فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت چهارم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت چهارم

ویرایش: 1397/5/5
نویسنده: chaampol
یه لبخند تلخ می شینه رو لبم! حالا که فکر می کنم، می بینم اگه هیچیه هیچی هم نشده باشم، یه چیزی شدم! اونم آدم بده ی داستان زندگی خودم! زیر لب زمزمه می کنم:
« -شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویر تشنه
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد ...!»
تو این خونه چه قدر غریبم! با آدمایی که با جون و دل دوستشون دارم، چه قدر احساس غریبی می کنم! ای کاش باورم می کردن. پدر و مادرم، خواهرم، برادرام و سروش همه عشقم! هیچ کس باورم نکرد! هنوز هم باورم ندارن. چه کنم با دل شکستم، چه کنم؟!
« -من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم
چون ندارم همدمی بازیچه ی دل ها شدم !»
شنیدم چند ماهه نامزد کرده! فکر می کردم اگه هیچ کس درکم نکنه، لااقل سروش درکم می کنه! فکر می کردم اون باورم داره! فکر می کردم در برابر همه ازم دفاع می کنه! ولی اون از همه زودتر ترکم کرد!


« -پر رازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهر رفتن تو رنگ یلدا
بیا مث اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره می میره، موندش و صرف نظر کرد »
همیشه ته دلم یه امیدی داشتم. امیدِ برگشت اون رو! امید برگشت عشقم رو! کسی که همه زندگیم بود! اما بعد چهار سال خبر نامزدیش بهم رسیده! خدایا من از این زندگی سیرم، خلاصم کن! کم کم داره تحملم تموم می شه!
تو ایستگاه منتظر اتوبوسم. حس می کنم هیچ انگیزه ای تو زندگی ندارم. اتوبوس از راه رسید و من سوار شدم. از پشت شیشه به بیرون نگاه می کنم؛ به خیابونای خلوت، به پیاده روهای بدون رهگذر! مثل همیشه به سختی خودمو به شرکت می رسونم. پشت کامپیوتر می شینم و کارمو انجام می دم، که یه نفر میاد صدام می کنه و می گه مدیرعامل باهات کار داره! با تعجب از جام بلند می شم و به سمت اتاق مدیرعامل حرکت می کنم. چند ضربه به در می زنم و وارد می شم. سرشو بلند می کنه و تا منو می بینه، لبخندی می زنه.
-سلام آقای رمضانی!
آقای رمضانی:
-سلام دخترم!
-با من کاری داشتین؟
آقای رمضانی:
-آره دخترم؛ بشین تا بهت بگم!
رو نزدیک ترین مبل می شینم و خودمو منتظر نشون می دم!
آقای رمضانی:
-راستش دوستم بهم سپرده که به یه مترجم برای شرکت پسرش نیاز داره. من هم تصمیم گرفتم تو رو بفرستم! حقوقش تقریبا دو برابره این جاست و شرایط دیگش هم خیلی بهتره! تو کارت خیلی خوبه، مطمئنم اگه در شرکتای بزرگ تر کار کنی، پیشرفت می کنی!
-اما...
دستشو میاره بالا و می گه:
-هنوز حرفام تموم نشده !
ساکت می شم و اون ادامه می ده:
-دخترم اگر به این شرکت بری، چند تا حسن برات داره! هم مسیر راهت کوتاه می شه، هم حقوقت بیشتره! هم شرایط خوبی داره و مهم تر از همه، راه پیشرفت رو برات باز می کنه! این دوستم شرکتش چندین شعبه داره، که این شرکت دومین شرکتیه که توسط پسرش تاسیس شد. حالا اگه حرفی داری بگو!
-اگه کارم مورد قبولشون واقع نشد، اون وقت چی کار کنم؟ شما که خودتون می دونید من خیلی به این کار احتیاج دارم! آقای رمضانی با لبخند می گه:
-نگران نباش! من مطمئنم کارت مورد تائیدشون قرار می گیره! حالا بگو ببینم نظرت چیه؟


-با این تعریفایی که شما کردین؛ حس می کنم موقعیت خوبیه!
آقای رمضانی:
-آفرین دخترم! مطمئن باش پشیمون نمی شی. یه معرفی نامه برات می نویسم که به رئیس شرکت می دی. آدرس هم برات می نویسم. قرار شده امروز تا ساعت یازده یه نفرو بفرستم. پس عجله کن تا دیر نشده! همین الان حرکت کن.
-خیلی ازتون ممنونم، شما همیشه به من لطف داشتین!
لبخندی می زنه و هیچی نمی گه. با اجازه ای می گم و از اتاق خارج می شم. می رم وسایلامو برمی دارم و از بچه ها خداحافظی می کنم. امروز مجبورم با تاکسی برم وگرنه دیرم می شه! ساعت ده و ربعه، اگه با اتوبوس برم دیر می رسم. بعد از چند دقیقه یه تاکسی می رسه و منم سوار می شم. همین که چشمم به شرکت می افته ترسی تو دلم سرازیر می شه! شرکتش خیلی بزرگه و من تجربه ی کاریم فقط در حد همون شرکت آقای رمضانیه! اصلا این شرکت در برابر شرکت قبلی غولیه برای خودش! بدجور استرس دارم، دوست دارم قبولم کنن! کار تو اون شرکت برام خیلی سخته! این شرکت، هم خیلی به خونه نزدیکه، هم حقوقش خوبه! وارد شرکت می شم و به سمت منشی می رم. وقتی خودمو معرفی می کنم و می گم از طرف آقای رمضانی اومدم، سری تکون می ده و می گه منتظر بشینم. منم رو صندلی منتظر می شینم.
منشی:
-خانوم بفرمایین داخل!
-ممنون.
به طرف در رئیس شرکت می رم. چند ضربه به در می زنم و درو باز می کنم. صدای بفرمایید یه پسر رو می شنوم. با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا می ره! خدایا یعنی خودشه؟! دستام بی اختیار به سمت دستگیره ی در می رن و درو باز می کنن. به داخل می رم. خشکم می زنه! خدایا باورم نمی شه! خودشه! خود خودشه! سرش پایینه و داره چیزی می نویسه. وقتی صدایی از جانب من نمی شنوه، سرشو بلند می کنه، اونم خشکش می زنه. بعد از چهار سال بالاخره دیدمش! یه دنیا حرف باهاش دارم، ولی هیچ کدوم رو نمی تونم بهش بگم! دوباره تو چشمام یه دنیا غم می شینه و دلم گریه می خواد! دوست دارم تنها باشم و تا می تونم گریه کنم! به خودش میاد و پوزخندی می زنه! با لحن خشکی می گه:
-بفرمایید!
نگام رو ازش می گیرم. اون دیگه مال من نیست؛ پس این نگاه ها چه فایده ای داره؟! سعی می کنم بی تفاوت باشم. خونسردِ خونسرد! آرومِ آروم! خیلی سخته، ولی غیرممکن نیست. مهم نیست چه قدر داغونم، مهم اینه که در برابر دیگران نشکنم! حتی اگه اون دیگری عشقم باشه! عشقی که هیچ وقت سهمم نبود، شاید هم بود ولی خودش نخواست که سهمم باشه! درو می بندم و داخل اتاق می شم. آهسته آهسته به سمت میزش قدم برمی دارم. بدون هیچ حرفی معرفی نامه رو روی میزش می ذارم و دورترین مبل از اون رو انتخاب می کنم و می شینم!




منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه