فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هجدهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت هجدهم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol


بغضی تو گلوم می شینه، قدم هامو تندتر می کنم. زن عموم با تمسخر می گه:
ـ مریم جون دلت خوشه ها، کی با دختری که به نامزد خواهرش هم رحم نکرد ازدواج می کنه!
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر می شه. خیلی خوشحالم که حال زارم رو نمی بینند. از تیررَس نگاهشون خارج شدم و دیده نمی شم. به در اتاقم رسیدم، دستمو پیش می برم که در اتاقم رو باز کنم که با صدای عمو دستم رو دستگیره ی در ثابت می مونه. عمو با تحکم می گه:
ـ بس کنید.
لبخندی رو لبم میاد. دلم یه خورده قرص می شه. پس هنوز کسی هست که یه خورده هوامو داشته باشه. هنوز لبخند رو لبمه که ادامه حرفای عمو مثل پتکی توی سرم فرود میان. عمو:
ـ هیچ حرفه دیگه ای ندارین؟! همه چیز رو ول کردین چسبیدین به این دختره ی پست فطرت!
لبخند روی لبام خشک می شه. آهی می کشم و در اتاقم رو باز می کنم. بعد از چهار سال هنوز هم خوش خیالم. صدای عموم رو می شنوم که به پدرم می گه:
ـ تو هم بهتره انقدر بهش آزادی ندی، معلوم نیست تا این موقع تو کوچه خیابون چه غلطی می کنه. همین کارا رو کردی که ترانه رو به کشتن دادی. آزادی های بی خود می دی.
پدر:
ـ می گی چی کار کنم داداش؟! باعث مرگ دختر دسته گلم شد، آبرو و حیثیت برام نذاشت. تو می گی هنوز هم خرجش رو بکشم! بدبختی این جاست کسی هم نمیاد بگیرتش از دستش خلاص شم.
عمو:
ـ از من گفتن بود، اگه فردا یه گند دیگه بالا آورد نگی چرا بهم نگفتیا!
پدر:
ـ دفعه ی بعد دیگه زندش نمی ذارم.
در اتاق رو می بندم و روی تختم می شینم. لبخند تلخی روی لبام می شینه. مثلا عمو می خواست بحث رو فیصله بده، ولی بیشتر از همه خودش از من بد گفت! اون قدر بلند حرف می زنند که صداشون رو می شنوم. مامان:
ـ مریم پس فردا زودتر میام تا برای مراسم نامزدی مهسا کمکت کنم.
خاله:
ـ دستت درد نکنه، اگه می تونی صبح بیا، خیلی کار دارم.
زن عمو:
ـ مریم جون یادت نره لیست خرید رو بهم بدی!
خاله:
ـ خوب شد گفتی یادم رفته بود؛ موقع رفتن حتما بهت می دم.
مامان با بغض می گه:
ـ یاد مراسم نامزدی ترانه میفتم.



صدایی از کسی در نمیاد. بابا با ناراحتی می گه:
ـ مونا خودت رو ناراحت نکن؛ فردا نامزدی خواهر زادته.
عمو:
ـ زن داداش، خدا رو شکر دو تا پسر داری که مثل شیر پشتت هستن.
مامان با بغض می گه:
ـ تنها آرزوم اینه که برم پیش ترانه.
بابا با داد می گه:
ـ مونا.
زن عمو با ناراحتی به حرف میاد و می گه:
ـ مونا جون چرا با خودت این کارو می کنی، خود من هم بچه دارم، می دونم اگه یه روز نباشن داغون می شم، اما خدا رو شکر کن این دو تا پسرت سالمن.
مامان:
ـ تنها دلخوشیم به اون دوتاست. ترانه ی بی گناه من که پرپر شد، اون دختره ی بی وجدان هم که واسه ی من خیلی وقته مرده! همه امید من به همین دوتاست.
مهسا با خود شیرینی می گه:
ـ خاله پس من چی؟
صدای مامانم رو می شنوم که با لحن مهربونی رو به مهسا می گه:
ـ تو رو مثل ترانم دوست دارم گلم .
دلم می گیره از این همه بی انصافی، بی عدالتی، اگه از همه ی تهمتاشون هم بگذرم نمی دونم می تونم از این بی حرمتی ها بگذرم یا نه! با صدای جیغ جیغوی مهسا از فکر بیرون میام که می گه:
ـ خاله فردا مراسم نامزدی منه، می دونم از ترنم دل خوشی ندارین، ولی دوست دارم همه تو مراسم باشن می شه ترنم رو هم با خودتون بیارین.
لبخند تلخی روی لبام می شینه. یادمه مهسا همیشه بهم حسادت می کرد، وقتی هم که عشق من و سروش رو می دید خیلی آشکارا با لحن گزنده ای بهم توهین می کرد، همیشه می گفت تو لیاقت سروش رو نداری، همیشه باهام سرجنگ داشت. اگه من موبایلی می خریدم اون می رفت مدل بالاتر اون گوشی رو می خرید، اگه لباسی برای مهمونی می خریدم اون می رفت گرونترین لباسا رو می خرید تا توی مهمونی ها بیشتر از من به چشم بیاد. بعد از اون بلایی که سرم اومد مهسا بیشتر از همه من رو تحقیر می کرد، اوایل جوابش رو می دادم، اما وقتی بابا جلوی مهسا و خاله و شوهر خاله ام کتکم زد و گفت بعد از اون همه کثافت کاری هنوز هم بلبل زبونی می کنی، کاری نکن که از خونه پرتت کنم بیرون، کم کم ساکت شدم، کم کم بی تفاوت شدم، کم کم به نیمکت و پارک و بچه ها دل بستم، کم کم فراموش شدم، کم کم تو کارام غرق شدم؛ سخت بود اما غیر ممکن نبود. بعد از اون مهسا تو همه ی مهمونی ها با دوستاش منو مسخره می کرد و من سعی می کردم دووم بیارم. اوایل بغض می کردم یا حتی اشکام سرازیر می شد و من از زیر نگاه های تمسخر آمیز مهمونا رد می شدم و به دستشویی پناه می بردم، ولی کم کم عادت کردم. به جرات می تونم بگم خیلی ها نمی دونستن ولی با رفتارایی که مهسا تو مهمونی می کرد کم کم از موضوع باخبر شدن. الان خانم ادعای مهربونی می کنه و می خواد من رو به مهمونی دعوت کنه. از همین حالا خوب می دونم چه نقشه ای برام کشیده!




منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت هجدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه