فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هشتم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هشتم

ویرایش: 1397/5/5
نویسنده: chaampol

برای اولین بار نگاهش پر از ترحم می شه و می گه:
ـ مگه جرمت چیه؟
اشک چشمام رو پر می کنه و می گم:
ـ بزرگ ترین جرمه دنیا می دونی چیه؟
سرش رو به نشونه ی ندونستن تکون می ده. من با یه لحن غمگین می گم:
ـ بی گناهی و من امروز محکوم به این جرمم.
تو نگاهش ناباوری موج می زنه.
ـ اگه به جرم بی گناهی، گناه کار شناخته بشی و هیچ کاری هم نتونی بکنی لحظه به لحظه نابودتر می شی.
پسر:
ـ حرفاتو نمی فهمم.
ـ حق داری، اگه می فهمیدی جای تعجب داشت.
بعد زیر لب می گم:
«ـ چه خوش است، حال مرغی که قفس ندیده باشد
نکوتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رهایی چه بسته مرغی که پرش بریده باشد.»
آهی می کشم و به پسره می گم:
ـ ممنون که نجاتم دادی.



بعد هم راهم رو می کشم و می رم همون جور که می رم با خودم می گم:
ـ هیچ کس تو این دنیا بد نیست، همه بد می شن. خودمون از خودمون بدترین ها رو می سازیم. کسی که ادعای خوب بودن نمی کرد امروز نجاتم داد و خیلیا که لحظه به لحظه خودشون رو بهترین می دونند اگه امروز این جا بودن فقط و فقط با پوزخند مرگم رو تماشا می کردن. کی فکرش رو می کرد آدمی که من رو تهدید به مرگ می کرد خودش من رو از مرگ نجات بده.
با صدای زنگ گوشیم به خودم میام. با دیدن اسم ماندانا لبخندی روی لبام می شینه.
ـ سلام گلم.
ماندانا:
ـ سلام بر دوست خل و چل خودم.
ـ تو رفتی اون ور آب باز هم آدم نشدی؟
ماندانا:
ـ نیست که تو آدم شدی، هنوز همون گورخری هستی که بودی.
ـ خجالت نکش، ادامه بده.
ماندانا:
ـ باشه، باشه حتما.
ـ باز تو زنگ زدی شروع کردی به چرت و پرت گفتن.
ماندانا یه آه تصنعی می کشه و می گه:
ـ هی، هی روزگار، دوست هم دوستای قدیم. زنگ که نمی زنی، حال و احوال که نمی پرسی، زنگ هم که می زنم و می خوام دو کلوم حرف حساب بزنم می گی چرت و پرت می گی.
ـ من که همه چی از حرفات شنیدم به جز دو کلمه حرف حساب.
ماندانا:
ـ اَه، خفه شو بببینم، خبرای مهم برات دارم.
ـ دیگه چی شده؟ این بار می خوای سر کی رو زیر آب کنی؟
ماندانا با جیغ می گه:
ـ ترنــم!
با خنده می گم:
ـ بگو ببینم می خوای چی بگی.
ماندانا:
ـ قراره برگردیم.
با شوق می گم:
ـ واسه همیشه.
بلند می خنده و می گه:
ـ آره گلم، واسه همیشه. از اول هم قرار نبود موندگار بشیم، فقط واسه ی درس امیر اومده بودیم.
ـ بد هم که نشد، هم تو هم امیر ادامه ی تحصیل دادین. از لحاظ مالی هم که تونستین مبلغ قابل توجهی پس انداز کنید.
ماندانا:
ـ آره، من این مدت ناراضی نبودم، ولی خوب دل تنگی بدجور اذیتم می کرد. امیر هم دلش به موندن رضا نبود.
ـ حالا کی بر می گردین؟
ماندانا:
ـ آخرای ماه دیگه.
آهی می کشم و می گم:
ـ باز خوبه داری میای! خیلی تنها بودم.
ماندانا با لحن گرفته ای می گه:
ـ همش تقصیر خودته، نباید کوتاه می اومدی؟
ـ خودت که دیدی همه کار کردم، ولی کسی باورم نکرد.
ماندانا:
ـ امیر همیشه می گه ای کاش ترنم هم راضی می شد و می اومد پیش خودمون.
ـ حرفا می زنیا؛ با کدوم پول، با کدوم پشتوانه؟!


ماندانا:
ـ من و امیر که بودیم. ـ ماندانا، خودت هم خوب می دونی اگه می اومدم همین پیوند کوچیک هم برای همیشه از دست می رفت.
ماندانا:
ـ نیست که حالا همه چیز مثل قبله!
آهی می کشم و می گم:
ـ خودم هم نمی دونم. دیگه خودم هم نمی دونم چی درسته و چی غلط!
ماندانا:
ـ هر وقت که به اون روزا فکر می کنم دلم آتیش می گیره؛ چطور یه خانواده می تونند این جور بچه شون رو خرد کنند.
ـ بی خیال مانی، آبی که ریخته شده دیگه جمع نمی شه. از اون جغله ات بگو!
ماندانا:
ـ اونم خوبه، با باباش رفته خرید.
ـ الهی خاله قربونش بره. نزدیک یه ساله ندیدمش، ماندانا زودتر برگرد، خیلی دل تنگتون هستم.
ماندانا:
ـ حتما گلم، حتما، من هم دلم برات تنگ شده، ترنم؟
ـ هوم؟
ماندانا به آرومی می پرسه:
ـ همه چیز هنوز مثل گذشته هست؟
آهی می کشم و هیچی نمی گم. خودش همه چیز رو می فهمه و با ناراحتی می گه:
ـ متاسفم.
ـ چرا تو متاسفی ماندانا؟ تو که کاری نکردی!
ماندانا:
ـ همیشه با خودم می گم اگه یه روز همه این آدما بفهمن حق با تو بود چی کار می کنند؟
ـ باورت می شه تمام این چهار سال هر روز و هر شب از خودم همین سوال رو می پرسیدم.
ماندانا:
ـ ترنم، می تونی ببخشیشون، اگه یه روز شرمنده برگردن.
پوزخندی می زنم و می گم:
ـ این آدما نمی خوان سر به تنم باشه. بی خیال ماندانا، من اگه شانس داشتم جام این جا نبود. من الان باید ارشدم رو گرفته باشم و تو بهترین شرکت ها کار کنم؛ اما خودت وضعم رو ببین.
ماندانا:
ـ همیشه دوست داشتم کمکت کنم، ولی حیف تو اون شرایط من هم ایران نبودم.
ـ این حرف رو نزن ماندانا، تنها کسی که هیچ وقت تنهام نذاشت تو بودی، بهتره قطع کنی، هزینه ات زیاد می شه.
ماندانا:
ـ بی خیال بابا، حالا چی کار می کنی؟
ـ هیچی، دارم تو خیابون قدم می زنم.
ماندانا:
ـ مگه نباید تو شرکت باشی؟
ـ امروز رو در استراحت به سر می برم.
می خنده و می گه:
ـ چه عجب، تو که از خودت مثل ماشین کار می کشی.
چند لحظه مکث می کنه و می گه:
ـ ترنم، فکر کنم امیر و امیر ارسلان اومدن.
ـ برو گلم، فقط داری میای خبرم کن، ساعت پروازت رو بهم بگو.
ماندانا:
ـ حتما گلم، فعلا خداحافظت باشه.
ـ خداحافظ.




با لبخند گوشی رو قطع می کنم. ماندانا دختر شر و شیطونیه. من خیلی دوستش دارم، بعد از این که بنفشه باهام قطع رابطه کرد با ماندانا خیلی صمیمی شدم. از همه چیز زندگیم خبر داره. هر وقت به ایران میاد با هم قرار می ذاریم و همدیگه رو می بینیم. یه بچه ی سه ساله هم داره. شوهرش هم خیلی آدم خوبیه. امیر هم همه چیز رو راجع به من می دونه. ماندانا و امیر خیلی بهم کمک کردن، حتی امیر با سروش هم صحبت کرد، اما همه اون روزا دنبال یه مقصر می گشتن و کسی رو بهتر از من برای نسبت دادن به اون اشتباهات پیدا نکردن. خیلی خوشحالم که حداقل ماندانا بر می گرده. هر وقت با ماندانا حرف می زنم احساس زنده بودن می کنم. دختر سرزنده و شادیه. من رو به زندگی بر می گردونه، هر چند فقط برای چند ساعت کوتاه، ولی همون هم غنیمته. ای کاش زودتر بیاد، شاید یه خرده از این تنهایی خلاص بشم. به سمت خونه می رم هر چند اون خونه برام مثل شکنجه گاه می مونه، اما بهتر از ول چرخیدن تو خیابوناست. همین جور که راه می رم به آینده ی نامعلومی که در انتظارمه فکر می کنم. هر جور که فکر می کنم تو زندگیم هیچ نور امیدی پیدا نمی کنم. همیشه آخرش به بن بست می خورم. دارم از کوچه پس کوچه های خلوت رد می شم که صدای فریاد یه زن رو می شنوم. یه مرد می خواد اون رو به زور به داخل خونه ای بکشونه و زن با فریاد کمک می خواد. با عصبانیت به سمت اون خونه حرکت می کنم و به مرد می گم:
ـ آقا دارین چی کار می کنید؟


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه