فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت نهم

رمان آرنوشا - قسمت نهم

ویرایش: 1397/5/12
نویسنده: masbi
این رمان ، ژانری عاشقانه و هیجانی دارد که به قلم خانم Mahyan در حال نوشتن و با کسب اجازه از ایشان در این سایت در حال انتشار است.

قسمت نهم:

با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم...با گیجی به اطراف نگاه میکردم که دوباره صدای در اومد...با عجله بلند شدم و مانتو و شال دم دستی پوشیدم و پریدم توی حیاط و درو آروم باز کردم...با افتادن جسم بی جون آرش توی خونه با بهت دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و زل زدم بهش...وقتی به خودم اومدم یه جیغ کوتاه زدم و رفتم نزدیکش

-
داداش‌...چی شدی؟آرش خوبی؟داداشی؟
ناله ای زیر لب کرد و آروم چشمش رو باز کرد...یکی از چشماش به قدری کبود بود و ورم داشت که باز نمیشد...کل صورت و بدنش خونی و زخمی بود...به زور و با کمک خودش از روی زمین بلندش کردم و بردمش داخل خونه...وقتی رسید به تختش خودشو انداخت روی تخت و از درد اخ بلندی گفت...سریع از اتاق خارج شدم و با گریه یه تشت آب با پارچه های تمیز برداشتم و برگشتم توی اتاق...تیشرتی که تنش بود تقریبا داغون شده بود...بقیشم توی تنش پاره کردم و انداختمش یه گوشه و شروع کردم با پارچه ی خیس دور زخما رو شستن...وقتی که با گریه همه ی زخما رو شستم دوباره از اتاق خارج شدم و بتادین و چند تا باند آوردم و شروع کردم به پانسمان زخما...وقتی بتادین رو روی زخما میریختم قیافه ی آرش از درد میرفت توی هم و گریه ی منم شدت میگرفت...بعد از این که همه ی زخما رو پانسمان کردم دوباره برگشتم توی آشپزخونه و یه قالب یخ ریختم توی پلاستیک و برگشتم توی اتاق و یخا رو آروم آروم روی صورت آرش حرکت دادم...بعد چند دقیقه آروم دستش رو بلند کرد و دستم رو گرفت و قالبای یخ رو از صورتش دور کرد...یخا رو روی زمین انداختم و دستم رو لای موهاش کشیدم و با هق هق گفتم
-
خوبی..داداشی؟
لبخند کوچیکی زد که از زخم کنار لبش اخماش رفت توی هم و سری تکون داد و آروم و با صدای گرفته ای زمزمه کرد:
خوبم عشق داداش...تو گریه نکن!
سری تکون دادم و سریع اشکام رو پاک کردم که تک خنده ای کرد و با لحن شوخی گفت
منم زدمااا...فکر نکنی من فقط خوردم!
میدونستم میخواد از اون حالت خارجم کنه ولی بازم ناخوداگاه اخمام رفت توی هم و با ناراحتی گفتم
-
بعدا باید بهم بگی چی شده!!
چشماش رو بست و آروم گفت:
باشه...سرم درد میکنه برام مسکن میاری؟
از جام بلند شدم و مسکن براش آوردم و بعد این که از جاش و حالش مطمئن شدم از اتاق خارج شدم و رفتم توی حیاط...نزدیک باغچه ی کوچیک گوشه ی حیاط روی تخت چوبی نشستم و زل زدم به گلای تو باغچه...با دیدن ساعت از جام پریدم و دویدم توی خونه و از توی اتاقم گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به باشگاه و وقتی برداشتن برای امروز و فردا ازشون مرخصی گرفتم و نشستم لب تخت و بعد چند دقیقه دوباره زنگ زدم به خونه ی تهرانی ها...بعد چند بوق برداشتن و صدای آیه خانومو شناختم
آیه خانوم:بله؟
-
سلام آیه خانوم...آرنوشا هستم...کتایون خانوم خونه هستن؟
آیه خانوم:بله هستن دخترم...چند لحظه گوشی!
بی توجه به این که آیه خانوم از پشت تلفن منو نمیبینه سری تکون دادم و منتظر موندم...بعد چند دقیقه صدای کتایون توی گوشی پیچید
کتی:سلام آرنوشا جان خوبی؟
-
سلام...خیلی ممنون شما خوبید؟
کتی:مرسی عزیز دلم...جانم عزیزم کاری داشتی باهام؟
مکث کوتاهی کردم و بعد گفتم
-
بله...خب راستش...یه مشکلی برام پیش اومده میخواستم بگم اگه اشکالی نداره من امروز و فردا رو نیام اونجا!
صداش کمی هول و نگران شد و سریع گفت
عزیزم خوبی؟کاری از دستم بر میاد؟
لبخندی زدم و آروم گفتم
-
من خوبم کتی خانوم...خیلی ممنون
کتی:به هر حال اگه کمکی لازم داشتی حتما بهم بگو خب؟
-
چشم حتما
کتی:به کیانا هم خبر میدم امروز و فردا نیستی
لبخندم پرنگ تر شد و با تشکر گفتم
-
خیلی ممنون کتی خانوم
"
خواهش میکنم"ی گفت و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم...از جام بلند شدم و رفتم تا سری به آرش بزنم و بعد از این که مطمئن شدم حالش خوبه از اتاق خارج شدم و رفتم سمت اشپزخونه تا غذایی واسه ناهار دست و پا کنم....
********
دیروز رو سر کار نرفتم و توی خونه موندم و از آرش مواظبت کردم...هر چقدرم که بد اخلاقی کرد اهمیت ندادم...از دیروز تا حالا هر بار که ازش میپرسم جریان چی بوده میپیچونه...منم قهر کردم و دیگه ازش نپرسیدم...داشتم سفره ی صبحانه رو جمع میکردم که صدای تلفنم از توی اتاق اومد‌...اونا رو نصفه ول کردم و رفتم سمت اتاق و تلفن رو برداشتم...شماره سیو نبود‌...جواب دادم و منتظر موندم ببینم کیه!
-
بله؟
با اولین کلمه صدای بابای کیانا رو شناختم
کیارش:سلام خانوم افشاری...تهرانی هستم!
دوباره هول کردم و ناخوداگاه از روی تختی که تازه روش نشسته بودم بلند شدم
-
سلام آقای تهرانی...خوب هستین؟
کیارش:خیلی ممنون...راستش باهاتون حرف داشتم!
لحن و صدای محکمش آدم رو مجبور میکرد باهاش با احترام برخورد کنه...یه جور خاصی با اطمینان و اعتماد به نفس حرف میزد ولی مغرور نه...شایدم آره...نمیدونم ولی هر جوری که هست منو مجبور میکنه ناخوداگاه حتی وقتی پشت تلفن دارم باهاش حرف میزنم از جام بلند شم و با احترام رفتار کنم!!
-
بفرمایید آقای تهرانی...امری دارین با بنده؟
کیارش:من دیروز با کیانا صحبت کردم و بهش گفتم که امروز رو سر کار نمیرم و با اون میرم بیرون و کل روز در اختیار اونم...ولی کیانا بهم گفت اگه شما باهاش نرید اونم جایی نمیره!
چشمام از تعجب چهار تا شد...کیانا اینو گفته؟...با من من و تردید گفتم
-
مطمئنید؟اخه کیانا رابطه ی زیاد خوبی با من نداره!
با همون صدای محکم و مطمئن گفت
کیارش:بله...حالا منم زنگ زدم تا خواهش کنم با ما به شهر بازی بیاید تا کیانا هم راضی بشه!
چی؟من با کیانا و باباش برم بیرون؟؟دیگه چی؟پس آرش چی میشه؟!محاله قبول کنم!!!!
.
ادامه دارد...

قسمت قبلی                                                                    قسمت اول                                                                  قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.



منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan