فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت دهم

رمان آرنوشا - قسمت دهم

ویرایش: 1397/5/13
نویسنده: masbi

این رمان ، ژانری عاشقانه و هیجانی دارد که به قلم خانم Mahyan در حال نوشتن و با کسب اجازه از ایشان در این سایت در حال انتشار است.

قسمت دهم :

دست کیانا رو محکم گرفته بودم دستم...با این که باباشم باهامون بود ولی بازم میترسیدم اتفاقی بیوفته!
یکم جلو تر رفتیم که کیانا با ذوق جیغی زد و رو به من گفت
آرنوشا میشه بریم چرخ و فلک؟
خواستم جوابشو بدم که باباش با اخم و جدیت گفت
آرنوشا چیه کیانا؟باید بگی خاله یا آرنوشا خانوم!
فوری گفتم
-نه عیبی نداره...من ناراحت نمیشم
نیم نگاهی به من انداخت و روشو کرد یه سمت دیگه...کیانا دست هر دوتامون رو کشید و برد سمت باجه ی خرید بلیط...بابای کیانا یه نگاه به من کرد و منم یه نگاه به اون...بعد تازه متوجه شدم که اون نمیتونه با اون لباسای شیک و اتوکشیده بره و توی صف بلیط وایسه...سریع دست کیانا رو ول کردم و رو به باباش گفتم
-من میرم بلیط بگیرم آقای تهرانی!
سری تکون داد و لبه ی کتش رو گرفت و خواست از توش پول در بیاره که با عجله برگشتم و در همون حال گفتم
-همرام هست!!!!
سه تا بلیط گرفتم و برگشتم همون جایی که ایستاده بودیم و همه رو دادم دست کیانا که با ذوق تقریبا دوید سمت چرخ و فلک
کیارش:سه تا بلیط گرفتین؟
سرم رو برگردوندم که با چهره ی متعجبش رو به رو شدم...سری تکون دادم و گفتم
-بله...میخواستم دو تا بگیرم...آخه من از ارتفاع میترسم ولی خب بعد دیدم ممکنه کیانا ناراحت بشه...ولی من حرفی...
پرید تو حرفم و با لحن جدی گفت
کیارش:من سوار نمیشم!
با تعجب برگشتم سمتش و با گنگی گفتم
شما هم از ارتفاع میترسید؟؟!!

برگشت سمتم و بدون هیچ عکس العملی فقط نگام کرد
سرم رو انداختم پایین و تازه فهمیدم چی گفتم...اخه با این تیپ و پرستیژ بیاد سوار چرخ و فلک شه؟..."ببخشید"آرومی زمزمه کردم و سرعت قدمام رو بیشتر کردم و خودمو رسوندم به کیانا...دستش رو گرفتم و گفتم
-بریم؟
اطرافش رو نگاهی کرد و گفت
کیانا:پس بابام چی؟
-بابات نمیاد عزیزم...بیا ما با هم بریم خب؟
با ناراحتی دستش رو از توی دستم در آورد و گفت
نمیخوام
با کلافگی پوفی کردم و خواستم دوباره باهاش حرف بزنم که صدای آقای تهرانی از پشت سرم بلند شد
کیانا...بریم سوار شیم!
کیانا با خوشحالی دست باباشو من متعجبو گرفت و کشید سمت چرخ و فلک...کیانا نشست پیش منو آقای تهرانی هم نشست روبه رومون...یکم که اوج گرفتیم و فاصلمون از زمین زیاد شد دستام یخ زد و شروع کردم به عرق کردن...دستامو توی هم گره زده بودم و چشمامو محکم روی هم فشار میدادم که دستای کیانا روی دستام قرار گرفت و باعث شد چشمامو باز کنم و با تعجب نگاش کنم
کیانا:آرنوشا جون مرسی که امروز همراهمون اومدی
لبخند بزرگی روی صورتم نشست و با ذوق گفتم
-خواهش میکنم عزیزم...ایشالا بیشتر میا...
با سرفه ی بابای کیانا به خودم اومدم و سریع دهنم رو بستم...بعد این که چرخ و فلک بالاخره با همه ترس و وحشتش تموم شد و اومد روی زمین رفتیم به سمت تاب های شهر بازی...هر چند که کیانا کلی اصرار کرد که بره رنجر و باباش با کلی اخم و جدیت اجازه نداده بود...سوار تاب شدیم و کیانا برای باباش که داشت نگاهمون میکرد دست تکون داد که باباشم نامحسوس سری تکون داد...تاب حرکت کرد و منو کیانا هم با هیجان و خنده شروع کردیم به جیغ زدن و هورا کشیدن به طوری که وقتی پیاده شدیم صورتمون از شدت هیجان قرمز شده بود و گلوم هم بد جور میسوخت...حرکت کردیم به سمت کشتی هدهدش و با فکر این که باید توی اونم بشینم صورتم سفید شد و پاهام سست شد...بلیط رو گرفتیم و من از ترس داشتم سکته میکردم...بابای کیانا برای خودشم بلیط گرفت که ما دو تا نترسیم آخه کشتیش خیلی بزرگ بود و کاملا صاف میشد وقتی میرفت بالا...توی صف ایستادیم و آخرین نفرات ما بودیم که تونستیم بریم داخل...وقتی رفتیم بالا همه ی صندلی ها پر بود و کسی جرات نکرده بود نوک کشتی بشینه...وسط کشتی ایستاده بودم که بابای کیانا آروم گفت
میخواین همین جا وایسین؟
به سرعت سری تکون دادم و راه افتادم سمت صندلی ها و یه طرفش نشستم و کیانا نشست وسط و اون ورشم باباش نشست...با دستای لرزون کمربندم رو بستم و میله رو سفت و محکم گرفتم که آقای تهرانی یه نیم نگاهی بهم انداخت و آروم گفت:
شما که میترسیدین چرا سوار شدین؟
با صدای لرزون و آرومم گفتم
-نمیترسم!!!
سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت که کشتی آروم شروع کرد به حرکت...چشمام رو بستم و توی دلم شروع کردم به خوندن آیت الکرسی...با زیاد شدن سرعت کشتی جیغ بلندی زدم که دستی محکم شونمو فشرد...با تعجب برگشتم سمت دست و با دیدن دستای مردونه ی آقای تهرانی بیشتر متعجب شدم...نگاهی بهش کردم که با سر به کیانا اشاره کرد...توی بغل باباش جمع شده بود و با ترس به من نگاه میکرد...فهمیدم که با جیغام باعث ترسش شدم...سرم رو انداختم پایین و تا آخرش دیگه چیزی نگفتم ولی هر لحظه منتظر بودم تمام محتویات داخل معدم بیرون بپاشه و از هوش برم...هیچ وقت از هیچی به اندازه ی کشتی هد هد ترس نداشتم...چون وقتی بچه بودم و با آرش سوار شده بودیم نزدیک بود ازش پرت بشم پایین چون که جسه ی ریزی داشتم از لای کمربند در اومدم و اگه آرش به موقع بغلم نکرده بود الان این جا نبودم!!وقتی از کشتی پیاده شدیم اصلا حالم خوب نبود و شهر بازی دور سرم میچرخید ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و دنبالشون راه افتادم...یکم جلو تر آقای تهرانی جلوی یه پشمک فروش ایستاد و دوتا پشمک خرید و داد دستمون...به سرعت ازش قبول کردم و شروع کردم به خوردن چون واقعا بهش احتیاج داشتم...یکم دیگه موندیم و کیانا خودش به تنهایی سوار چند تا وسیله ی دیگه شد و با هم به سمت ماشین آقای تهرانی رفتیم و من مثل زمان اومدن عقب نشستم و راه افتادیم سمت محله ی ما...سر کوچه که رسیدیم آروم گفتم
-خیلی ممنون آقای تهرانی همین جا پیاده میشم!
نیم نگاهی بهم کرد و سری تکون داد...ماشین رو نگه داشت و خیلی رسمی ازم تشکر کرد و بعد از خداحافظی با کیانا و باباش راه افتادم سمت خونه و هم زمان نگاهم به ساعت افتاد...۸:۱۵...خوبه که دیر نرسیدم!!!!
********( ۱ هفته بعد)
وارد خونه شدم و اولین چیزی که دیدم جعبه ی شیرینی روی اپن بود...با تعجب سرم رو برگردوندم که آرش رو کنارم دیدم که با لبخند بزرگی نگاهم میکرد...با تعجب کیفم رو روی زمین گذاشتم و رو بهش گفتم
-چیزی شده؟
اومد نزدیکم و بغلم کرد...با تعجب بیشتری دوباره گفتم
-چی شده آرش؟میگی یا نه؟
ازم جدا شد و با خوشحالی گفت
ماشین خریدم!!!
با چشمای از حدقه بیرو زده نگاش کردم که زد زیر خنده...سریع و با خوشحالی گفتم
-جدی میگی؟کو کجاست؟
آرش:دم در پارکه!!!
بدون فوت وقت پریدم بیرون و این ور اون ورو نکاه کردم...منتظر بودم یه پراید ببینم ولی هیچی نبود...با نا امیدی برگشتم سمتش و گفتم
-سر کارم گذاشتی داداش؟
خندید و سوییچی از جیبش در آورد و دکمه ی ریموت رو زد...با چراغ زدن ۲۰۶ مشکی که همون نزدیکی ها بود با ذوق دستام رو گذاشتم روی دهنم و جیغی کوتاهی کشیدم و دویدم سمت ماشین و درشو باز کردم و داخلشو نگاهی انداختم بعدم برگشتم و پریدم بغل آرش که داشت با لبخند محوی نگام میکرد...با بغض گفتم
-مبارکت باشه داداش جونم...ایشالا به همین زودیا عروستو توش ببینم!
خنده ی بلندی کرد و منو از خودش جدا کرد و در ماشینو با ریموت قفل کرد و با هم رفتیم به سمت خونه...وارد خونه شدیم و نشستیم توی سالن خونه
-نگفته بودی میخوای ماشین بخری!!
آرش:کاراشو کرده بودم...نگفتم بهت که سوپرایز شی!
لبخندی زدم و گفتم
-از این به بعد خودت باید همه جا منو برسونی!
اخم الکی کرد و با شوخی گفت
باز من به تو رو دادم بچه؟...اصلا جنبه نداری!
خندیدم که جدی شد و گفت
هر وقت احتیاج داشتی خودت برش دار برو...تو که خودت گواهی نامه داری!
-آره ولی خیلی وقته پشت فرمون ننشستم
دستی پشت کمرم کشید و همون طور که بلند میشد گفت
یه بار که بشینی همه چیز یادت میاد...من میرم بخوابم خیلی خستم!
سری تکون دادم و به این فکر کردم که آرش جدیدا خیلی میخوابه و کسله از فکر اومدم بیرون و بلند شدم و رفتم سمت اتاقم تا لباسام رو عوض کنم!

.
ادامه دارد...

قسمت قبلی                                                                    قسمت اول                                                                  قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.



منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan