فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت اول

رمان آرنوشا - قسمت اول

ویرایش: 1397/5/12
نویسنده: masbi

رمان آرنوشا به قلم خانم Mahyan یک رمان عاشقانه ، هیجانی است که با کسب اجازه از ایشان برای اولین بار در فضای مجازی در حال انتشار است . امید است با درج نظرات خود ما را در ادامه راه رهنمون باشید.

قسمت اول:

به همه خسته نباشید گفتم و رفتم توی رختکن باشگاه تا لباسام رو عوض کنم...لباس های تکواندو رو تا کردم و گذاشتم توی ساک قدیمی ورزشیم و بعد از خداحافظی از همکارام از باشگاه زدم بیرون و راه افتادم سمت خونه...قبل از این که درو باز کنم به ساعتم نگاه کردم و با دیدن عقربه های ساعت که ۹:۵۰ رو نشون میداد یه پوف کشیدم و خودمو آماده کردم برای یه دعوای حسابی!...درو باز کردم و رفتم داخل ولی هر چی سر چرخوندم خبری از آرش نبود!...با فکر این که هنوز سر کاره یه نفس از سر آسودگی کشیدم و رفتم سمت اتاقم...درو که باز کردم با دیدن آرش که با اخم روی تختم نشسته و زل زده به من روح از تنم رفت...آرش آروم ولی با عصبانیت غرید:
نگاه به ساعتت انداختی؟
با استرس یه قدم به سمتش برداشتم و گفتم
-داداش به خدا...
از جاش بلند شد و با عصبانیت داد زد
داداش و کوفت...داداش و زهر مار...من نخوام تو توی اون خراب شده کار کنی کیو باید ببینم؟این ساعت برگشت یه دختر به خونست؟اصلا دیگه حق نداری کار کنی!...دیگه...حق...نداری...به اون باشگاه بی صاحاب بری...فهمیدی؟!...دیگه نمیزارم...مگه من مردم که تو بری کار کنی؟!
بعدم با سرعت اتاقو ترک کرد و بیرون رفت...پوفی کشیدم و لباسام رو در آوردم...یه بلوز شلوار راحتی قدیمی از توی کمدم برداشتم و پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم...آرش جلوی تلوزیون قدیمی کوچیکمون نشسته بود و به صفحه ی خاموشش زل زده بود...آروم رفتم سمتش و کنارش نشستم که اخماشو کشید توی هم و بدون این که نگاهم کنه با دستش منو هل داد عقب تر!!!لبخندی زدم و دوباره رفتم کنارش و مچ دستش رو گرفتم و شروع کردم با آرامش توضیح دادن
-چند وقت دیگه بچه ها مسابقه دارن و باید میموندم برای تمرین و خانوم کریمی هم نبود که بگم جام بمونه برای همین مجبور شدم خودم بمونم و باهاشون تمرین کنم...من که هر شب ساعت ۸:۳۰ خونم فقط بعضی وقتا کارم طول میکشه مجبور میشم بیشتر بمونم...تو که میدونی تنها دلخوشیم بعد از نقاشی تکواندوعه...میخوای دلخوشیمو ازم بگیری؟!
برگشت سمتم و با حرص گفت:
آرنوشا من نمیخوام تو کار کنی!نمیخوام خودتو بکشی واسه چندرغاز!!!
!به خدا آرش...به جون خودت اگه واسه پول کار کنم...من به خاطر علاقم کار میکنم...حالا اگرم یکم پول در بیارم و به تو کمک کنم چیزی میشه؟!
با حرص پوفی کشید و گفت:
خیله خب حالا فعلا برو یه چیزی بیار بخوریم...گرسنمه!
با لبخند از جام بلند شدم و وارد آشپزخونه ی کوچیکمون شدم و مشغول رنده کردن سیب زمینی شدم.....!
********
میخواستم از در باشگاه بزنم بیرون که خانوم کریمی جلومو گرفت و بعد از احوال پرسی گفت
عزیزم میخواستم راجع به یه چیزی باهات حرف بزنم...وقت داری؟
به ساعتم نگاه کردم و با دیدن عقربه ها که ساعت ۷:۴۵ رو نشون میداد رو بهش گفتم
-باشه عزیزم فقط یکم سریع تر!
با هم به دفتر مربیا رفتیم و کنار هم نشستیم که با لبخند شروع کرد
راستش آرنوشا جان شوهر خواهر من توی یه کارخونه کار میکنه...رئیس کارخونه یه مرد خیلی آقا و خوبیه که یه دختر ۱۰-۱۱ ساله داره...آقای تهرانی...همون رئیس کارخونه برای دخترش دنبال یه مربی خصوصیه رزمی میگرده...منم چون توی باشگاه کار تو رو خیلی قبول دارم گفتم که به تو بگم...البته اینم بگم چون خصوصیه باید بری خونشون...اونقدری هم پولش خوب هست که حتی نخوای بیای این جا!!!خب چی میگی؟
یکم مکث کردم و با احترام گفتم
-خب راستش من که راضیم ولی باید با برادرم صحبت کنم...تا فردا بهتون خبر میدم!
لبخندی زد و سری تکون داد که منم خداحافظی کردم و باشگاه رو ترک کردم و به سمت خونه رفتم...وسط اتاق نشسته بودم و داشتم آخرین بومم رو کامل میکردم که صدای در اومد...قلم رو برای آخرین بار روی بوم کشیدم و از جام بلند شدم...اونم مثل بقیه ی بوم ها به دیوار تکیه دادم و از اتاق خارج شدم که دیدم آرش بلوز مردونه ی قدیمی ولی تمیزش رو از تنش در آورد و پرت کرد وسط خونه...بلوز رو برداشتم و سلام کردم
-سلام داداش
آرش برگشت سمتم و با دیدن لباسای رنگی مخصوص نقاشی و دستمالی که به سرم بسته بودم پرسید:سلام...فردا گالریه؟!
سرم رو تکون دادم که بی حرف برگشت و رفت توی اتاقش...منم سریع رفتم دنبالش و روی تخت فلزیش نشستم که یه نیم نگاهی بهم انداخت و رفت سمت کمد قدیمی ای که گوشه ی اتاقش بود 
آرش:هوم...چی میخوای؟!
یه لبخند زدم و با متانت شروع کردم به حرف زدن 
_امروز خانوم کریمی میگفت یه آدم پولدار رو میشناسه که واسه ی دخترش معلم خصوصی رزمی میخواد...میخوا...
با اخم سریع برگشت و غرید :
نه آرنوشا...حرفشم نزن
با ناراحتی گفتم :
_آخه چرا؟من دوست دارم...
دوباره حرفم رو قطع کرد 
آرش:من دوست ندارم...تمام شد!
توی چشمام اشک حلقه زد...ولی هیچ وقت تا حالا تو روی آرش نایستاده بودم...سرم رو انداختم پایین تا برق اشک رو توی چشمای طوسیم نبینه و آروم گفتم 
_باشه...لباست رو عوض کن و بیا شام بخور!
سریع از اتاق خارج شدم و سفره ی کوچیکمون رو روی زمین پهن کردم و ماکارانی ای که از ظهر مونده بود رو توی بشقاب ریختم و گذاشتم سر سفره و آب و ماست و قاشق چنگالم گذاشتم روی سفره و در حالی که به زور بغضم رو نگه داشته بودم خواستم برم سمت اتاقم که آرش از اتاقش اومد بیرون و یه نگاه به سفره انداخت و بعد روبه من با نگاه عمیق و دقیقی گفت 
آرش:چرا یه بشقاب؟مگه تو شام نمیخوری؟!
یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم 
_نه..من خوردم...توبخور!
سریع وارد اتاقم شدم و لامپ رو خاموش کردم و نزدیک نقاشی هام به دیوار تکیه دادم و به اشکام اجازه ی باریدن دادم...حدود یه ربع بعد در اتاق با صدای آرومی باز شد و صدای آروم آرش رو شنیدم 
آرنوشا...آجی خوابی؟
هیچی نگفتم که فکر کنه خوابم...خواست از اتاق خارج بشه که ناخداگاه هق هق کردم... آرش اومد توی اتاق و دوباره اسمم رو صدا زد که حرفی نزدم...اونم رفت سمت کلید برق ولی قبل از اینکه لامپ روشن بشه سریع اشکام رو پاک کردم...لامپ که روشن شد آرش با دیدن من که روی زمین نشستم با تعجب اومد سمتم و جلوم رو زانو نشست 
آرنوشا!!!!!
با لبخند گفتم 
_جانم ؟چیزی میخوای؟!
منو کشید توی بغلش و سرم رو گذاشت روی سینش که بغضم دوباره برگشت و توی گلوم جا خوش کرد 
آبجی کوچولوی من گریه کرده؟چرا اون چشمای خوشگلتو خیس میکنی عزیزم؟خودت میدونی که به فکر خودتم ولی...ولی اگر این قدر دلت میخواد...منم حرفی ندارم!

محکم بغلش کردم و با صدای گرفته ای گفتم 
_نمیخواد داداش...مهم نیست 
آرش:مهم نیست و تو داری اینطوری مثل ابر بهار اشک میریزی؟
چیزی نگفتم فقط محکم بغلش کردم......!

....
ادامه دارد....

قسمت بعدی


منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان