فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و یکم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و یکم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol

ـ سلام.
سرشو بالا میاره و می گه:
ـ سلام، امری داشتین؟
با لبخند می گم:
ـ قرار بود بنده به مدت یک ماه به صورت آزمایشی به عنوان مترجم شرکت باشم.
لبخندی روی لباش می شینه و می گه:
ـ شما خانم مهرپرور هستین، درسته؟
سری تکون می دم و می گم:
ـ بله.
با دست به صندلی اشاره می کنه و می گه:
ـ بفرمایید بنشینید. آقای راستین هنوز تشریف نیاوردن من الان باهاشون تماس می گیرم. فکر کنم یه خورده معطل بشین، ایشون باید باهاتون قرار داد موقتی رو تنظیم کنند.
ـ مسئله ای نیست .
با گفتن این حرف به طرف یکی از صندلی ها می رم و روش می شینم. منشی هم با سروش تماس می گیره و بهش اطلاع می ده. اون قدر این جا نشستم حوصلم سر رفته، برای دهمین بار از منشی می پرسم:
ـ ببخشید خانم، مطمئنین امروز میاد.
منشی هم برای دهمین بار بهم می گه:
ـ خانم محترم، گفتم تشریف میارن.
بعد زیر لب غر می زنه و می گه:
ـ خوبه جلوی خودت تماس گرفتم!
خدا بگم چی کارت کنه سروش نزدیک دو ساعته من رو این جا علاف کرده و نمیاد. لعنتی از همین روز اول شمشیر رو از رو بسته. با ناراحتی با انگشتای دستم بازی می کنم که صدای قدم های کسی رو می شنوم. سروش رو می بینم که با جدیت به سمت اتاقش میاد. منشی با دیدن سروش از جاش بلند می شه. من هم از جام بلند می شم که سروش بی توجه به من به سمت منشی می ره.
منشی:
ـ سلام آقای راستین.
سروش سری تکون می ده و می گه:
ـ تا یه ساعت کسی رو داخل نفرست، یه خورده کار شخصی دارم.
منشی:
ـ اما خانم مهرپرور خیلی وقته منتظر شما هستن.
سروش با بی تفاوتی می گه:
ـ می تونند برن و یک ساعت دیگه تشریف بیارن.



و بعد از تموم شدن حرفش به سمت اتاقش حرکت می کنه. در رو باز می کنه و به داخل می ره و در رو هم پشت سرش می بنده. با ناراحتی به در بسته نگاه می کنم. منشی:
ـ شنیدین که چی گفتن؟ می تونید برید به کاراتون برسید و یه ساعته دیگه برگردین .
با ناامیدی دوباره رو صندلی می شینم و می گم:
ـ ترجیح می دم همین جا منتظر بمونم.
منشی شونه ش رو با بی تفاوتی بالا می ندازه. دوباره پشت میزش می شینه و مشغول ادامه ی کارش می شه. دلم عجیب گرفته. با ناراحتی به دیوار رو به روم زل می زنم و به بدبختیه خودم فکر می کنم. اگه برای کسی تعریف کنم که روزی سروش جونش رو هم برام می داد صد در صد باور نمی کنه. حتما فکر می کنه دیوونه شدم. یادمه تو یه روز بارونی که من بنفشه رو اذیت کرده بودم و داشتم از دستش فرار می کردم بنفشه هم از دستم حرصی بود و داشت دنبالم می کرد سروش رو دیدم. اولین دیدارمون هم خیلی بامزه بود؛ من برگشته بودم و داشتم واسه بنفشه زبون درازی می کردم و می گفتم محاله بتونی منو بگیری که یهو به یه چیز برخورد کردم و محکم به زمین خوردم. این می شه اول آشنایی من و سروش توی حیاط خونه ای که توش عشق رو تجربه کردم. اون موقع هنوز هیفده سالم بود. فکر کنم آخرای هیفده بودم. سروش اون روز از دستم خیلی عصبانی شد؛ چون برخوردمون باعث شده بود وسایلاش رو زمین بیفتن و خیس بشن. سروش چهار سال از من بزرگتره و رشته ی عمران خونده. وقتی زبان رو انتخاب کردم سروش بهم گفت تو رو میارم پیشه خودم تا قرار دادای خارجی رو برام ترجمه کنی و من هم می گفتم عمرا واسه ی تو کار کنم، ممکنه سرمو کلاه بذاری و بهم حقوق ندی. با یادآوری اون روزا دلم بیشتر می گیره. مهم نیست خاطرات گذشته تلخ یا شیرین باشن، مهم اینه که یاد آوریشون داغونم می کنه. با همه ی اینا هیچ وقت از عاشق شدنم پشیمون نشدم. خوشحالم که عاشق شدم، که طعم عشق رو چشیدم، که به دنیای قشنگ عاشقانه قدم گذاشتم. خوشحالم که هیچ وقت از عشقم متنفر نشدم. یه جایی خوندم اگه عشق واقعی باشه هیچ وقت به نفرت تبدیل نمی شه، حتی اگه طرف بهت خیانت کنه، حتی اگه به بازیت بگیره، حتی اگه دوستت نداشته باشه، حتی اگه ترکت کنه، حتی اگه تنهات بذاره، باز هم عاشق می مونی، واسه ی همیشه، تا قیامت. مهم اینه که من عاشقم و برای همیشه عاشق می مونم. بعضی موقع ها می گم شاید سروش عاشقم نبود که از من متنفر شد، که بهم شک کرد، که تنهام گذاشت، ولی بعد با خودم می گم چه فرقی می کنه، مهم اینه که من عاشقم. حتی اگه کنارش نباشم فقط و فقط براش آرزوی خوشبختی می کنم. به جز این کاری از دستم بر نمیاد. حالا اون نامزد داره، یه دختر که کلی حرف پشت سرش نیست، دختری که خونواده ی سروش هم دوستش دارن، دختری که به قول سروش یه خراب نیست. شاید من خراب نباشم، ولی همه من رو به چشم یه ادم خراب می بینند، حتی اگه الان هم بی گناهیم ثابت بشه دیگه کسی باورم نمی کنه. نه فامیل، نه مردم، نه همسایه. حتی اگه سروش بفهمه که من کاری نکردم و به طرف من برگرده باز نمی تونم قبولش کنم، چون الان پای کس دیگه ای وسطه. درسته آدمای اطرافم آرزوهای من رو ازم گرفتن، رویاهام رو زیر پاهاشون خرد کردن، ولی من دوست ندارم چنین کاری رو با کسی دیگه ای بکنم. تقصیر اون دختر چیه؟ زیر لب زمزمه می کنم « خیالت راحت، سروش برای همیشه مال تو می مونه. سروش از اول هم سهم من نبود.» با صدای منشی به خودم میام :
ـ چیزی گفتین؟
با لبخند می گم:
ـ نه، با خودم بودم.



منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه