فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت دوم

رمان آرنوشا - قسمت دوم

ویرایش: 1397/5/12
نویسنده: masbi

رمان آرنوشا با ژانری عاشقانه هیجانی به قلم خانم Mahyan برای اولین بار با کسب اجازه از ایشان در فضای اینترنت علاوه بر صفحه اینستاگرام شخصی نویسنده محترم انتشار می یابد. با درج نظرات خود ما را در ادامه هر چه بهتر مسیر راهنمایی فرمایید.

قسمت دوم :

همه ی بوم هارو با دقت توی صندوق عقب و صندلی های عقب جا ساز کردم و خودمم روی صندلی جلو جا گرفتم و ادرس گالری رو دادم و تاکسی هم راه افتاد سمت گالری...از تاکسی پیاده شدم و رفتم داخل و با محمد که یه پسر ۱۹_۲۰ساله بود و اون جا کار میکرد برگشتم و با دقت بوم هارو بردیم داخل...اخرین بوم که بزرگ تر و خاص تر از همه بود رو توی دستم گرفتم و برگشتم که برم داخل گالری که یه نفر رد شد و یه تنه ی محکم زد بهم و بوم از دستم افتاد کف خیابون...سریع خم شدم از روی زمین برش دارم که یه کفش پاشنه بلند آبی دقیقا وسط بوم فرود اومد و بوم رو امضا کرد...مات و مبهوت یه نگاه به بوم کردم و یه نگاه به مردی که رو به روم ایستاده بود و به بوم نگاه میکرد....اشک به سرعت توی چشمام حلقه زد که مرد سریع از توی جیبش یه دسته چک در اورد و بهم نزدیک شد 
مرد:خانوم...چقدر بنویسم؟
بدون اینکه بهش نگاهی بندازم خم شدم و بومم رو برداشتم و با سر پایین افتاده یه"ممنون"زیر لب زمزمه کردم و از کنارش گذشتم و وارد گالری شدم 
_آقای علیزاده من امروز نمیتونم تو گالری شرکت کنم...باید برم جایی کار دارم!
علیزاده:باشه...بعدا باهم حساب میکنیم!
سری تکون دادم و بعد از خداحافظی از گالری زدم بیرون و با عوض کردن ۳ کورس اتوبوس بالاخره رسیدم به ادرسی که خانوم کریمی صبح بهم داد...یه بار دیگه پلاک رو چک کردم و با قدم های بلند خودم رو به ایفون رسوندم و زنگ زدم...چند دقیقه ی بعد در با صدای تیکی باز شد ...اروم و مردد وارد شدم...سمت چپ حیاط یه استخر خالی بود که کنارش صندلی هایی چیده شده بود ...سمت دیگه ی حیاط درخت های بزرگ و بلندی بود که بینشون رو میز و صندلی های شیکی چیدن و اطرافش گل های ریز و رنگی به چشم میخورد...با لبخندی که از زیبایی خونه روی صورتم نقش بسته بود قدم برداشتم سمت ساختمون سفید مرمری که با وجود سادگیش وسط اون محوطه بسیار رویایی و زیبا جلوه میکرد...چند قدم مونده بود که به ساختمون برسم که در باز شد و خانوم کوتاه قدی با لباس فرم سفید سورمه ای خارج شد و با محبت گفت :سلام...شما باید خانوم افشار باشید درسته؟
با لبخند نزدیک شدم و گفتم 
_سلام...بله آرنوشا افشار هستم!
خانوم:بفرما تو دخترم...خانوم منتظرن!
از جلوی در کنار رفت و منم اروم داخل شدم...وارد سالن بزرگ خونه شدم و بدون اینکه به جایی خیره بشم دنبال خانومی گشتم که اون خانوم خدمتکار گفت...
بعد از یکم چشم چشم کردن روی مبل های سلطنتی توی سالن دیدمش...دختر جوون که سنش هم ۲۵_۲۶ میخورد با دیدنم از جاش بلند شد و با یک لبخند سمتم اومد...با لبخند دستم را سمت دست دراز شدش بردم که صدای ظریف و نازش رو شنیدم
سلام...خیلی خوش اومدید...کتایون عمه ی کیانا هستم!
_سلام کتایون خانوم...افشار هستم...آرنوشا افشار از دیدنتون خوشبختم 
با لبخند سری تکون داد 
کتی:همچنین عزیزم...بفرمایید خواهش میکنم
با لبخند یک قدم عقب رفتمو روی مبل تک نفره ی روبروش جا گرفتم که با خنده گفت:
وقتی خانوم کریمی شما رو معرفی کرد و از موفقیت هاتون گفت فکر نمیکردم انقد جوون و زیبا باشید!
_خیلی ممنون...لطف دارید
کتی:دانشجو هستید؟
_خیر...لیسانسم رو گرفتم 
کتی:خیلی هم خوب...من میخوام قبل از این که صحبت ها راجع به ساعت های کاری شما با کیانا و یا دستمزدتون بشه یه بار کیانا رو ببینید...بعدا تصمیم بگیرید...خب راستش کیانا رفتار های خاصی داره و با همه کس نمیجوشه!
با لبخند گنگی سر تکون دادم 
_هرطور صلاح میدونید 
کتایون هم با لبخند آیه خانوم که فکر میکنم همون خانوم مهربون بود رو صدا زد که بعد از اومدنش حدسم به یقین تبدیل شد
آیه خانوم:جانم خانوم؟
کتی:آیه خانوم اگر که زحمتی نیست کیانا رو صدا بزنید بیاد 
آیه خانوم:چشم خانوم!
آیه خانوم رفت و بعد از چند دقیقه همراه دختری خوشگل و زیبا که حدود ۱۰_۱۱سالش بود برگشت...با دیدن دخترک لبخند روی لبم کش اومد و با نگاهم قدم هاش رو شمردم که رسید به ما و یه نگاه کلی بهم انداخت و روبه کتی گفت:
بله عمه جان؟
کتایون با لبخند به من اشاره کرد و رو به کیانا گفت: 
عزیزم...ایشون قراره از این به بعد با شما تکواندو کار کنه 
کیانا برگشت و یه نگاه به سر تا پام انداخت و رو به کتی گفت:
ایشون؟ایشون اصلا لایق اینجا بودن هستن؟!
مات و مبهوت زل زدم به دختر کم سن و سالی که با گستاخی تمام باهام برخورد کرده بود 
کتی:کیانا درست صحبت کن...الآنم آرنوشا جان رو با خودت میبری به اتاقت تا با هم حرف بزنید
کیانا یه نگاه بیخیال بهم انداخت و رفت سمت پله های کمی که گوشه ی سمت چپ خونه بود...من هم اروم به دنبالش راه افتادم که کیانا از بین ۵ دری که اونجا بود در سوم رو باز کرد و وارد شد...وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم که بی توجه به من پشت لپتاپش نشست و شروع کرد به بازی کردن...رفتم سمتش و روی تختش نشستم
-چرا من رو لایق این جا بودن نمیدونی؟
نگاه بدی بهم انداخت و با پرخاش بهم گفت:
من دلم نمیخواد تکواندو کار کنم...دلم نمیخواد تو مربی من باشی!
برای این که بتونم ارتباط باش برقرار کنم یه لبخند زدم و گفتم
-من به تو حق میدم که برای خودت تصمیم بگیری ولی بیا با هم دیگه یه شرط بزاریم
با کنجکاوی نگاهم کرد که لبخندم رو عمیق تر کردم و ادامه دادم
-من به احتمال زیاد یه روز در میون میام اینجا چون توی یه باشگاه دیگه کار میکنم بیا با هم قرار بزاریم یه ماه...فقط یک ماه من بیام اینجا و با هم دیگه کار کنیم...بعد از یک ماه اگه تو از آموزش من یا خوده من خوشت نیومد یا دلت نخواست دیگه بیام قول میدم میرم و دیگه نمیام...خب؟خوبه؟...نظرت چیه؟
نگاه مرددی بهم کرد و با تردید گفت:

یعنی اگه بعد از یه ماه نخوام دیگه نمیای؟
دستم رو با لبخند عمیقی کنار صورتم نگه داشتم و گفتم
-قول میدم...قول مردونه!
شونه ای بالا انداخت و همونطور که برمیگشت سمت لپتاپش بی تفاوت گفت:
باشه
-پس من میرم با عمت حرف بزنم.
.
ادامه دارد...

قسمت قبلی



منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan