فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت دوازدهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت دوازدهم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol
طاها داد می زنه:
-اون غذاهای آشغالت رو هم بریز تو سطل آشغال!
بعد هم دست مژگان رو می گیره و از جلوم رد می شه. واقعا تو کار خدا موندم، یکی مثل مژگان اون همه به خطا می ره، تازه داداشم رو به خاطر جیبش می خواد؛ اما این همه نازش خریدار داره! منی که هیچ غلطی نکردم دارم بیخودی حرف می شنوم و سرزنش می شم! به سرعت ظرفا رو می شورم و به اتاقم پناه می برم. سرم درد می کنه. یه مسکن از داخل کیفم درمیارم و بدون آب می خورم. رو تخت دراز می کشم، ترجیح می دم بخوابم.
با صدای داد و فریاد بابا از خواب بیدار می شم. نمی دونم چی شده! بابا با داد می گه:
-این دختره ی کثافت رو آوردی خونه؟ تو خجالت نمی کشی؟
طاها با لحن آرومی می گه:
-بابا...
بابا:
-بابا و مرگ! اون از اون ترانه که اون طور مرد، اون از اون دختره ی هرزه! اینم از تو!
می خواستم از اتاق خارج بشم که با شنیدن حرف بابام یه بغض بدی توی گلوم می شینه و نظرم عوض می شه! در رو آهسته قفل می کنم تا کسی مزاحمم نشه! رو تخت می شینم و زانوهامو بغل می کنم. صداهاشون رو می شنوم.


بابا:
-پس هر وقت من نیستم دست این دختره رو می گیری میاری این جا؟!
طاها:
-بابا بذارین توضی...
بابا با داد به دختره می گه:
-عوضی یه چیزی تنت کن و گورتو گم کن!
صدای مژگان رو نمی شنوم. بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در و سیلی ای که فکر می کنم از جانب بابا به طاها می رسه! دلم می گیره. با این که امروز از طاها سیلی خوردم، دوست ندارم طاها هم سیلی بخوره! طاها فقط عاشقه، اما عاشقه بدکسی! کسی که اون رو فقط برای جیبش می خواد. کسی که با رابطه ی جنسی سعی می کنه طاها رو به خودش بیشتر وابسته کنه و طاها چه ساده ست که همه چیزو برای چنین دختری زیر پا می ذاره! من مطمئنم که یه روز مژگان ترکش می کنه! با صدای طاها به خودم میام. طاها با داد می گه:
-من عاشقشم! می خوامش. اون همه چیز منه! چرا نمی فهمین؟
بابا با عصبانیت می گه:
-اون کسی که نمی فهمه تویی احمق! اون دختره تو رو نمی خواد؛ پول باباتو می خواد!
طاها:
-شما همه چیزو توی پولتون می بینید!
بابا:
-هنوز خیلی بچه ای! فقط هیکل بزرگ کردی.
طاها:
-حتما اون دختره ی بی همه چیز راپورت منو بهتون داده!
بابا با داد می گه:
-کی رو می گی؟
طاها:
-ترنم!
بابا با عصبانیت می گه:
-هزار بار بهت گفتم اسمش رو نیار! مگه اون هم می دونه؟
از همین جا هم صدای پوزخندش رو می شنوم:
-به جای گیرای بی جا به من، بهتره حواستون پیش اون دخترتون باشه تا یه گند دیگه بالا نیاره! معلوم نیست این وقت روز خونه چی کار می کنه!
لبخند تلخی رو لبم می شینه. همیشه همین طوره! وقتی مشکلی براشون پیش میاد، آخر سر همه چیزو رو سر من بدبخت خالی می کنن! طاها هم خوب می دونه چی کار کنه که بابا اشتباهش رو ببخشه! با صدای مشت و لگدهایی که به در می خوره از جام بلند می شم و به سمت در می رم. بابا:
-این در لعنتی رو باز کن!


قفل در رو باز می کنم که در به شدت باز می شه و من روی زمین می افتم. بابا و پشت سرش طاها وارد اتاق می شن. بابا با نفرت و طاها با پوزخند نگام می کنن! بابا:
-باز چه غلطی کردی که این موقعِ روز خونه ای؟
به زحمت از زمین بلند می شم و با خودم فکر می کنم اگه زود بیام یه جور دردسره، اگه دیر بیام یه جوره دیگه! با ناراحتی می گم:
-باباجون من...
با داد می گه:
-به من نگو بابا!
سری تکون می دم و می گم:
-کارام زودتر تموم شد.
بابا:
-لابد باز یه گندی بالا آوردی و اخراجت کردن!
-باور کنین من امروز کارام زودتر تموم شده. اگه باورتون نمی شه می تونید از آقای رمضانی بپرسین!
بابا که انگار باور کرده؛ می گه:
-لازم نکرده تو بگی من چی کار کنم! بهتره حواست به کارات باشه؛ اگه بفهمم دوباره غلط اضافی کردی با دستای خودم می کشمت! بعد هم از اتاق خارج می شه. طاها هم با اخم نگام می کنه و از اتاقم بیرون می ره. مثل دخترا رفتار می کنه! برای این که خودش رو خلاص کنه، من بدبخت رو به دردسر می اندازه. اسم خودش رو هم می ذاره مرد! خودش رو پشت مشکلات یه دختر پنهان می کنه. صداش رو می شنوم که می گه:
-بابا این وقت روز خونه چی کار می کنید؟
بابا که انگار آروم تر شده، می گه:
-یه چیزی رو جا گذاشته بودم، اومدم بردارم که با اون دختره رو به رو شدم. طاها چند بار بگم دور این دختره رو خط بکش! در اتاق رو می بندم، نقشه ی طاها با موفقیت اجرا شد! بابا رو به جونم انداخت، خودش خلاص شد! حتی نپرسیدن پیشونیت چی شده. بعضی موقع ها از این همه بی عدالتی بدجور دلم می گیره! اما چاره ای به جز تحمل ندارم. ساعت هفته! ای کاش برمی گشتم شرکت، حداقل این همه دردسر نمی کشیدم. هر چند خوابم نمیاد، ترجیح می دم دراز بکشم. دوست ندارم به چیزی فکر کنم، به رمانی که تا حالا هزار بار خوندم و کنار تختمه خیره می شم. اونو برمی دارم و برای هزار و یکمین بار، شروع به خوندنش می کنم!




منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه