فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هفتم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هفتم

ویرایش: 1397/5/5
نویسنده: chaampol

ـ نکنه لالی؟ لباسات که نشون می ده زیادی املی، ولی مهم نیست خودم درستت می کنم.
بازوم رو می گیره و بلندم می کنه و می گه:
ـ همین جا بمون الان میام.
اینم از شانس گند من، نمی تونم دو دقیقه یه جا با آرامش فکر کنم. کیفم رو بر می دارم و کم کم از نیمکت دور می شم. هنوز چند قدم بیشتر نرفتم که صدای دختر رو می شنوم. دختر:
ـ کجا می ری دختر، صبر کن .
خودش رو به من می رسونه و بازوم رو می گیره و می گه:
ـ کجا می ری؟
بازوم رو از دستش می کشم بیرون و می گم:
ـ اونش به جنابعالی ربطی نداره.
صدای یه پسره رو می شنوم که می گه:
ـ الناز چی شده؟ بچه ها می گن کارم داشتی؟
دختره با ابروهاش یه اشاره به من می کنه. یه لبخند رو لب های پسره می شینه و به طرفمون میاد. با اخم بهشون نگاه می کنم. پسر از الناز می پرسه:
ـ فراریه؟
الناز می گه:
ـ فکر کنم.
با عصبانیت نگاهشون می کنم. حوصله ی دردسر جدید ندارم. از اول که این دختر کنارم نشست باید از روی نیمکت بلند می شدم. این ندونم کاری هام آخر کار دستم می ده. بی توجه به حرفای الناز و اون پسره راهم رو کج می کنم و به سمت خیابون حرکت می کنم. یه پوزخند روی لبام می شینه. معلوم نیست چه ریخت و قیافه ای پیدا کردم که مردم من رو شبیه دختر فراری ها می بینن. همون جور که دارم می رم یهو بازوم کشیده می شه. با تعجب به عقب بر می گردم و می بینم همون پسره ی تو پارکه. اخمام می ره تو هم، بازوم تو دستش گرفته و می گه:
ـ کجا خانمی؟ تشریف داشتی.
بعد سعی می کنه من رو با خودش به سمت یه ماشینی که کنار خیابون پارک شده ببره. قلبم با شدت می زنه، مثل این که موضوع واقعا جدیه. بازوم رو با همه قدرت از دستش بیرون می کشم و می گم:
ـ مزاحم نشو.
پسره نیشخندی می زنه و می گه:
ـ عزیزم اون وقتی که داشتی از خونه فرار می کردی باید به این جاهاش هم فکر می کردی. نترس، جای بدی نمی برمت. جایی که می خوام ببرمت هم پول در میاری، هم جای خواب داری.


پوزخندی می زنم و می گم:
ـ لازم نکرده از این لطفا در حق بنده بکنی، بنده پول و جای خواب نخوام کی رو باید ببینم؟
پسر:
ـ خوشم میاد که سر سختی، رام کردن این جور دخترا لذت بخش تره.
می خوام به راهم ادامه بدم که دوباره بازوم رو می گیره. نگاهی به خیابون می ندازم، خلوته خلوته. گهگاهی یه ماشین از کنارمون رد می شه، ولی متوجه مزاحمت این پسره نمی شه، شایدم هم متوجه می شه ولی براش مهم نیست. پسره با یه لحن خشن می گه:
ـ خوشم نمیاد حرفم رو تکرار کنم، بهتره مثل بچه ی آدم به حرفام گوش بدی، وگرنه بد می بینی.
و بعد چاقوش رو در میاره و می ذاره رو شکمم. جلوم ایستاده، اگه کسی با ماشین از جلومون رد بشه متوجه نمی شه که روم چاقو کشیده، ولی برام مهم نیست. شاید این جوری راحت شدم. ممکنه از این که من رو به زور بخواد سوار ماشین کنه بترسم؛ چون نمی خوام پاکیم رو از دست بدم، ولی از مرگ ترسی ندارم. تازه این جوری از این زندگی نکبتی هم خلاص می شم. پوزخندی می زنم و می گم:
ـ ببین آقا پسر، من تا همین حالا هم تا دلت بخواد بد دیدم. بالا تر از سیاهی که رنگی نیست، نهایت نهایتش مرگه دیگه، خدا پدرت رو بیامرزه. این چاقو رو فرو کن و خلاصم کن. باور کن با کشتن من ثواب دنیا و آخرت رو واسه ی خودت می خری. مطمئن باش کسی دیه ازت نمی خواد، شاید اگه تو رو دیدن یه پولی هم بهت دادن.
با چشمای گرد شده نگاهم می کنه. انگار باور نمی کنه انقدر بدبختم، انگار باور نمی کنه آرزوم مرگه، انگار با همه ی منجلابی که توش دست و پا می زنه هنوز به آخر خط نرسیده. انگار هنوز هم یه امیدی واسه ی زندگی داره. دیوونگی من براش جای تعجب داره. می دونم یه بدبختیه مثل من، هر دو بدبخت و بی چاره ایم. اون یه جور، من هم یه جور دیگه.
ـ چته، همه ی حرفات یه ادعای تو خالی بود؟
یه قدم از من فاصله می گیره. چاقو رو می ذاره توی جیبش و زیر لب می گه:
ـ تو دیگه کی هستی؟
یه لبخند تلخ می زنم و هیچی نمی گم. خیلی وقته دیگه عادت ندارم از غم هام سخن بگم. این روزا همه ی آدما کلی حرف واسه ی گفتن دارن، ولی من پر از نگفتن ها هستم. یه عالمه حرف که با گفتن درک نمی شه، بلکه با لمس کردن درک می شه. همون جور که ازش دور می شم سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس می کنم و زیر لب می گم:
ـ ای کاش اون چاقو رو فرو می کردی.
مطمئنم هیچ کس از مرگم ناراحت نمی شد، همه یه نفس راحت می کشیدن. آروم تر از قبل ادامه می دم.


«ـ تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت
تا یه کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار
خسته از این زندگی، با غصه های بی شمار .»
باید برم اون طرف خیابون. بی حواس به سمت خیابون حرکت می کنم. از این همه تنهایی دلم گرفته، باید برم خونه. اگه قلبت آروم نباشه، هیچ جایی تو دنیا بهت آرامش نمی ده. صدای بوق ماشینی رو می شنوم و سرم رو بر می گردونم و ماشینی رو می بینم که به سرعت به طرفم میاد. مغزم قفل می کنه و بعد فقط و فقط کشیده شدن بازوم رو احساس می کنم و ماشینی که به سرعت از کنارم رد می شه. سرم رو بر می گردونم و می بینم همون پسره ی توی پارکه. پسر با فریاد می گه:
ـ معلومه حواست کجاست؟! داشتی خودت رو به کشتن می دادی.
با لبخند تلخی می گم:
ـ چه فرقی به حال جنابعالی داره. خود تو که داشتی چند دقیقه پیش من رو تهدید به مرگ می کردی .
با بهت نگاهم می کنه و می گه:
ـ تو عمرم چشم هایی به این غمگینی ندیدم. با همه ی مصیبت هایی که می کشم. با این که خیلی روزا آرزوی مرگ می کنم، ولی وقتی باهاش رو به رو می شم جا می زنم. اما امروز تو با چشم های غمگینت دو بار با آغوش باز به پیشواز مرگ رفتی. با لحن غمگینی می گم:
ـ شاید دلیلش اینه که تو هنوز امیدی داری، ولی من ناامید ناامیدم. شاید تو هنوز چیزایی داری که برات با ارزشن، ولی من هیچی برای از دست دادن ندارم.


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه