فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت شانزدهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت شانزدهم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol

سری به نشونه ی تائید تکون می دم. دلم مملو از غم می شه! اما چاره ای ندارم. لبخند تصنعی رو روی لبام می شونم تا مثل همیشه غصه هام پشت این لبخندها مخفی بشن. قلبم عجیب تند می زنه! حس می کنم سرم سنگینه. از همین حالا هم استرس دارم! نوک انگشتام از ترس فردا یخ زده. ترسی از سروش ندارم؛ ترس من از حرفاشه! از کنایه هاش، از طعنه هاش، از بی اعتنایی هاش و از همه مهم تر دیدن اون کنار کسِ دیگه! از همین الان ناراحتی هام شروع شده!
آقای رمضانی:
-فردا ساعت هشت صبح اون جا باش. احتیاجی به معرفی نامه ی دوباره و این حرفا هم نیست. چون قبلا تو رو دیده، پس از این لحاظ مشکلی نیست. حتما تو رو می شناسه!
لبخند تلخم از هزار تا گریه هم بدتره! اگر به دیدن باشه که از سالها پیش من رو دیده، ولی اگر به شناختنه ... مطمئناً به اندازه ی ارزنی هم از من شناخت نداره! چرا با کسی که روزی آشناترین کسم بود، امروز این همه غریبه ام؟! کسی که همیشه بهم آرامش می داد، امروز بهم استرس وارد می کنه؟! کسی که تو غصه هام، دلداریم می داد، امروز خودش باعث غما و غصه هام می شه؟! از همین حالا هم می دونم از قبل کلی حرف آماده کرده که دل من رو بچزونه! با صدای آقای رمضانی به خودم میام. آقای رمضانی:
-سوالی نداری؟
هیچ کدوم از حرفای آقای رمضانی رو متوجه نشدم. حس می کنم آقای رمضانی متوجه ناراحتی من شده؛ چون چهرش بدجور گرفته ست! سعی می کنم ناراحتیم رو زیر لحن شادم مخفی کنم و با خوشحالی می گم:
-نه آقای رمضانی. من حس می کنم فرصت خوبیه تا بتونم خودم رو محک بزنم!


آقای رمضانی که از لحن من شوکه شده، می گه:
-فکر کردم ناراحتی! یه خورده عذاب وجدان گرفتم.
بعد می خنده و می گه:
-نگو داری برای فردا نقشه می کشی!
می خندم و می گم:
-چرا ناراحت باشم؟ نهایتش اینه که از محل کارم راضی نباشم، در اون صورت دوباره به همین جا برمی گردم! بیرونم که نمی کنید؟ لبخندی می زنه و می گه:
-این چه حرفیه؟ مطمئن باش هر وقت برگردی، جات محفوظه!
چیزی برای گفتن ندارم؛ فقط یه تشکر زیر لبی می کنم و با لبخند نگاش می کنم.
آقای رمضانی:
-خب دخترم، دیگه مزاحمت نمی شم! می تونی بری، فقط به اون خانوم خبر بده که فردا حتما یه سر به این جا بزنه.
-چشم، حتم اً!
با گفتن این حرف از جام بلند می شم که آقای رمضانی هم به احترام من بلند می شه.
-شما راحت باشین!
آقای رمضانی سری تکون می ده و می گه:
-من راحتم دخترم، فقط اگه همون جا موندگار شدی، بعضی موقع ها به ما هم یه سری بزن!
-خیالتون راحت باشه. حتما بهتون سر می زنم! هر چند فکر نکنم موندگار بشم! دو روزه شوتم می کنن بیرون!
آقای رمضانی می خنده و می گه:
-من که مطمئنم وقتی کاراییت رو ببینن، محاله بذارن جای دیگه ای کار کنی!
-واقعا نمی دونم چی بگم! ولی اون قدرا هم که شما تعریف می کنین کار من خوب نیست!
آقای رمضانی:
-مطمئن باش خوبه! حالا برو که دیرت می شه.
لبخندی می زنم و از آقای رمضانی خداحافظی می کنم و از اتاقش بیرون میام. همین که از اتاق آقای رمضانی بیرون میام، دستمو رو قلبم می ذارم. فکر کنم ضربان قلبم روی هزاره! خیلی خودم رو کنترل کردم که عکس العمل بدی از خودم نشون ندم! فقط موندم چه جوری در برابر سروش دووم بیارم!


با ناراحتی از شرکت خارج می شم. نگاهی به ساعت گوشیم می ندازم، پنج و نیمه. هنوز فرصت قدم زدن دارم. آروم آروم به سمت پاتوق همیشگیم حرکت می کنم؛ تنها محلیه که بهم آرامش می ده. سه ساله اون پارک و اون نیمکت تنها همدم های من هستن. یادمه حدود هفت هشت ماه تو شرکت کار می کردم که یه روز موقع برگشت چشمم به پارک نزدیک شرکت میفته؛ از قضا صبح همون روز هم پدرم کلی حرف بارم کرده بود و با ناراحتی از خونه بیرون زده بودم، اون موقع ها هنوز هم برای اثبات بی گناهیم تلاش می کردم. در تمام مدتی که شرکت بودم ناراحتی از سر و روم می بارید. اون روز اصلا حوصله ی خودم رو نداشتم چه برسه به بقیه، اما وقتی جلوی پارک بچه ها رو می دیدم که به زور دست مامانا رو می کشن و با خودشون به داخل پارک می برن لبخندی روی لبم می شینه و ناخودآگاه احساسی من رو به داخل پارک هدایت می کنه. اون لحظه به سمت همون نیمکتی می رم که بیشتر اوقات اون جا می شینم. نمی دونم اون روز چقدر اون جا نشستم؛ فقط اینو یادمه وقتی که داشتم بر می گشتم دیگه مثل قبل غمگین نبودم؛ انگار با دنیای بچه ها من هم غم خودم رو فراموش کرده بودم. اون روز فقط و فقط یه روز معمولی بود، اون پارک هم یه پارک معمولی، اون نیمکت هم یه نیمکت معمولی، اون بچه ها هم بچه های معمولی بودن، ولی اون شادی ها و خنده های از ته دل بچه ها برای من معمولی نبود. اون خنده ها برای من حکم معجزه ای رو داشت که به من زندگی داد. شاید قبلا زیاد در مورد دنیای پاک بچه ها می شنیدم، اما هیچ وقت درکش نمی کردم. اما توی یه روز معمولی توی یه پارک معمولی روی یه نیمکت معمولی من تونستم دنیای پاک بچه ها رو درک کنم و تو قلبم اون رو به تصویر بکشم. وقتی بی خیال و آسوده از زندگی لذت می برن، می خندن، گریه می کنند و زود فراموش می کنند من لذت می برم. شاید مدت اون خوشحالی کوتاه باشه و با رسیدن به خونه دوباره غم تو قلبم رخنه کنه، اما برای منی که تو غصه های زندگی غرق شدم حتی لبخندی به کوتاهی یک ثانیه هم ارزشمنده. به پارک می رسم، لبخندی رو لبام می شینه و به داخل پارک می رم. نیمکت مورد علاقم خالیه، از این فکرهای بچه گانم خندم می گیره. هر چند ترجیح می دم بچه گانه فکر کنم و بخندم تا بزرگانه فکر کنم و گریه کنم. وقتی همه ی دنیای آدم رو ازش می گیرن اون آدم هم مجبور می شه برای دل خوشیش به چیزایی مثل یه نیمکت و یه پارک دل ببنده. یادمه از اون روز به بعد هر وقت که فرصت می کردم به این پارک می اومدم و رو نیمکت مورد علاقم می نشستم و به بازیگوشی بچه ها نگاه می کردم. با خنده ی اونا می خندیدم با گریه ی اونا دلم می گرفت و اشکام در می اومد. باورم نمی شه حدود یک ماه باید از این پارک دور باشم.


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت شانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه