فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیستم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیستم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol

مسعود دستاشو لای موهاش فرو می کنه و می گه «هیچ وقت درکم نمی کنی.» « این تویی که هیچ وقت درکم نمی کنی، چرا فکر می کنی حرفام دروغه! » مسعود « چون دروغه »تصاویر هر لحظه محو و محوتر می شن. نزدیک دره ای ایستادم. ترس همه ی وجودم رو گرفته. صداهای مسعود مدام تکرار می شن «من نمی خوام دنیای کسی رو ازش بگیرم، من نمی خوام یه زندگی رو خراب کنم، من می خوام به یه نفر زندگی ببخشم، من می خوام به یه نفر دنیایی از محبت رو هدیه کنم. » صداها مدام تکرار می شن. دستمو روی گوشم می ذارم، مدام داد می زنم، بس کن مسعود، بس کن.
جیغی می زنم و چشمامو باز می کنم. دیگه خبری از دره و مسعود و اون صداها نیست. دستمو به سمت صورتم می برم، همه ی صورتم خیسه. از روی تخت بلند می شم به سمت آینه می رم؛ به تصویر دختر توی آینه نگاه می کنم، چقدر وضعم افتضاحه! آهی می کشم، قطره های درشت عرق روی پیشونیم خودنمایی می کنند. صورتم هم با اشکام خیس شده. چیزی از شادابی گذشته رو در چهرم نمی بینم؛ زیر چشمام گود رفته و بیش از حد لاغر شدم. آخرین بار که داشتم از پیاده رو رد می شدم، یه پیرمردی گوشه ی خیابون نشسته بود که وزن رهگذرا رو می گرفت تا یه پولی به دست بیاره. وقتی وزنمو گرفتم فقط چهل و شیش کیلو بودم. حتی دلم نمی خواد به تصویر توی آینه نگاه کنم. به سمت تخت می رم و روی اون می شینم. یاد کابوسی که دیدم میفتم. بعد از مدت ها دوباره اون کابوس لعنتی تکرار شد. با یادآوری دوباره ی اون صحنه ها اشکام از چشمام سرازیر می شن. دلم نمی خواد بهش فکر کنم. خودم هزار تا بدبختی دارم، یه بدبختی دیگه معلوم نیست باهام چی کار می کنه! شاید داغون ترم کنه، داغون تر از همیشه. نگاهی به ساعت گوشیم می ندازم، هنوز شش صبحه. وقتی آرامبخش می خورم راحت تر می خوابم؛ زیاد مصرف نمی کنم، اما بعضی شبا برام لازمه. هر چند می دونم کارم اشتباهه و نباید سرخود قرصی رو مصرف کنم، اما بعضی وقتا که از دنیا زده می شم و می خوام راحت تر بخوابم دیگه برام مهم نیست که کاری که می خوام بکنم اشتباهه یا نه! هر چند این آرام بخشا هم دیگه آرومم نمی کنند. تصمیم می گیرم تا وقتی بقیه بیدار نشدن یه چیزی برای ناهارم بردارم. کل دیروز رو با دو تا شیرینی و یه چایی سر کردم. همین الان هم یه خورده ضعف دارم. از روی تخت بلند می شم و به سمت در اتاق می رم. قفل رو باز می کنم و دستگیره رو آهسته به سمت پایین می کشم. دوست ندارم از صدای در کسی بیدار بشه، چند باری این جوری شد و بعدش مجبور شدم کلی حرف رو تحمل کنم. از اتاقم خارج می شم و به سمت آشپزخونه حرکت می کنم. به داخل آشپزخونه می رم و یخچال رو باز می کنم. دو تا تخم مرغ بر می دارم و می ذارم تا آب پز بشه. دو تا دونه هم سوسیس برای نهارم بر می دارم و سرخشون می کنم. با سوسیس ها برای خودم لقمه درست می کنم. چه بدبختی هستم که باید مثل بچه دبستانی ها با یه لقمه سر کنم. تخم مرغ ها هم بعد از مدتی آماده می شن. یه لیوان شیر، یه دونه نون، دو تا تخم مرغ، رو به همراه لقمه ای که برای نهارم درست کردم توی سینی می ذارم و از آشپزخونه خارج می شم. به سمت اتاقم می رم در رو نبسته بودم تا سر و صدا ایجاد نشه. همین که داخل می شم در اتاق رو آروم می بندم.



روی تختم می شینم و شروع به خوردن صبحونه می کنم. یه دونه تخم مرغ رو با نصفی از نون می خورم، معدم درد می گیره. از بس غذا کم خوردم معدم دیگه غذای زبادی رو قبول نمی کنه. یه لقمه ی دیگه هم با باقی مونده ی نون و تخم مرغ درست می کنم و همراه اون یکی لقمه داخل کیفم می ذارم. نگاهی به ساعت می ندازم، ساعت حدودای هفته. از اون جایی که شرکت سروش نزدیکه لازم نیست زود حرکت کنم و با سوار شدن یه اتوبوس واحد و یه خورده پیاده روی می تونم به موقع خودم رو به شرکت برسونم. هر چند ترجیح می دم قبل از بیدار شدن خونوادم از خونه بیرون بزنم. وقتی همه ی کارام رو انجام دادم لباسامو می پوشم. کیفم رو بر می دارم و سینی صبحونه رو هم توی دستم می گیرم. از اتاق خارج می شم و با سرعت ظرفا رو می شورم و بعد هم از خونه بیرون میام. می دونم روز سختی رو در پیش دارم؛ ای کاش حداقل بابا امشب بهم گیر نده که به مراسم نامزدی مهسا برم. هر چند من هر وقت چیزی رو می خوام خدا بهم لطف می کنه و برعکسش رو عملی می کنه. اون از سروش، اون از رفتار دیشب عمو، خدا بقیه ش رو بخیر بگذرونه! زیر لب زمزمه می کنم «خدا جون هر چند خیلی جاها هوامو داشتی، ولی بعضی جاها هم بدجور به هم ضدحال زدی. با همه ی اینا بازم شکر. اگه تو نبودی تا حالا هزار تا کفن پوسونده بودم .»
با خودم فکر می کنم امروز باید خیلی قوی باشم. درسته سروش همه ی عشق من بود و هست اما الان موضوع فرق می کنه. دنیای ما خیلی وقته از هم جدا شده. آهی می کشم و به راهم ادامه می دم. همون جور که به ایستگاه اتوبوس نزدیک می شم متوجه می شم اتوبوس داره حرکت می کنه. اول قدمامو تند می کنم و بعد کم کم قدمام به دو تبدیل می شه. به سرعت به سمت اتوبوس می دوم که انگار متوجه من می شه و می ایسته. همون جور که نفس نفس می زنم خودمو به اتوبوس می رسونم و سوار می شم. نیمی از اتوبوس پره. روی یکی از صندلی های خالی میزشینمزو به بیرون نگاه میزکنم. نزدیک بود اتوبوس رو از دست بدم. از فردا باید یه خورده زودتر از خونه حرکت کنم. بیست دقیقه طول می کشه تا به نزدیکای شرکت برسم. بقیه راه رو هم پیاده روی می کنم و حدودای یه ربع به هشت به شرکت می رسم. با این که با خودم عهد بستم قوی باشم، ولی باز با وارد شدن به شرکت قلبم به شدت می زنه. چند تا نفس عمیق می کشم و به سمت منشی سروش می رم، سرش پایینه و داره چیزی می نویسه.




منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیستم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه