فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت پانزدهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت پانزدهم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol


بعد هم ظرف شیرینی و استکانها رو از روی میز برمیداره و از اتاق خارج میشه... با رفتن مش رضا خودم رو روی صندلی پرت میکنمو سرم رو بین دستام میگیرم... اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... از بس بی رحمی دیدم این محبتا برام غریبه... چقدر خوبه که تو این شرکت کار میکنم... آقای رمضانی و مش رضا خیلی وقتا هوامو دارن... این مرد با نداشتنش کلی بهم کمک میکنه... اما بقیه سختیهامو میبینندو میگم باید بکشی حقته... یاد گذشته ها میفتم اون وقتا که همه چیز خوب بود... اون وقتا که همه نگرانم میشدن... اون وقتا که مامان برام لقمه میگرفتو میگفت بی صبحونه نرو ضعف میکنی... اون وقتا که سروش هزار بار در روز برام زنگ میزد... اون وقتا که هی سروش اصرار میکرد و میگفت غذای دانشگاه رو نخور میام دنبالت با هم بریم بیرون غذا بخوریم... اون وقتا که برای یه سرماخوردگی ساده همه خودشون رو به آب و آتیش میزدن... الان که به اون روزا فکر میکنم فکر میکنم همه ی اونا یه خواب بوده... یه رویای محال... حالا اگه واسه کسی تعریف کنم فکر میکنه دارم دروغ میگم... نگاهی به لباس تنم میندازم یه مانتوی مشکی ساده... یه شلوار لی رنگ و رفته... یه مقنعه ی مشکی و یه کفش اسپرت... کی فکرشو میکرد منی که قبلنا برای گرفتن یه جوراب کل پاساژا رو زیر و رو میکردم الان وضعم این باشه ...
آهی میکشمو با خودم میگم: چی بودم و چی شدم
ادامه کارم رو از سر می گیرم. فکر کردن به این چیزا برام نون و آب نمی شه! حسرت خوردن برای چیزایی که دیگه وجود ندارن، چه فایده ای داره؟! فکر کردن به گذشته فقط و فقط عذابم می ده. بعد از مدتی اون قدر تو کارم غرق می شم که از دنیای بیرون غافل می شم. یه صفحه بیشتر به تموم شدن ترجمه نمونده که در اتاق به شدت باز می شه و نازنین با عصبانیت وارد اتاق می شه !با تعجب نگاش می کنم و می گم:
-سلام!
برام جای تعجب داره؛ این وقت روز این جا چی کار می کنه؟! با عصبانیت به سمت میزش میره و بدون این که جواب سلامم رو بده می گه:
-آقای رمضانی باهات کار داره.
وقتی نگاه متعجبم رو روی خودش می بینه، می گه:
-چته؟ آدم ندیدی؟
با تعجب می پرسم:
-نازنین حالت خوبه؟ چرا این قدر عصبانی هستی؟
با اخم می گه:
-به تو چه ربطی داره؟ از آدمایی مثل تو که تظاهر به خوب بودن می کنن تا نظر همه رو به خودشون جلب کنن متنفرم! سعی می کنی خودت رو مظلوم نشون بدی که همه بهت ترحم کنن!




می خوام چیزی بگم که به سرعت چیزی از کشوی میزش برمی داره و از اتاق خارج می شه! آهی می کشم و از پشت میز بلند می شم. از حرفای نازنین خندم می گیره! این دختر این همه مدت فقط و فقط به خاطر برداشتای اشتباه خودش، باهام بد رفتاری می کرد. هر چند برام مهم نیست بقیه در موردم چی می گن، ولی بعضی روزا حس می کنم خیلی بی انصافیه وقتی کسی رو نمی شناسی به خودت اجازه بدی در مورد اون قضاوت کنی! هر کسی برای خودش شخصیتی داره. چرا بعضیا به خودشون اجازه می دن شخصیت دیگران رو زیر سوال ببرن؟! من تو بدترین شرایط هم پذیرای ترحم دیگران نبودم. سری به عنوان تاسف برای آدمای امثال نازنین تکون می دم و وسایلام رو از روی میز جمع می کنم. نخود و کشمش ها رو توی جیب مانتوم می ریزم تا توی راه بخورم. ساعت هنوز پنجه؛ هر چند تا شش می تونم شرکت بمونم، ولی ترجیح می دم یه خورده قدم بزنم. بقیه کارا رو برای فردا می ذارم. کیفمو می اندازم رو شونم و به سمت در اتاق می رم. از اتاق خارج می شم و به سمت اتاق آقای رمضانی حرکت می کنم. نگاهی به میز منشی می اندازم که طبق معمول خبری از منشی نیست! جلوی در اتاق می ایستم و چند ضربه به در می زنم. صدای آقای رمضانی رو می شنوم که بهم اجازه ی ورود می ده. در اتاق رو باز می کنم و داخل می شم. آقای رمضانی سرشو بالا میاره و با دیدن من می گه:
-حدس می زدم هنوز شرکت باشی!
با لبخند سلامی می گم. بعد از مکثی ادامه می دم:
-دیدم بیکارم، گفتم لااقل یه خورده به کارام برسم. دیروز هم نیومده بودم؛ کلی کار سرم ریخته بود! باهام کاری داشتین؟
با مهربونی جواب سلاممو می ده و می گه:
-تو اگه کارم نداشته باشی، واسه ی خودت کار می تراشی! آره باهات کار داشتم.
-مشکلی پیش اومده؟
آقای رمضانی:
-نه دخترم. فقط در مورد شرکت مهرآسا باز به بن بست خوردیم!
با تعجب نگاهی به آقای رمضانی می اندازم و می گم:
-مگه چی شده؟
با دست اشاره ای به مبل می کنه که منظورشو می فهمم و به سرعت روی نزدیک ترین مبل می شینم. کنجکاوانه به آقای رمضانی خیره می شم که می گه:
-خانم سرویان رو به عنوان مترجم قبول نکردن!
-مگه شما نگفتین یه نفر رو می خوان که تو شرکتشون کار کنن؟ مگه به انتخاب شما اطمینان ندارن؟




آقای رمضانی:
-من هم بهشون گفتم که خانم سرویان سابقه ی درخشانی دارن؛ اما می گن رئیس شرکت گفته اگه قرار باشه از بین این دو نفر یکی انتخاب بشه؛ اون شخص تو هستی! من می خواستم دخترعموی خانم سرویان رو بفرستم که راضی نبودن .
لبخندی می زنه و می گه:
-از اون جایی که اشکان دلیلش رو بهم گفت؛ پس نمی تونم اشکان رو هم بفرستم. به جز شما چهار نفر، فعلا کس دیگه ای در دسترس نیست. اگه پسر دوستم نبود؛ حتما باهاش برخورد می کردم! چون توهین به شماها، توهین به منه! من اول خیلی راغب بودم تو اون جا کار کنی. اما با برخوردی که با تو و خانم سرویان شده، خودم هم زیاد تمایلی به کار کردن شماها در اون جا ندارم !
با ناراحتی می گم:
-آقای رمضانی الان من باید چی کار کنم؟
با لبخند می گه:
-ازت خواهش می کنم روی منو زمین نندازی و یه ماه فقط برای کمک تو شرکتشون کار کنی. بعد از اون اگه راضی نبودی؛ برگرد! دلم می گیره. دوست ندارم دور و بر سروش بگردم؛ تحملش برام سخته! آهی می کشم و می گم:
-یعنی هیچ راهی نداره؟
آقای رمضانی با شرمندگی می گه:
-من خیلی به پدرش مدیونم!
واقعا نمی فهمم سروش باز چه نقشه ای کشیده. اون که از من متنفره! پس دلیل این همه اصرار چیه؟!
با صدای آقای رمضانی به خودم میام:
-نظرت چیه؟
با خجالت می گم:
-آقا یه مشکل دیگه هم هست!
آقای رمضانی با نگرانی می پرسه:
-چه مشکلی؟
-راستش در مورد حقوقه! خودتون که می دونین من یه خورده از لحاظ مالی مشکل دارم.
آثار نگرانی کم کم از چهرش پاک می شه و می گه:
-نگران اون نباش! باهاشون صحبت می کنم .
وقتی نگاه نامطمئن من رو می بینه، می گه:
-مگه حرف منو قبول نداری؟
لبخندی می زنم و می گم:
-این چه حرفیه؟! معلومه که قبول دارم!
با لبخند می گه:
-پس از فردا به شرکت مهرآسا می ری!



منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه