فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت هشتم

رمان آرنوشا - قسمت هشتم

ویرایش: 1397/5/12
نویسنده: masbi

این رمان ، ژانری عاشقانه و هیجانی دارد که به قلم خانم Mahyan در حال نوشتن و با کسب اجازه از ایشان در این سایت در حال انتشار است.

قسمت هشتم:

با تردید سری تکون داد که لبخند بزرگی زدم و از روی کاناپه بلند شدم و باکس هدیه رو هم برداشتم و جلوی پاش پایین تخت زانو زدم و باکس رو گرفتم سمتش...با تعجبی آشکار گفت
این برا منه؟
سری تکون دادم که جعبه رو آروم گرفت و درشو باز کرد و وقتی عروسک خرگوش توش رو دید با ذوق درش آورد و خندید...ولی بعد با ناراحتی نگام کرد و خرگوشو گذاشت توی جعبه و رو به من گفت:
بابا نمیزاره من عروسک داشته باشم...میگه برای این کارا بزرگ شدم و باید خانومانه رفتار کنم!
از رفتار پدر کیانا متعجب شدم ولی به روی خودم نیاوردم و صدام رو پایین اوردم و الکی دور و ورو نگاه کردم و زمزمه کردم
-اگر قایمش کنی چی؟؟مثلا وقتایی که بابات نیست باهاش بازی کنی...من به کسی نمیگم...قول میدم
با ذوق نگام کرد و اونم مثل من آروم گفت:

واقعا؟یعنی میتونم نگهش دارم؟
سری تکون دادم و از جام بلند شدم و همون طور که دستی به لباسام میکشیدم به کیانا گفتم
-من میرم پیش عمه کتایونت...تو هم تا اون موقع یه جای خوب برای این خانوم خرگوشه پیداکن که قایم بشه!
سری تکون داد که منم از اتاق خارج شدم و رفتم توی سالن و وقتی کتایون رو ندیدم از آیه خانوم که اون جا در حال تمیز کاری بود پرسیدم
-ببخشید...کتایون خانوم کجا هستن؟باهاشون حرف داشتم!
با احترام سری برام خم کرد و رفت سمت راهروی گوشه ی سالن و چند دقیقه بعد کتایون هم به همراهش اومد بیرون و رو به من لبخند زد...وقتی نشست روی مبل روبه روی من آروم شروع کردم به حرف زدن
-راستش من میخواستم کیانا رو فردا با خودم ببرم شهر بازی ولی کیانا بهم گفت که مثل این که آقای تهرانی اجازه نمیدن که کیانا با کسی غیر خودشون بره شهر بازی...من الان میخواستم که...
وسط حرفم اومد و سریع گفت:
کیارش اصلا این اجازه رو نمیده...کیانا حتی وقتی که با من بیرون میره هم کیارش یکی از نگهبانای شرکت رو دنبالمون میفرسته!امکان نداره بزاره!!!
سری تکون دادم و آروم و با خجالت گفتم
-خیله خب ولی اگه...اگه مشکلی نداره میشه شماره ی خودشون رو به من بدید که من بتونم با خودشون حرف بزنم و شانسم رو امتحان کنم؟
مردد سری تکون داد و گفت:
باشه من شماره رو بهت میدم ولی فکر نکنم فرقی بکنه!
با تشکر سری تکون دادم و از جام بلند شدم...بعد از این که شماره ی آقای تهرانی رو گرفتم دوباره برگشتم پیش کیانا و تا وقتی که ساعت کاریم تموم شه باهم حرف زدیم تونستم توی دل کیانا جای خودمو باز کنم...وسایلم رو برداشتم و بعد از خداحافظی با همه از خونه زدم بیرون و همون طور که داشتم میرفتم سمت ایستگاه اتوبوس شماره رو گرفتم و زنگ زدم به آقای تهرانی...بعد از سه تا بوقی که خورد قطع شد...اخمی کردم و یه بار دیگه زنگ زدم و بازم جواب نداد...با حرص گوشی رو گذاشتم توی کیفم و زیر لب یه به درک گفتم و از پنجره ی اتوبوس به خیابون های همیشه شلوغ تهران زل زدم...از آخرین اتوبوس با خستگی پیاده شدم و راه افتادم سمت خونه و با آرامش در حیاط رو باز کردم و وارد خونه شدم...قبل از این که لباسام رو عوض کنم رفتم توی اشپزخونه و در فریزر رو باز کردم و همون طور داشتم فکر میکردم که چی درست کنم...و در اخر هم تصمیم گرفتم ماکارانی درست کنم و با خستگی یه بسته سویا اوردم...توی راه اتاق شالم رو از سرم در اوردم و به محض ورود به اتاق انداختمش روی تخت و مانتومم در اوردم و انداختم روش...خودمم پرت کردم روی تخت و به این فکر کردم تا کی باید این همه مسافت رو طی کنم اونم با اتوبوس...کاش حداقل ماشین داشتم...پوفی کردم و از روی تخت بلند شدم...مانتو و شالم رو گذاشتم توی کمد و شلوارمم با یه شلوار راحتی طوسی رنگ عوض کردم و دوباره برگشتم توی اشپزخونه...در قابلمه رو گذاشتم و زیرش رو کم کردم و یه نفس اسوده کشیدم...خب اینم از غذا...نگاهی به ساعت کردم...عجیبه که هنوز آرش نیومده...برگشتم توی اتاق و گوشیم رو از توی کیفم در اوردم و شماره ی ارش رو گرفتم...بعد چهار بوق برداشت و با صدای خسته ای گفت:
جانم عشق داداش؟
لبخندی زدم و گفتم
-سلام داداش...کجایی؟
ارش:هنوز سر کارم عزیزم...تو غذاتو بخور کار من یه ذره طول میکشه!
-منتظرت میمونم
ارش:باشه هر طور دوس داری‌...من باید برم عزیزم چیزی نمیخوای دارم میام بگیرم؟؟
-نه داداش فقط سعی کن زود تر بیای
ارش:باشه...فعلا
"خداحافظ"ی گفتم و تلفن رو قطع کردم...یه بار دیگه شماره ی آقای تهرانی رو گرفتم که بعد از سه بوق صدای محکم ولی کلافشو شنیدم...انتظار نداشتم جواب بده برا همین هول کردم و به سرعت گفتم
-سلام آقای تهرانی
کیارش:سلام...بفرمایید
یکم مکث کردم و بعد اروم تر از قبل گفتم
-افشاری هستم...مربی تکواندو کیا...
پرید توی حرفم و دوباره با لحن محکمش که تموم اعتماد به نفسم رو دود میکرد گفت
بله متوجه شدم...با بنده کاری داشتید؟
دوباره هول کردم و ساکت شدم ولی بعد چند ثانیه گفتم
-بله...خب راستش یه هفته ی پیش قرار بود راجب کیانا باهاتون صحبت کنم ولی دیگه نشد که ببینمتون...
خواستم ادامه بدم که دوباره پرید توی حرفم و گفت
بله میدونم ولی من خیلی سرم شلوغ بود برای همین فرصتش پیش نیومد!
کفری شدم و با لحنی که کمی حرص توش بود گفتم
-میشه اجازه بدین حرفم رو کامل بزنم؟
گویا بهش برخورد که کمی مکث کرد و بعد با کنایه گفت
بله بفرمایید!
نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم چرا حرف زدن با این مرد اینقدر سخته!
-خب راستش من امروز رفته بودم دیدن کیانا و...خب کیانا به نظرم یکم...فکر کردم شاید اگه منو کیانا بتونیم با هم بریم بیرون و یکم وقت بگزرونیم روحیش بهتر...
دوباره پرید تو حرفم و اینبار با تحکم خاصی گفت
به هیچ وجه فکرش رو هم نکنید!!
سریع گفتم
-اخه چرا؟؟قول میدم مثل چشمام مواظبش باشم
گفتم که خانوم...نمیشه
با کلافگی روی تخت نشستم و دوباره گفتم
-حتی اگه با کتایون خانوم باشیم؟
صداش یه خورده بالا رفت و گفت
لطفا اصرار نکنید خانوم...گفتم که امکان نداره...من دخترم رو با هر کسی بیرون نمیفرستم!
با ناراحتی زمزمه کردم
-اخه وقتی بهش گفتم خیلی خوشحال شد...کیانا توی خونه عصبی میشه...هیچ وقت بیرون نمیره...اون...
دیگه ادامه ندادم و نفس عمیقی کشیدم که اونم ساکت شد و بعد چند ثانیه اونم آروم گفت
فردا پس فردا برنامه میچینم و خودم میبرمش بیرون!
لبخندی اومد روی لبم و با خوشحالی گفتم
-ممنون...مطمئنم کیانا کلی خوشحال میشه!
بعد مکثی کوتاه گفت
اگه دیگه امری ندارید من قطع کنم!
دوباره هول کردم و ناخوداگاه از روی تخت بلند شدم و سریع گفتم 
-نه نه امری...یعنی عرضی ندارم!!!!!!
بعد مکث نسبتا بلندی بالاخره صداش اومد
پس خدانگهدارتون!
منم یه "شب خوش"زمزمه کردم و سریع گوشی رو قطع کردم و چشمام رو با حرص بستم و با خودم فکر کردم چقدر سوتی دادم توی این صحبت کوتاه!!!!
.
ادامه دارد...

قسمت قبلی                                                                    قسمت اول                                                                  قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.




منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan