فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت ششم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت ششم

ویرایش: 1397/5/5
نویسنده: chaampol

ـ سلام آقای رمضانی.
آقای رمضانی:
ـ سلام دخترم، قبولت کرد؟
لبخند غمگینی روی لبام می شینه و با خجالت می گم:
ـ راستش قبولم نکردن، حالا باید چی کار کنم؟
آقای رمضانی با ناراحتی می گه:
ـ یعنی چی؟! مگه می شه؟! واقعا بد کسی رو از دست دادن. دخترم امروز برو استراحت کن و از فردا بیا سر کارت.
ـ یه دنیا ممنونم .
آقای رمضانی با ناراحتی می گه:
ـ شرمندتم دخترم، فکر نمی کردم این جوری بشه.
ـ این حرفا چیه! من شرمنده ام که نتونستم خوب خودم رو نشون بدم.
آقای رمضانی:
ـ دیگه این حرفا رو نزن. بهتره بری استراحت کنی، فردا منتظرتم.
ـ ممنون آقای رمضانی، خداحافظ.
آقای رمضانی:
ـ خداحافظ دخترم.
تماس رو قطع می کنم. چه خوب که بقیه ی روز رو بی کارم. اصلا حوصله ی شرکت رو نداشتم. حیف که از شرکت دورم، وگرنه می رفتم توی پارک نزدیک شرکت و روی نیمکت همیشگی می نشستم و به دنیای پاک بچه ها نگاه می کردم. تو خیابونا آروم آروم قدم می زنم و به لباسای پشت ویترین نگاه می کنم، من برای این لباسا پولی ندارم. سهم من از این لباسا فقط و فقط نگاه کردن از پشت ویترین مغازه هاست. ناراحت نیستم که پول خرید این لباسا رو ندارم، بر فرض که پول داشتم و این لباس ها رو هم می خریدم، کجا باید می پوشیدم! توی کدوم مهمونی! اکثر فامیل ها که من رو به مهمونی هاشون دعوت نمی کنند، اون عده ای هم که دعوت می کنند خانوادم اجازه نمی دن برم، همیشه خودشون می رن. اگه من رو هم ببرن انقدر خودشون و فامیل ها بهم طعنه می زنند که دلم می خواد وسط مهمونی بلند بشم و اون جا رو ترک کنم. همه ی این تجملات برای من بی معنی هستن. وقتی جایی رو نداری ازشون استفاده کنی، همون بهتر که نتونی بخری. همون جور که با خودم حرف می زنم یه پسره ی فال فروش رو می بینم. خیلیا بی تفاوت از کنارش رد می شن، بعضی ها هم از روی دلسوزی ازش فال می خرن، بعضی ها هم اون رو از خودشون می رونند. به طرف من میاد، صداش رو می شنوم. پسر:
ـ خانم، یه فال از من بخرین. باور کنید همه ی فال هام درست در میان. تو رو خدا خانم یه فال از من بخرین.
دوست ندارم بهم التماس کنه، با لبخند دستی به سرش می کشم و می گم: ـ باشه گلم، یکی از اون فال های خوبت رو برام جدا کن. با خوشحالی می گه :
ـ چشم خانم.


از کیفم یه پنج هزار تومنی در میارم. می خوام زیپ کیفم رو ببندم که چشمم به یه کیک می خوره، یادم میاد دیروز از گشنگی زیاد دو تا کیک خریدم، اما وقت نکردم هر دوتاش رو بخورم. با لبخند کیک رو هم از کیفم در میارم و زیپ کیفم رو می کشم و کیفم رو می بندم. پسر:
ـ خانم بفرمایید.
با لبخند می گم:
ـ مرسی گلم.
بعد اون پنج هزار تومنی رو همراه با کیک بهش می دم. پسر:
ـ خانم این کی...
ـ کیک رو بخور تا بتونی بهتر به کارات برسی.
دستی به سرش می کشم و می گم مواظب خودش باش گلم و از کنارش دور می شم. داد می زنه:
ـ خانم، بقیه ی پولت...
با مهربونی می گم:
ـ ماله خودت. یه چیزی بخر بخور، خیلی ضعیفی.
و بعد ازش دور می شم. هر چند اون پنج هزار تومنی برام خیلی ارزش داشت و ممکنه تو این ماه هم برای پول تاکسی هم برای این پنج هزار تومنی خیلی اذیت بشم، اما ارزشش رو داشت. با اون پول فقط می تونستم یه زندگی تکراری داشته باشم، حالا ممکنه از خرج و مخارج کم بیارم، ولی مطمئنم خدا یه جای دیگه دستم رو می گیره؛ چون دل اون پسر بچه رو شاد کردم. احساس می کنم دل تنگیم کم تر شده، اما از غمم هیچی کم نشده. دلم پر می کشه برای اون روزا، برای با سروش بودن، برای خنده های از ته دلمون، برای زنگ زدنامون، برای اس ام اس دادنامون، ای کاش می شد یه بار دیگه اون روزا رو تجربه کنم. ای کاش می شد، ای کاش!
با بغض زمزمه وار می خونم:
«ـ شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یک ریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق، از دل بستگی هایم
چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم؟
خداحافظ تو ای هم پای شب های غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی .»
چه قدر غمگین و تنهام. این روزها رو حتی برای دشمنام هم نمی خوام. خیلی سخته تو سخت ترین شرایط ندونی باید از کی کمک بگیری، هر چی به اطراف نگاه کنی هیچ کس رو برای همراهی پیدا نکنی، با این که اطرافت پر از آشناست ولی با همه غریبه باشی، با این که عشقت در دو قدمیته، اما مال تو نباشه، خیلی سخته، خیلی. چشمم به یه پارک میفته. لبخندی روی لبام می شینه. هر چند همون پارک نیست، ولی خوب می شه توش قدم زد و به پاکی بچه ها نگاه کرد. با خوشحالی به اون طرف خیابون می رم. وارد پارک می شم، روی یکی از نیمکت ها می شینم. ساندویچ نون و پنیری که واسه ی نهارم آماده کردم رو از کیفم درمیارم و شروع به خوردن ساندویچ می کنم. ساندویچم تموم شد، ولی باز احساس گرسنگی می کنم، ولی باید با این گشنگی بسازم. یه شکلات از جیبم در میارم و تو دهنم می ذارم. یه دختر کنارم می شینه.


ـ فراری هستی؟
از لحنش خوشم نیومد. جوابش رو نمی دم همون جور به بازی بچه ها نگاه می کنم. یه پوزخند می زنه و می گه:
ـ اگه جای خواب می خوای دارم.
یه لبخند غمگین روی لبام می شینه. با خودم فکر می کنم تنها چیزی که تو این دنیا دارم همین جای خوابه. حالا که فکر می کنم می بینم شاید وضعم از خیلی ها بهتر باشه. با دیدن لبخندم فکر می کنه موافقت کردم، با اعتماد به نفس بیشتری به حرفاش ادامه می ده: ـ شهرستانی هستی، نه؟
وقتی از جانب من جوابی نمی شنوه می گه:


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه