی شلوغه؛ جای نشستن نیست. بعد از چند بار سوار اتوبوس واحد شدن، بالاخره به خونه می رسم. همین که وارد خونه می شم صدای داد بابا رو می شنوم:
-تا حالا کدوم گوری بودی؟
با ملایمت می گم:
-سلام بابا!
بابا:
-جواب منو بده!
مجبورم قضیه ی پارک رفتن رو مخفی کنم؛ چون اصلا حوصله ی داد و بیداد ندارم!
-یه کم کارم طول کشید؛ اولین اتوبوس رو از دست دادم!
سری تکون می ده و می گه:
-گمشو تو اتاقت!
به زحمت خودمو به اتاق می رسونم. مثل همیشه در اتاقمو قفل می کنم. واقعا نمی دونم چی کار باید کنم! ای کاش می فهمیدن مرگ ترانه تقصیر من نیست! اوایل خیلی سعی کردم به همه بفهمونم اون طور که اونا فکر می کنن نیست، اما تنها چیزی که عایدم شد کتک از بابام، فحش از برادرام و نفرین از مامانم بود! بعد یه مدت فهمیدم اصرار به بی گناهی، بی فایده ست! اونا اصلا باورم نداشتن . کم کم بی تفاوت شدم؛ اونا داد و بیداد می کردن و من فقط گوش می کردم. اونا هم کم کم فراموشم کردن! تنها چیزی که منو به اونا ربط می ده، همین اتاقه و بس! تنها نقطه مشترک من و خونوادم همین اتاقه! مرگ ترانه برابر شد با مرگ همه ی آرزوهای من! بدون این که لباسمو عوض کنم، خودمو روی تخت پرت می کنم. اتاق کوچیکم از تمیزی برق می زنه! عجیب خستم. ترجیح می دم به گذشته ها فکر نکنم! خواب رو به همه چیز ترجیح می دم! زیر لب زمزمه می کنم:
« -دریاچه دل پاکی و نجیبی دارد
چندیست که حالات عجیبی دارد
این موج که سر به صخره ها می کوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد !»


دلم یه خواب آروم می خواد. دلم می خواد برای یه شب هم که شده بعد از مدت ها با آرامش بخوابم! اما خودم هم می دونم که فقط و فقط یه آرزوی محاله! اونقد فکر و خیال می کنم که خودم هم نمی دونم کی به خواب می رم!
چشمامو باز می کنم؛ به ساعت نگاهی می اندازم، آه از نهادم بلند می شه! ساعت چهار صبحه! از شیش عصر تا الان، یکسره خوابیدم. مثل همیشه کسی برای شام صدام نکرد! قفل درو باز می کنم و از اتاق خارج می شم. سمت آشپزخونه میرم و در یخچال رو باز می کنم. چیزی از غذای دیشب نمونده! بعضی مواقع مامان برام غذا می ذاره، ولی مثل این که دیشب از اون شبا نبوده! مجبور می شم دو تا تخم مرغ بردارم و یه املت درست کنم. با کم ترین سر و صدا املت رو درست می کنم و با یه تیکه نون می خورم. ظرفا رو می شورم و می رم تو اتاقم. یه مقدار از کارام مونده بود، مجبور شدم بیارم خونه انجام بدم. کامپیوتر رو روشن می کنم، سرعت بالا اومدنش افتضاحه! خیلی قدیمی شده. ولی چاره ای نیست، باید باهاش بسازم! تا ویندوز بالا بیاد به گذشته فکر می کنم. وقتی بابا گفت: « همین که از خونه بیرونت نکردم باید ازم ممنون باشی! من دیگه خرج تحصیلت رو نمی دم! » واقعا درمونده شدم! ماشین و موبایل و لپ تاپ رو هم ازم گرفت و من موندم و هزار بدبختی! فقط همین کامپیوتر تو اتاقم موند. در به در دنبال کار می گشتم و بالاخره تونستم پیدا کنم. هر چند به سختی، هر چند قراردادی، اما به همونم راضی بودم! ترم آخر دانشگاه خیلی سخت گذشت. خیلی... اما گذشت! به سختی لیسانس زبان رو گرفتم. حتی تو اون روزا، بنفشه صمیمی ترین دوستم، حرفمو باور نکرد و رابطشو باهام قطع کرد! تنها کسی که در جریان کل ماجرا بود، ماندانا دوست هم دانشگاهیم بود؛ که اونم تو اون روزا داشت با شوهرش به کانادا می رفت. هر چند ماندانا هم همه ی تلاشش رو کرد، اما کسی حرفاشو باور نکرد! ماندانا یه ترم زودتر از من درسشو تموم کرد. من به خاطر مرگ خواهرم و سرزنشای خونوادم داغون بودم، مجبور شدم یه ترم مرخصی بگیرم! بیچاره ماندانا؛ روزای آخر به جای این که با خانوادش باشه؛ کنار من بود و بهم دلداری می داد! هنوزم که هنوزه بعضی وقتا بهم زنگ می زنه. همین کار فعلی رو هم مدیون ماندانا هستم. تو همون روزای تا این که ،بدبختی به شوهرش سپرد برام یه کار پیدا کنه. هر جا می رفتم به یه دانشجو که هیچ سابقه ی کاری نداشت کار نمی دادن شوهر ماندانا با عموش صحبت کرد و من به عنوان یکی از مترجمای زبان، وارد شرکت عموش شدم و هنوز هم همون جام! هر چند شرکت کوچیکیه، ولی حداقلش اینه که خرج و مخارجم درمیاد. بالاخره ویندوز بالا اومد. همه ی متنا رو قبلا ترجمه کردم، فقط تایپشون مونده. بی خیال گذشته می شم و شروع می کنم به تایپ کردن. بعد از کلی تایپ کردن، بالاخره کار تایپ تموم می شه. زیر لب زمزمه می کنم: «بالاخره تموم شد!»


ه کش و قوسی به بدنم می دم که صدای استخونام بلند می شه! به ساعت نگاهی می اندازم، هنوز پنج و نیمه. به سمت آشپزخونه می رم و یه تخم مرغ و سیب زمینی رو می ذارم آب پز بشه. اگه بخوام بیرون غذا بخورم تا آخر ماه پول کم میارم! مجبورم هر روز یه لقمه ای چیزی با خودم ببرم. تو اون شرکت کوچیک سلف پیدا نمی شه؛ مسیرم هم چون طولانیه، واسه نهار خونه نمیام. هر چند اگه بیام معلوم نیست غذایی بهم برسه یا نه؟! به صرفه ترین راه، موندن تو شرکته!
مثل همیشه چند تا لقمه می ذارم تو کیفم؛ دو سه تا شکلات هم می ذارم تو جیبم و ساعت شش و نیم از خونه بیرون می زنم. ساعت هشت باید شرکت باشم. مثل همیشه همه خوابن. دلم لک زده برای آغوش مادرم، برای محبت پدرم، برای حمایتای برادرام، برای نوازشای خواهرم...
همین که به شرکت می رسم به سمت اتاق کارم می رم. کسی نیومده. کامپیوترو روشن می کنم و کارای امروزم رو شروع می کنم. در باز می شه و نفس و نازنین داخل می شن. نفس دختر شاد و شنگولیه، همچنین خیلی مهربون!
نفس:
-به به، خانوم سحرخیز! حال و احوالت چطوره؟
-ممنون، خوبم!
نازنین یه پوزخند می زنه و بی توجه به من سمت میزش می ره. نازنین دختر عموی نفسه. اما هیچ وجه تشابهی بینشون نیست! نه از لحاظ ظاهر، نه از لحاظ اخلاق و رفتار. نازنین خیلی مغروره! حس می کنم از من خوشش نمیاد. با این که نفس دختر خوبیه، ولی نازنین رو به نفس ترجیح می دم! چون من حوصله ی سر و صدا ندارم، ولی نفس خیلی پرحرفی می کنه! ای کاش یه کم آروم بگیره؛ دلم می خواد تنها باشم.


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه