فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و دوم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و دوم

ویرایش: 1397/5/6
نویسنده: chaampol

منشی طوری نگام می کنه که انگار با یه دیوونه طرفه. تو دلم می گم:
ـ مگه نیستم، یعنی واقعا دیوونه م، شاید دیوونه م که هر روز حرف هزار نفر رو می شنوم و باز هم تحمل می کنم. نمی دونم آخرش چی می شه، ولی دوست ندارم تسلیم بشم. درسته بقیه در حقم بد کردن، ولی من در حق کسی بد نمی کنم. یادمه سر کلاس تاریخ امامت استادم یه جمله ی قشنگی گفت، استادمون می گفت «از امام علی پرسیدن عدالت مهم تره یا بخشش؟! امام علی جواب می ده عدالت از بخشش مهم تره، چون اگه ببخشی از حق خودت گذشتی، ولی اگه بی عدالتی کنی حق دیگران رو زیر پا گذاشتی» اون موقع معنا و مفهوم این جمله رو به درستی درک نمی کردم، اما الان این جمله برام خیلی ارزشمنده. الان درک می کنم واقعا عدالت مهم تر از ببخششه، وقتی دیگران حق من رو زیر پا گذاشتن و به ناحق بارها و بارها اذیتم کردن، دل من رو تو این چهار سال هزار بار شکستن فهمیدم عدالت یعنی چی! ای کاش آدما یاد بگیرن قبل از قضاوت عادل باشن. من هیچ وقت حق کسی رو پابمال نمی کنم، حتی اگه اون حق سروش باشه، حتی اگه اون حق همه ی عشقم باشه، حتی اگه اون حق تنها امید زندگیم باشه، من هیچ وقت رویاهای کسی رو ازش نمی گیرم. واسه ی همین فکراست که هر لحظه داغون تر می شم. تمام این چهار سال منتظر بودم که سروش برگرده، برگرده و بگه پشیمونم، پشیمونم که باورت نکردم، پشیمونم که تنهات گذاشتم، پشیمونم که باهات نموندم، آره تمام این چهار سال منتظر بودم تا سروش بیاد، بیاد و بگه ترنم من برگشتم، برگشتم که جبران کنم، برگشتم تا دوباره همه ی دنیای من بشی، آره، همه ی این چهار سال منتظر بودم تا با همه ی وجودم ببخشمش؛ بدون هیچ چشم داشتی، بدون هیچ سرزنشی، بدون هیچ عصبانیتی، من تموم این سال ها ایمان داشتم که سروش بر می گرده، اما نیومد، اما نامزد کرد. خودش نیومد و خبر نامزدیش اومد، اون روز مهسا با بدترین حالت ممکن این خبر رو بهم داد. اون روز بعد از چند سال دوباره شکستم، جلوی چشمای مهسا، جلوی پوزخند خونواده. یه هفته حالم خوب نبود، اما هیچ کس نگرانم نشد، هیچ کس دلداریم نداد، هیچ کس همراهم نشد، اما الان واسه همه چیز دیر شده. حتی واسه بخشیدن، لبخند تلخی روی لبام می شینه « چقدر احمقم که دارم به چیزهایی فکر می کنم که مطمئنم اتفاق نمیفتن. » با صدای منشی به خودم میام که می گه:
ـ خانم مهرپرور، می تونید داخل برید.

مثل همیشه اون قدر تو فکر بودم که متوجه ی گذر زمان نشدم. از روی صندلی بلند می شم و از منشی تشکر می کنم. سعی می کنم قدمام محکم باشه، اما خودم هم خوب می دونم که زیاد موفق نیستم. دستم رو بالا میارم. چند ضربه به در می زنم و منتظر می شم. لرزشی رو تو دستام احساس می کنم. برای این که لرزش دستام معلوم نباشه به کیفم چنگ می زنم. بعد از چند ثانیه صدای خشک و صد البته جدی سروش رو می شنوم:
ـ بفرمایید.
نفس عمیقی می کشم و با دست های لرزون در رو باز می کنم. فقط امیدوارم منشی متوجه ی حال خرابم نشده باشه، وگرنه یه آبروریزی حسابی می شه. با این که خیلی سخته، ولی تظاهر به خونسردی می کنم. نمی دونم تا چه حد موفقم. نگام رو به زمین می دوزم و وارد اتاق می شم. زمزمه وار بهش سلام می کنم که جوابمو نمی ده. هر چند این روزا خیلیا دیگه جواب سلام من رو نمی دن، دیگه برام عادی شده. حداقل اگه من آدم بدیم باید به حرمت حرف خدا هم شده یه جوابی بدن. اینو هر بی سوادی می دونه که جواب سلام واجبه. همیشه با خودم می گم حرمت من رو نگه نمی دارین من که از حقم گذشتم، ولی شماهایی که این همه ادعای خوب بودنتون می شه، حداقل به حرمت حرف خدا هم شده جواب سلامی بهم بدین. با ناراحتی در رو می بندم و به زحمت خودم رو به مبل می رسونم. روی مبل می شینم و منتظر می شم تا حرفش رو شروع کنه. چند دقیقه ای می گذره، ولی وقتی از جانبش صدایی نمی شنوم به ناچار سرم رو بلند می کنم و نگاهی بهش می ندازم که با پوزخندش مواجه می شم. سعی می کنم کلامم عاری از هرگونه احساس باشه، با سردی می گم:
ـ بنده باید این جا چی کار کنم؟
با همون پوزخند روی لبش با خونسردی می گه:
ـ بستگی به خودت داره، می تونی هرزگی کنی، اگه وقت کردی یه خورده هم به مترجمی برسی.
پس بازی رو شروع کرده. با جدیتی که از خودم بعید می دونم می گم:
ـ من دلم نمی خواد این جا کار کنم. اگه اصرار آقای رمضانی نبود به هیچ وجه پام رو توی شرکت شما نمی ذاشتم؛ من به اصرار آقای رمضانی فقط به مدت یک ماه این جا کار می کنم تا شما بتونید مترجمی پیدا کنید. پس بهتره احترام خودتون رو نگه دارید


منبع: کانال میتینگ عاشقانه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (2 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


علي اصغر انصاري (11:38   1397/8/10)

سلام
این رمان رو بطور کامل می تونید از سایت
romankade.com
رایگان دانلود بفرمایید. کد: 216



فاطمه حسینی (23:22   1397/8/9)

رمان خیییلی خوب وجذابی هستش کد: 215


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه