فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت سوم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت سوم

ویرایش: 1397/5/5
نویسنده: chaampol
نفس:
-ترنم چه خبرا؟
-خبر سلامتی!
نفس:
-شنیدم دیروز هم شرکت اومدی؛ ولی من و نازنین مرخصی رد کردیم و خلاص !
چیزی نمی گم. نفس هم که می بینه حرفی نمی زنم، با نازنین بلند بلند حرف می زنه و سر خودشو گرم می کنه! در اتاق دوباره باز می شه و اشکان داخل می شه. با لحن شوخ خودش با همه سلام می کنه. بعد می ره پشت میزش می شینه. از نگاه های زیر چشمی نفس به اشکان به راحتی می شه فهمید که چقدر اشکان رو دوست داره! از نگاه های گاه و بی گاه اشکان به نفس هم می شه به این موضوع رسید که این عشق یه طرفه نیست! هر چند اوایل حس می کردم رفتار اشکان به شدت عجیب و غریبه، اما کم کم فهمیدم که اشتباه می کنم. ذهنمو درگیر کارم می کنم و سعی می کنم به گذشته فکر نکنم. با صدای نفس به خودم میام!
نفس:
-ترنم بیا برسونمت!
-ممنون، خونه نمی رم. می خوام بمونم.
نفس:
-برم از رستوران نزدیک شرکت چیزی برات بخرم؟
لبخندی می زنم و می گم:
-ممنون، غذا آوردم !


همه می رن و فقط من می مونم و خودم. از تو کیفم لقمه رو بیرون میارم و می خورم. یاد حرفای مامان می افتم: «ترنم چه طور تونستی؟ چه طور تونستی با زندگی خودت، با زندگی ما، از همه مهم تر، با زندگی ترانه این کار و کنی؟ شیرمو حلالت نمی کنم ترنم!
هیچ وقت نمی بخشمت! تو باعث مرگ ترانه ای»!
با یادآوری اون روزا بغض بدی تو گلوم می شینه! یه گاز بزرگ به لقمم میزنم و بغضمو به زحمت قورت می دم. بعد خوردن غذا دوباره کارم رو ادامه می دم. ساعت کاری تا ساعت دوئه، اما من اضافه کاری قبول می کنم. هم به خاطر پولش، هم به خاطر این که تو خونه
آرامش ندارم. دوست دارم تا می تونم از خونه دور باشم. خیلی خسته شدم، ساعت پنج و ربعه. بقیه کارا رو می ذارم واسه ی فردا. از شرکت خارج می شم. متوجه نم نم بارون می شم! عاشقه بارونم؛ عاشقه اینم که زیر بارون راه برم و اشک بریزم! این جوری هیچ کس
هیچی نمی فهمه! هیچ کس به خاطر اشکام پوزخند نمی زنه! هیچ کس مسخرم نمی کنه! هیچ کس نمی گه این اشکا حقشه! هیچ کس با تاسف سر تکون نمی ده! من عاشق بارونم، چون همیشه با اشکاش، اشکای منو مخفی می کنه. جلوی در خونم، لباسم خیسه خیسه! درو باز می کنم و وارد می شم. جز مامان هیچ کس خونه نیست!
با مهربونی می گم:
-سالم مامان!
جوابمو نمی ده. می رم توی اتاق، لباسامو عوض می کنم. می رم بیرون و می گم:
-مامان چایی می خوری؟
باز جوابمو نمی ده. دلم عجیب گرفته! آهی می کشم، دو تا فنجون چایی می ریزم و به سمت سالن حرکت می کنم. جلوی مامانم میشینم و چایی رو جلوش می ذارم! اشک تو چشماش جمع می شه! می دونم یاد ترانه افتاده. بعضی مواقع فکر می کنم اگه روزی بفهمن که همه حرفای من حقیقت بوده چی کار می کنن؟!
همین موقع در سالن باز می شه و طاها و طاهر خندون وارد سالن می شن! اما تا چشمشون به صورت خیسه مامان می افته اخماشون می ره تو هم!
طاها با عصبانیت میاد سمت منو با فریاد می گه:
-این جا چه غلطی می کنی؟ باز اومدی جلوی مامان مثل آینه دق، رو به روش نشستی؟ !
طاهر، برادر بزرگم با دو قدم بلند خودشو بهم می رسونه و بازومو می گیره و هلم می ده و می گه:
-گمشو تو اتاقت!
اشک تو چشمام جمع می شه! یه نگاه به مامان می اندازم که با چشمای یخ زده بهم نگاه می کنه! می دونم اون هم هیچ وقت ازم دفاع نمی کنه! بی هیچ حرفی به سمت اتاقم می رم. همین که داخل اتاقم می رم، اشکام در میاد! صدای طاها و طاهر رو می شنوم که به مامان دلداری می دن! خیلی سخته که وجودت باعث آزار همه بشه! خیلی سخته ... واقعا از زندگی سیرم! زیر لب زمزمه می کنم:
« -اندوه تازه ای نیست، دلتنگی من و بی تفاوتی آدم ها
ترانه چرا باورم نکردی؟ چرا؟!»
می رم کنار پنجره و به آسمون نگاه می کنم. آسمون هم امروز دلش گرفته! به نم نم بارون نگاه می کنم؛ تو حال و هوای خودم هستم که در اتاق به شدت باز می شه و می خوره به دیوار! اه، یادم رفت در رو قفل کنم. طاهر میاد تو اتاقم و با لحن خشنی می گه:
-بهتره زیاد اطراف مامان نچرخی! دوست ندارم خاطره های تلخی رو که تو برامون ساختی، دوباره واسه ی مامان زنده بشه !


بعد با لحن غمگینی ادامه می ده:
-هر چند که هرگز فراموش نمی شن، فقط کم رنگ می شن!
بعد از چند لحظه مکث دوباره با لحن خشنش ادامه می ده:
-دفعه ی بعد دیگه این طوری باهات برخورد نمی کنم! یه اشک از چشمای مامان بریزه، زندگیتو از اینی که هست هم سیاه تر می کنم! با چشمای غمگینم زل زدم بهش و هیچی نگفتم! با خودم فکر می کنم مگه از این سیاه تر هم می شه؟! دنیای من خیلی وقته به جز سیاهی رنگی به چشم ندیده! با صدای بسته شدن در به خودم میام! آهی می کشم و رو تخت می شینم. سرمو بین دستام می گیرم. واقعا نمی دونم چی کار کنم؟! چهار ساله دارم عذاب می کشم؛ هر روز به این امید پامو تو خونه می ذارم که بخشیده بشم و خودمم نمی دونم چرا باید منو ببخشن! وقتی اشتباهی نکردم. وقتی گناهی مرتکب نشدم! ولی زندگی من روز به روز بدتر می شه! من تو این خونه نقش آدم بده رو دارم! دنیایی هم بگم اون طور که شما فکر می کنید نیست، کسی باورم نمی کنه! ای کاش یکی بود آرومم می کرد! وقتی به خونوادم نگاه می کنم باورم نمی شه اینا همون آدمای گذشته هستن که مهربونی ازشون بیداد می کرد! من پول و ثروتشونو نمی خوام! فقط دنبال ذره ای محبتم که همون هم به دلیل گناهِ نکرده، از من دریغ می کنن! بعد از بیست و شیش سال زندگی هیچی نشدم؛ هیچی! همه مردم منو بدترین آدم کره ی زمین می دونن، پدرم، مادرم، برادرم، همسایه ها، فامیل، از همه مهم تر عشقم!


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه