فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت دهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت دهم

ویرایش: 1397/5/5
نویسنده: chaampol

با ناراحتی می گم:
-الان با پدرت زندگی می کنی؟
لبخند تلخی می زنه و می گه:
-اون که اصلا حاضر نشد پامو تو خونش بذارم! به زور و زحمت یه انباری اجاره کردم و اون جا زندگی می کنم! برای خرج و مخارجمم مجبورم خونه ی مردم کار کنم که خیلی وقتا این جور بلاها سرم میاد!
تو همین لحظه به درمونگاه می رسیم. به داخل می ریم و دکتر زخم پیشونیم رو پانسمان می کنه. همین جور که دکتر زخممو پانسمان می کنه، به زندگی این زن سختی کشیده فکر می کنم. شاید آقای رمضانی بتونه کمکی بهش کنه! حتما فردا در موردش با آقای رمضانی صحبت می کنم. وقتی پانسمان زخمم تموم می شه اجازه نمی دم اون زن حساب کنه، خودم حساب می کنم و با هم از درمونگاه خارج می شیم.
-راستی نگفتی اسمت چیه؟
زن:
-مهربانم.
با لبخند می گم:
-مثل اسمت بی نهایت مهربونی!
مهربان:
-شرمندم نکن دختر!
-راستش من یه نفرو می شناسم، ممکنه بتونه بهت کمک کنه تا بتونی یه کار درست و حسابی پیدا کنی!
مهربان با ناراحتی می گه:
-من که مثل تو درس درست و حسابی نخوندم!
-اینا زیاد مهم نیست. تو فقط یه شماره بهم بده؛ من خبرت می کنم!
شماره ای رو بهم می ده و می گه:
-این شماره صابخونمه. صبحای زود خونم. سری تکون می دم و می گم:
-حتما خبرت می کنم، فقط مواظب خودت باش! هر جایی واسه کار کردن مناسب نیست!
آهی می کشه و می گه:
-بعضی مواقع از روی ناچاری مجبورم برم!
با ناراحتی می خوام بگم شرافت آدما خیلی مهم تر از پوله، که به خودم میام و تو دلم می گم: « خفه شو ترنم! تو باز یه اتاق داری؛ این زن باید اجاره ی همون انباری رو از کار کردن در بیاره! » برای چندمین بار با خودم فکر می کنم از من بدبخت تر هم هست! با نگرانی می گم:
-پس خیلی مواظب خودت باش!
مهربان:
-باشه دخترجون! برو خدا به همرات.
دستی براش تکون می دم و به سمت خونه حرکت می کنم.

تو راه به زندگی خودم، به زندگی مهربان و به آینده ی نامعلوم خودمون فکر می کنم. چه شباهت عجیبی بین زندگی هامون هست! هر دو رونده شده، ولی به دلایل مختلف! کدوممون بدبخت تریم؟! من یا مهربان؟! منی که همه مثل جزامی ها می دونن و ازم دوری می کنن؛ یا مهربان که مجبوره اون جور زندگی کنه؟! زندگی با هر کس یه جور بازی می کنه. چه فرقی می کنه کی بدبخت تره؟ اون قدر فکر می کنم که خودم هم نمی فهمم کی به جلوی در خونه رسیدم. کلیدو از کیفم درمیارم و در رو باز می کنم. داخل حیاط می رم و در رو می بندم. با قدمای کوتاه مسیر حیاط تا ساختمون رو طی می کنم. دوست دارم این مسیر کوتاه سالیان سال طول بکشه. اون اتاق برام حکم زندون رو داره! وقتی به ساختمون می رسم؛ در ورودی رو باز می کنم و به داخل می رم. خونه مثل همیشه سوت و کوره. این دیوارای غم زده رو دوست ندارم! نگاهی به خونه می اندازم، انگار کسی نیست. لابد به مهمونی، رستورانی، جایی رفتن و طبق معمول من رو از یاد بردن. زیر لب زمزمه می کنم:
-روز مزخرفی بود!
یاد سروش می افتم. بعد از چهار سال هنوز هم همون حرفا رو می زنه! مگه خونوادم بعد چهار سال باورم کردن که سروش باورم کنه؟! نه، نباید از هیچ کس انتظار داشته باشم. یاد شعری می افتم که مصداق حال و روز الان منه!
« -درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آن چه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه، نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند !»
به این فکر می کنم که من باید رشته ی ادبیات می رفتم، هر چند می خواستم برم، اما نشد! اما نذاشتن! یاد گذشته ها لبخندی رو لبم میاره. چه قدر غمام کوچیک بود! چه قدر اون روزا بچه بودم. چه قدر اون روزا راحت قهر می کردم. وقتی گفتم ادبیات، همه مخالفت کردن! همه می گفتن یا ریاضی یا تجربی. چه قدر اون روزا آرزو می کردم ای کاش این همه استعداد نداشتم! از نظر هوشی فوق العاده بودم و این خودش مانعی بود برای رسیدن به علایقم! مامان و بابا می گفتن تو استعدادشو داری؛ جز پزشکی و مهندسی چیز دیگه ای رو ازت قبول نمی کنیم! چه روزایی بود وقتی خونوادم به علایقم توجهی نکردن و منو به زور به رشته ی تجربی فرستادن، من هم با لجبازی تمام زبان رو انتخاب کردم! در صورتی که هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم. اون موقع ها خیلی شر و شیطون بودم. شب رو هم به خونه ی عمو پناه برده بودم! هیچ کس باورش نمی شد این کار رو کنم! اون موقع ها فکر می کردم خونوادم چه قدر خودخواهن که با آیندم بازی کردن! اما الان می گم کاش پزشکی می خوندم، حداقل وضعم از الان بهتر بود! آهی می کشم و زیر لب می گم:
-بنفشه من زبان رو به خاطر تو انتخاب کردم تا باهم باشیم؛ اما تو...

یادمه اون روزا برام مهم نبود چه رشته ای برم. فقط از روی لجبازی می خواستم پزشکی نباشه! تصمیم گرفتم هر چی بنفشه انتخاب برای «کرد من هم انتخاب کنم. بنفشه هم خیلی خوشحال بود که باهاش بودم! اما بعد از اون اتفاقات یه سیلی زد به گوشم و گفت: هر چند اون روز خیلی شکستم. اما یه قطره هم اشک نریختم. بنفشه از خیلی »خودم متاسفم که با آدم پست فطرتی مثل تو دوستم! چیزا خبر داشت، نمی دونم چرا این کارو باهام کرد. هم بازی بچگیام، همکلاسی دوران کودکیم، بهترین دوست صمیمیم؛ جلوی سروش زد تو گوشم و گفت برات متاسفم! خیلی سخته جلوی همه بشکنی ولی باز بخوای بیشتر از اونی که شکستی، شکسته نشی! شاید هر کسِ دیگه ای جای من بود می رفت. ولی من نمی خواستم اون حرفایی که در مورد من می زنن به حقیقت تبدیل بشه! کجا می رفتم؟ اگه پامو از این خونه بیرون می ذاشتم، می شدم همونی که دیگران در موردم می گفتن! گرگای زیادی تو این خیابونا در کمین نشستن که از یه دختر تنها سوء استفاده کنن و چه قدر احمقن دخترایی که با کوچیک ترین مخالفت خونواده هاشون، خروج از خونه رو راه آزادی برای آیندشون می بینن! من تصمیم گرفتم بمونم و بجنگم. هر چند اون ترنم مرد؛ اون ترنم شکست؛ اون ترنم خاکستر شد! ولی امروز پیش خودم و خدای خودم شرمنده نیستم. مهم نیست بقیه چی می گن. مهم اینه که من اونی نیستم که بقیه می گن! بعضی موقعا بدجور به گذشته ها فکر می کنم. من با کسی دشمنی نداشتم که بخواد با من این کارو کنه! هنوز هم نفهمیدم کار کی بود. ماندانا و بنفشه بهترین دوستای من بودن، ولی من با بنفشه صمیمی تر بودم. اون روزا بنفشه تو شرکت باباش کار می کرد و سرش شلوغ تر شده بود. من هم مجبور بودم بیشتر وقتم رو با ماندانا بگذرونم؛ خیلی براش درد و دل می کردم. ماندانا تو لحظه لحظه ی سختی هام کنارم بود. اگه ترانه زنده می موند، شاید خیلی چیزا درست می شد! اما ترانه با اون حماقتش داغون ترم کرد. چه روزهای سختی بود وقتی سیاوش با نفرت نگام کرد و گفت تو باعث مرگ عشقم شدی! وقتی برادرش سروش که همه زندگیم بود، گفت دیگه نمی خوام ببینمت! وقتی همه ی فامیل با نفرت نگام می کردن. دنیای من چه قدر زود نابود شد! با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون میام.


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه