فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هفدهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هفدهم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol
شاید تو این شهر پارک ها و نیمکت های زیادی باشه، ولی هیچ کدوم برام این پارک و این نیمکت نمی شن؛ چون تو این پارک و روی این نیمکت بود که فهمیدم بی تفاوت بودن بهتر از التماس کردنه. من از این بچه ها خیلی چیزا یاد گرفتم، وقتی می دیدم بچه ای روی زمین میفته و گریه می کنه و بعد با یه شکلات به راحتی همه چیز رو فراموش می کنه به این نتیجه می رسیدم که اون بچه از ما بزرگترا خیلی بهتر عمل می کنه؛ وقتی می دیدم یه بچه با دوستش قهر می کنه و با یه بغل و بوس زود دوستش رو می بخشه تو چشمام اشک جمع می شد؛ وقتی می دیدم یه بچه از حق خودش می گذره و نوبت خودش رو به دوستش می ده تا تاب بازی کنه غرق لذت می شدم. ای کاش آدم بزرگا انقدر ساده از کنار رفتارای بچه هاشون نگذرن. بعضی موقع می شه درسای بزرگی رو از بچه ها گرفت. دلبستگی من به این پارک و به این نیمکت نیست، به خاطره هایی هست که در این مدت در این جا شکل گرفته. با صدای داد و فریاد بچه ای از فکر بیرون میام. با تعجب به اطراف نگاه می کنم. یه بچه می خواد دستش رو از دست مردی بیرون بکشه، اما مرد به زور داره اون رو با خودش می بره. لبخندی رو لبم می شینه و با خودم می گم لابد می خواد بیشتر بازی کنه، ولی باباش وقت نداره. با شنیدن بقیه حرفای بچه اخمام تو هم می ره. پسربچه مدام مادرش رو صدا می کنه. زیر لب زمزمه می کنم:
ـ نکنه، نکنه دزد باشه!
به سرعت از جام بلند می شم و به طرف مرد می دوم.
مرد که متوجه ی من می شه بچه رو تو بغلش می گیره و می خواد فرار کنه اما من با داد می گم:
ـ بگیرینش، اون مرد دزده، بگیرینش.

چند نفر که اطراف ایستاده بودن تازه متوجه ماجرا می شن و اونا هم شروع به تعقیب مرد می کنند، مرد که می بینه داره گیر میفته بچه رو ول می کنه و با سرعت از پارک خارج می شه. مردم هنوز دارن تعقیبش می کنند، خود من هم پشت سرش می دوم. به اون طرف خیابون می دوه و به سرعت خودش رو داخل ماشینی پرت می کنه. من هم به طرف ماشین می دوم، تقریبا به در کناری راننده ماشین رسیدم که راننده با مهارت ماشین رو به حرکت در میاره و به سرعت از کنارم رد می شه. در آخرین لحظه نگاهم به نگاه راننده گره می خوره. شیشه های ماشین دودی بود. فقط یه خورده شیشه اش پایین بود که تونستم چشم ها و موهای لخت راننده رو ببینم. چشماش عجیب برام آشنا بودن، موهای لختش، چشمای مشکیش، ابروهای پیوسته اش، اون اخمای همیشگیش. زیر لب زمزمه می کنم:
ـ مسعود.
با صدای بقیه به خودم میام. مردی که نفس نفس می زنه می گه:
ـ خانم حالتون خوبه؟
سری تکون می دم و می گم:
ـ خوبم، ممنون.
زنی با گریه به این طرف خیابون میاد. دست همون پسربچه رو محکم گرفته و از بین جمعیت رد می شه و خودش رو به می رسونه و می گه:
ـ خانم تا عمر دارم مدیونتونم.
با لبخند می گم:
ـ این حرفا چیه؟ هر کسی جای من بود همین کار رو می کرد. فقط از این به بعد بیشتر مراقب پسر گلتون باشین.
پسره با چشمای اشکی بهم خیره شده. همه ی لباساش خاکی شده. با لبخند نگاهش می کنم و بهش می گم:
ـ تو پسر خیلی شجاعی هستی که تسلیم آقا دزده نشدی.
با همون چشمای اشکی لبخندی می زنه. موهاشو نوازش می کنم و می گم:
ـ دفعه ی بعد همیشه توی جاهای شلوغ پیش مامانت باش، باشه گلم!


با ترس سری تکون می ده. با مهربونی نگاش می کنم. طوری به لباس مامانش چنگ زده که انگار هر لحظه ترس از دست دادنشو داره. زن همون جور که گریه می کنه می گه:
ـ رفته بودم براش بستنی بگیرم، هر چقدر گفتم با من بیا گوش نکرد.
ـ هر چی بود بخیر گذشت، از این به بعد بیشتر احتیاط کنید.
صدای پیرمرد غریبه ای رو می شنوم که خطاب به من می گه:
ـ دخترم، شماره پلاک ماشین رو برنداشتی.
ـ نه پدرجان، اون لحظه اون قدر هول بودم که حواسم به این چیزا نبود. صدای پیرزنی بلند می شه که می گه:
ـ خدا ازشون نگذره.
هر کسی یه چیزی می گه و بعضی ها هم مادر بچه رو سرزنش می کنند. فقط می تونم بگم شانس آورد که من متوجه شدم، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر بچه میارن. کم کم جمعیت متفرق می شن. مادر پسربچه یه بار دیگه از من تشکر می کنه و دست بچه شو محکم می گیره و مخالف مسیری که من می خواستم برم حرکت کرد. نگاهی به پارک می ندازم و تصمیم می گیرم به خونه برم. هر چند خیلی اعصابم بهم ریخت، اما خوشحالم که امروز تو این پارک بودم و به اون پسربچه کمک کردم. به پیاده رو می رم. آروم آروم برای خودم قدم می زنم. بعد از یه ربع به ایستگاه اتوبوس می رسم. چند دقیقه ای صبر می کنم تا اتوبوس برسه. خوشبختانه امروز زیاد معطل نمی شم، با رسیدن اتوبوس سریع خودم رو روی یکی از صندلی های خالی پرت می کنم. خیلی خسته شدم. از شیشه به بیرون نگاه می کنم. به آدمای پیاده و سواره که همه شون غرق این دنیای خاکی شدن. نمی دونم چقدر گذشته؛ به اتفاقات امروز فکر می کنم. به نازنین، به سروش، به مهربان، به پارک، به اون پسربچه. توقف اتوبوس اجازه ی بیشتر فکر کردن رو بهم نمی ده. از اتوبوس پیاده می شم و به ایستگاه بعدی می رم. چشمم به یه زانتیای مشکی می خوره. اخمام تو هم می ره. حس می کنم این ماشین برام آشناست. بی توجه به ماشین، سوار اتوبوس بعدی می شم. با خودم فکر می کنم حتما خیالاتی شدم. بالاخره بعد از چند بار سوار و پیاده شدن از اتوبوس های واحد به جلوی در خونه می رسم. نگاهی به پشت سرم می ندازم. خبری از اون زانتیای مشکوک نیست. لابد به خاطر اتفاقات امروز یه خورده دلشوره دارم، وگرنه اون قدر آدم مهمی نیستم که کسی بخواد من رو تعقیب کنه. سری به نشونه تایید حرف های خودم تکون می دم و به داخل خونه می رم.
مسیر حیاط تا ساختمون رو خیلی زود طی می کنم و به در ورودی می رسم. از همین جا هم صدای خنده های بلند طاهر و طاها رو می شنوم. در ورودی رو باز می کنم و به سالن می رم. همه ی خونواده دور هم جمع شدن. خونواده خاله و عمو هم خونه ی ما هستن. صدای حرفاشون رو به راحتی می شنوم. با ورود من به سالن همه ساکت می شن و اخمای همه تو هم می ره، یه سلام زیر لبی می کنم که به جز یه جواب سرد از جانب عموم چیز دیگه نمی شنوم. به سمت اتاقم حرکت می کنم. یه خورده که ازشون دور می شم صدای خالم رو می شنوم که خطاب به مادرم می گه:
ـ من که می گم زودتر شوهرش بدین بره، معلوم نیست دفعه ی بعد چه آبروریزی ای راه بندازه!




منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت هفدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه