فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت نوزدهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت نوزدهم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol


با صدای داد بابام به خودم میام. اون قدر تو فکر بودم که متوجه ی بقیه حرفاشون نشدم. بابا:
ـ حرفشم نزنید. عمو:
ـ منم دوست ندارم ترنم تو مراسم باشه، اما حق با مهساست، درست نیست که نیاد. بالاخره باید حضور داشته باشه.
بابا هیچ وقت روی حرف عمو حرف نمی زنه. بابا:
ـ اما داداش ...
عمو:
ـ به خاطر خودت می گم، یه شب تحمل کن چیزی ازت کم نمی شه، فردا مردم در موردت بد می گن.
پوزخندی روی لبام می شینه. نمی دونم با شنیدن این حرفا گریه کنم یا بخندم. توی این موقعیت عموی من به فکر حرف مردمه. چقدر بدبختم که به جای این که خونوادم برای من نگران باشن برای حرف مردم نگرانند. آخه یکی نیست بهشون بگه اگه دخترتون هرزه بود با رفتارایی که شما کردین تا حالا هزار بار خونه رو ترک کرده بود. حیف که مثل خیلی از روزا درکم نمی کنند. ترجیح می دم به حرفاشون گوش نکنم که به جز غم و غصه ی بیشتر چیزی برام ندارن. گوشیم رو از کیفم درمیارم و با شماره ای که مهربان بهم داده تماس می گیرم، بعد از چند تا بوق یه زن جواب می ده. زن:
ـ بله؟
ـ سلام خانم.
زن:
ـ گیرم علیک!
اخمام تو هم می ره، این زن دیگه کیه؟
ـ ببخشید، با مهربان کار داشتم.
صدای پوزخندشو می شنوم، بعد هم می گه گوشی دستت باشه؟ صدای دادشو می شنوم که می گه:
ـ فرشته، فرشته، برو مهربان رو صدا کن. خانم ما رو با تلفنچی اشتباه گرفته!
دلم می گیره، بعد از چند دقیقه معطلی صدای مهربان رو می شنوم که با خجالت با صاحب خونش سلام می کنه. زن:
ـ زودتر تمومش کن تلفن رو زیاد اشغال نکن.
مهربان:
ـ چشم زهرا خانم.
بعد از چند دقیقه صدای مهربان توی گوشی می پیچه. مهربان:
ـ بله؟
با مهربونی می گم:
ـ سلام، ترنم هستم.
مهربان با تعجب می گه:
ـ ترنم تویی، فکر نمی کردم به این زودیا زنگ بزنی؟
ـ گفتم که خبرت می کنم.




مهربان با استرس می گه:
ـ چی شد؟ کاری تونستی بکنی؟
منتظرش نمی ذارم و می گم:
ـ خیالت راحت باشه، همه چیز حله. فقط فردا صبح باید یه سر به شرکت بزنی.
مهربان با ذوق می گه:
ـ واقعا، کارش چیه؟ باید آبدارچی بشم؟
دلم بیشتر می گیره. با لبخند تلخی می گم:
ـ نه، قراره منشی بشی.
با تعجب می گه:
ـ من که کاری بلد نیستم.
ـ من در مورد شرایطتت حرف زدم. قرار شده هوات رو داشته باشه، خیالت راحت، کار آسونیه.
با خنده می گه:
ـ باورم نمی شه.
لبخندی روی لبم می شینه. از این که خوشحالش کردم خوشحالم. یه خورده دیگه حرف می زنیم و بعدش من آدرس شرکت رو به مهربان می دم و ازش خداحافظی می کنم. گوشی رو کنارم می ذارم. همین جور که روی تخت نشستم مقنعه رو از سرم در میارم. بعد از جام بلند می شم و لباسام رو عوض می کنم. در اتاقم رو قفل می کنم و خودمو روی تخت پرت می کنم. صدای بلند خونوادم رو می شنوم اما توجهی بهشون نمی کنم. طاق باز دراز می کشم و به امروز فکر می کنم. به پارک، به اون دزد، به اون بچه، به اون ماشین؛ اخمام کم کم تو هم می ره. به اون چشمها، مگه می شه دو نفر انقدر شبیه هم باشن! همون چشم، همون ابرو، همون مو، ولی تا اون جایی که من یادمه مسعود مرده. خودم چند باری رو سر قبرش هم رفتم. هم تنها هم با سروش. پس اون شخص کی بود؟! زیر لب زمزمه می کنم:
ـ شاید داداشی داشته؟
چرا داداش مسعود باید یه بچه رو بدزده، واقعا برام جای سواله؟ با خودم می گم « از کجا معلوم اون شخص با مسعود نسبتی داشته باشه!؟ شاید فقط یه شباهت ظاهری باشه، اون شخص برای من غریبه ای بود که تو ذهن من جز آدم بدای داستان زندگی شد. همون طور که من تو ذهن خیلی ها آدم بده هستم .»



یاد مسعود میفتم. هنوز حرفاش تو گوشمه؛ « ترنم تو سنگدل ترین آدم روی زمین هستی!» لبخند تلخی روی لبم می شینه. « ترنم تو رو خدا بهم کمک کن ، فقط یه بار ، من یه فرصت میخوام، فقط یه فرصت» اشم توی چشام جمع میشه. « ترنم چرا جلوی پام سنگ می ندازی، من عاشقم، دیگه مهم نیست که به عشقم نرسم فقط بذار عاشق بمونم.» اشک از گوشه ی چشمم سرازیر می شه. یاد حرف ماندانا میفتم، «ترنم می دونی امروز بچه ها رفتن تشیع جنازه ی مسعود!» حرفای بنفشه تو گوشم می پیچه، «هنوز خیلی جوون بود؛ واسه مردنش خیلی زود بود.» خیلی وقته از دست کابوساش خلاص شده بودم. بعد از مرگ مسعود با این که اشتباهی نکرده بودم اما تا مدت ها حالم بد بود. اگه دلداری ها و محبت های سروش نبود داغون می شدم. دست خودم نبود، تا چشمامو می بستم یاد التماساش می افتادم. مسعود آدم خوبی بود، فقط انتخابش درست نبود. زیر لب زمزمه می کنم « مسعود کسی که تو عاشقش بودی خودش هم عاشق بود، اما نه عاشق تو، ای کاش می فهمیدی! ای کاش !» از روی تختم بلند می شم. بدجور اعصابم به هم ریخته. به سمت میزم می رم. یه آرام بخش از کشوی میزم بر می دارم و مثل همیشه بدون آب می خورم. دوباره به سمت تختم بر می گردم و روی تخت دراز می کشم. چشمامو می بندم؛ نمی دونم چقدر طول می کشه تا خوابم ببره، تنها چیزی که می دونم اینه که تا آخرین لحظه به اون چشم های آشنا فکر می کردم. مسعود «ترنم چرا نمی خوای قبول کنی؟! من عاشقم، اینو بفهم.» «تو فقط یه آدم خودخواه و مغرور هستی که به جز خواسته های خودت به هیچ کس فکر نمی کنی. » مسعود «ای کاش می فهمیدی که عشقم واقعیه.» «من نمی گم عشقت تظاهره، من می گم اونی که تو عاشقشی دنیاش تو دنیای یه نفر دیگه خلاصه می شه. چرا می خوای دنیای یه نفر رو ازش بگیری، چرا می خوای یه عشق دو طرفه رو خراب کنی؟!! »



منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت نوزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه