فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت هفتم

رمان آرنوشا - قسمت هفتم

ویرایش: 1397/5/12
نویسنده: masbi
رمان آرنوشا به قلم خانم Mahyan در حال نوشتن هست که با کسب اجازه از ایشان در این سایت در حال انتشار است . این رمان ژانری عاشقانه هیجانی دارد .

قسمت هفتم:

بعد از این که وسایل رو جمع کردم رو به کتی گفتم

-
کیانا چی میشه؟؟تو این یه هفته که حبس خانگیه من میتونم بیام؟
خنده ی ملیحی کرد و گفت
آره عزیزم...تو بیا
سری تکون دادم و گفتم
-
میتونم با برادرتون صحبت کنم؟
با تعجب ابرو هاشو داد بالا و گفت
البته...اون در آخری که رنگش قهوه ای سوختست اتاق کار کیارشه!
با لبخند سری تکون دادم و رفتم سمت دری که کتایون بهم گفت...پشت در ایستادم و دستی به لباسام کشیدم و در زدم بعد از چند ثانیه صدای سرد بابای کیانا رو شنیدم
کیارش:بله؟
-
میتونم بیام داخل؟
بعد مکث چند ثانیه ای در به روم باز شد و خودش کنار رفت منم آروم وارد شدم که در اتاق رو بست و رفت نشست پشت تنها میزی که توی اتاق بود...منم بی حرف روی یکی از دو صندلی که اون جا بود نشستم و به دستام نگاه کردم
کیارش:چرا تماس نگرفتید؟؟
با حالت گنگی سرم رو آوردم بالا و سوالی نگاش کردم و اونم بی حرف زل زده بود به چشمام...یکم فکر کردم که جرقه ای توی ذهنم زده شد"مرد:صبح که فرصت ندادین لااقل‌ این کارت رو بگیرین و باهام تماس بگیرین تا بتونم جبران کنم!" و اون کارتی که عاقبتش سطل زباله بود!!!!با تعجب نگاهش میکردم که سوالی سر تکون داد...به خودم اومدم و سریع سرم رو پایین انداختم و با من و من گفتم
-
خب...راستش...نیازی نبود زنگ بزنم...!
یکی از ابروهاش رو انداخت بالا و بی ربط به جمله ی قبلی گفت:
با من کاری داشتین؟
متعجب از عوض شدن یهویی بحث زل زدم بش که بازم سوالی سر تکون داد و منم با شرمندگی سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم
-
میخواستم راجب کیانا باهاتون صحبت کنم
به ساعتش نگاهی انداخت و اخماش یکم رفت توی هم و رو به من گفت:
الان که دیروقته...منم یه مقدار کار دارم...اگه اجازه بدین فردا با هم صحبت میکنیم!
مردد نگاهش کردم و آروم گفتم
-
آخه...شما هیچوقت موقعی که من این جا هستم خونه تشریف ندارین!
دوباره یکی از ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
سعی میکنم فردا زود تر تشریف بیارم خانوم...خوب شد؟
اخمام رفت توی هم از تکرار جمله ی"تشریف بیارم"از جام بلند شدم و خواستم بی حرف از اتاق خارج شم که دوباره صداشو شنیدم
وسیله دارین؟
برگشتم سمتش و سوالی نگاهش کردم و تازه فهمیدم منظورش ماشینه...سری به معنی نه تکون دادم و زمزمه کردم
-
نه...با اتوبوس میرم
دستش رفت سمت تلفن روی میزش و در حالی که شماره میگرفت گفت
الان به راننده میگم شما رو برسونه!
سریع یه قدم به جلو گذاشتم و خواستم مخالفت کنم که با لحن جدیش بدون این که نگاهم کنه گفت
برای جبران خسارت اون بوم نقاشی!
با نارضایتی دوباره خواستم اعتراض کنم که شروع کرد به حرف زدن با شخص پشت تلفن...بعد از این که تلفن رو قطع کرد رو به من سوالی سر تکون داد و منم با ناراحتی"با اجازه"ای گفتم و سریع از اتاق خارج شدم و رفتم توی سالن و ساکم رو از روی مبل برداشتم و خواستم برم سمت در که کتی رو دیدم و ایستادم تا بهم برسه...وقتی رسید جلوم با لبخند گفت:
کارت تموم شد؟ میخوای بری؟
-
بله دیگه باید برم
کتایون سری تکون داد و تا دم در بدرقم کرد و یه بار دیگه به خاطر رفتار کیارش ازم عذرخواهی کرد...وارد حیاط شدم و از اون جا قدم زنان سمت در بزرگ حیاط میرفتم که صدای مردی رو شنیدم
مرد:خانوم افشاری؟
برگشتم و با تعجب گفتم
-
بله
با احترام کمی خم شد و با دستش به گوشه ای از حیاط اشاره کرد و گفت:
وظیفه دارم شما رو تا منزل همراهی کنم
با گنگی پشت سرش راه افتادم سمت ماشین شاسی بلند مشکی که گوشه ی حیاط بود و باز با احترام در عقب ماشین رو باز کرد و یکمی خم شد که منم تشکری کردم و وارد شدم و در بلافاصله بسته شد و بعد چند ثانیه خود اون مرد پشت فرمون نشست و ماشین رو از خونه بیرون برد
مرد:کجا باید برم خانوم؟
با صدای آروم آدرس رو گفتم و دیگه تا وقتی سر کوچه برسیم حرفی نزدیم...وقتی سر کوچه رسید و خواست بپیچه داخل سریع گفتم
-
ممنون لازم نیست داخل بیاین...همین جا خوبه نگه دارین!!
بعد یه مکث کوتاه گفت
مرد:آخه وظیفه دارم شما رو در خونه پیاده کنم
-
من این جا پیاده شم راحتترم ممنون!
دیگه چیزی نگفت که سریع درو باز کردم و پریدم بیرون از ماشین و با عجله حرکت کردم سمت خونه و وقتی وارد حیاط شدم صدای حرکت لاستیکای ماشین رو شنیدم.....!
********
یک هفته از اون روزی که بابای کیانا گفت سعی میکنه زود تر بیاد خونه میگذره و هنوز من موفق نشدم ببینمش...امروز اومدم این جا که فقط سعی کنم با کیانا رابطه ی بهتری برقرار کنم...باکسی که برای کیانا گرفته بودم رو توی دستم جا به جا کردم و زنگ رو فشردم و مثل همیشه در بی حرف باز شد و منم وارد خونه شدم...کتایون با دیدن من از جاش بلند شد و با لبخند دستش رو سمتم دراز کرد
خوبی خانوم خوشگله؟
خنده ی ملیحی کردم و گفتم
-
مرسی عالیم...کیانا تو اتاقشه؟
با لبخند سری تکون داد و گفت
آره فردا عفو میخوره!!
این دفعه با صدا خندیدم و با گفتن"با اجازه"رفتم سمت اتاق کیانا...درو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم که با اخم برگشت سمتم و گفت:
بلد نیستی در بزنی؟
با لبخند دوباره برگشتم بیرون و این دفعه در زدم و وارد اتاق شدم و دیدم داره با تعجب نگام میکنه...رفتم جلو تر و گفتم
-
اجازه هست بشینم کیانا خانوم؟
بی حرف سری تکون داد که روی کاناپه ی صورتی اتاقش نشستم و باکس رو هم گذاشتم کنارم...بعد از یکم مکث گفتم
-
کیانا جون اگه از بابات اجازه بگیرم فردا میای با هم بریم بیرون؟مثلا شهر بازی.‌..هوم؟!
با تردید نگام کرد و گفت:
بابام اجازه نمیده!!من فقط میتونم با خودش برم شهر بازی و خودشم همیشه سر کاره!
با لبخند سری تکون دادم و گفتم
-
شاید من تونستم راضیش کنم...اگه راضی شد با من میای؟
چشماش برقی زد ولی زود چهرش ناامید شد و گفت:
من میدونم که اجازه نمیده!
-
من سعیم رو میکنم خب؟؟شاید اجازه داد با من بیای.
.
ادامه دارد...

قسمت قبلی                                                              قسمت اول                                               قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.



منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan