فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت یازدهم

رمان آرنوشا - قسمت یازدهم

ویرایش: 1397/5/14
نویسنده: masbi

رمان آرنوشا با ژانری عاشقانه و هیجانی و به قلم خانم Mahyan در حال نوشتن و با کسب اجازه از ایشان در این سایت در حال انتشار است.

قسمت یازدهم:

سفره ی صبحانه رو جمع کردم و رفتم سمت اتاق ارش تا بیدارش کنم...یکم که صداش کردم از جاش بلند شد و با غر غر رفت سمت سرویس...اومد بیرون و رفت سمت اشپزخونه و یه لیوان چایی واسه خودش ریخت...خواست لیوان رو ببره سمت دهنش که یهویی چند قطره خون با هم از بینیش ریخت بیرون و کل دستش خونی شد...با وحشت دویدم سمتش و دستش رو گرفتم و بردمش سمت سرویس...خودش انگار شوکه بود که هیچ حرفی نمیزد...صورتش رو شستم و بردمش بیرون و نشوندمش روی تختش که بالاخره به حرف اومد:
‌خوبم آرنوشا...تو برو دیگه دیرت میشه
-‌امروز نمیرم...میمونم پیشت توام نرو!!!‌خواستم از اتاق برم بیرون و دوباره لباسام رو عوض کنم که دستم رو گرفت و با جدیت گفت:
‌میدونی که از این لوس بازیا خوشم نمیاد پس تو برو سر کارت منم الان آماده میشم و میرم!‌
خواستم دوباره اعتراض کنم که با اخم نگام کرد و منم با تردید و ناراحتی از اتاق و بعدم خونه زدم بیرون و راه افتادم سمت باشگاه...بعد باشگاه راه افتادم سمت خونه ی کیانا و توی اولین اوتوبوس که نشستم تصمیم گرفتم به آرش زنگ بزنم تا از حالش با خبر بشم این چند وقته خیلی سیگار میکشید و لباشم کبود شده بود...حتما به خاطر همین بود که حالش بد شد...گوشیمو در آوردم و شماره ی آرش رو گرفتم...بعد از دو بوق جوابم رو داد
آرش:‌جانم آرنوشا؟‌
سریع و با نگرانی گفتم
-‌خوبی آرش؟‌من دارم میرم خونه ی آقای تهرانی اگه حالت بده بگو که برگردم
پوف کلافه ای کشید و شمرده شمرده گفت:
‌خوبم آرنوشا اینقد شلوغش نکن...توام به کارت برس...یه خون دماغ ساده بود
با ناراحتی سری تکون دادم هرچند که میدونستم نمیبینه!...یکم دیگه سفارش کردم و تلفن رو قطع کردم و پوفی کردم...بعد از مسافت طولانی همیشگی رسیدم دم در خونه و زنگ زدم و بازم بدون حرفی در باز شد وارد خونه شدم...رفتم داخل و با آرامش و ادب به آیه خانوم سلام کردم و رفتم سمت سالن خونه و نشستم روی مبل همیشگی...بعد از چند دقیقه کتی از اتاقش اومد بیرون و با دیدنش از جام بلند شدم که با خنده اومد جلو و حالمو پرسید که منم با لبخند جوابش رو دادم...نشستیم روی مبل و کتی بعد از این که به آیه خانوم گفت واسمون شربت بیاره رو کرد به من و گفت:
‌راستی آرنوشا جون میخواستم بگم برای کلاس نقاشی همین نزدیکی ها ثبت نام کردم که تو رو هم توی زحمت نندازم
سریع گفتم:
-‌زحمتی نبود کتی جون خوشحال میشدم که بهت آموزش میدم!‌
با لبخند سری تکون داد و گفت:
‌میدونم تو خیلی مهربونی عزیزم ولی خب میدونم که راهت تا خونه خیلی دوره نمیخواستم این همه اذیت شی و شب برسی خونه!‌
سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم و دوقلپ از شربتم خوردم و از جام بلند شدم و با گفتن"‌با اجازه"‌سمت اتاق تمرینمون راه افتادم و بعد از وارد شدم کیانا رو در حالی که سعی میکرد موهاشو بالای سرش ببنده دیدم...با دیدن من برگشت و با لبخند محوی سلام کرد...منم لبخند گشادی زدم و با خوش رویی جوابش رو دادم و بعد از تعویض لباس تمرین رو شروع کردیم...

...جلوی کیانا خم شدم و اونم کارم رو تکرار کرد که یه"خسته نباشی"گفتم و رفتم سمت لباسام تا بپوشمشونو و برم بیرون...‌بعد از این که لباسام رو عوض کردم از اتاق زدم بیرون و راه افتادم سمت سالن خونه و آقای تهرانی رو دیدم که پیش کتی جون نشسته و دارن حرف میزنن...سلام آرومی گفتم که توجه هر دو به من جلب شد و آقای تهرانی از جاش بلند شد و با همون لحن خشک و رسمیش جوابم رو با احترام داد

کیفم رو از روی مبل برداشتم و خواستم خداحافظی کنم که کتی با دستپاچگی از جاش بلند شد و تند تند گفت:
وای عزیزم یه لحظه صبر کن تا بیام
با تعجب نگاش کردم و سری تکون دادم که به سرعت رفت سمت اتاقش و منم آروم نشستم روی مبل و منتظرش موندم...با صدای آقای تهرانی سرم رو بلند کردم و گنگ نگاهش کردم...یکم مکث کرد و وقتی فهمید حرفش رو متوجه نشدم دوباره گفت:
به راننده میگم برسونتون!
با عجله گفتم:
-نه خیلی ممنون خودم میرم
بی توجه به حرفم گفت:
خیلی خوب با کیانا کنار اومدین!
یکم مکث کردم تا بفهمم دقیقا حرفش به حرف من چه ربطی داشت بعد گفتم:
-بله...کیانا دختر مهربون و با هوشیه...فقط اوایل یکم سرسخت بود!
سری تکون داد که با احتیاط گفتم:
-مادر کیانا...
به سرعت و با لحنی که از قبلم سخت تر شده بود گفت:
کیانا مادر نداره!!!
فهمیدم که از بحث پیش اومده اصلا راضی نیست بنابراین سرم رو انداختم پایین و دیگه چیزی نگفتم که بعد از چند ثانیه صدای کتی رو از پشت سرم شنیدم:
آرنوشا جون
از جام بلند شدم و برگشتم سمتش که پاکتی رو گرفت سمتم و گفت:
گفتم شاید بخوای دستمزدت رو نقد بگیری برای همین هم ازت شماره ای نگرفتم...بفرمایید اینم دستمزد یک ماهت!
با متانت پاکت رو ازش گرفتم و آروم گفتم:
-مشکلی نیست...خیلی ممنون
سرش رو تکون داد و آقای تهرانی از جاش بلند شد و رو به من گفت:
بفرمایید...تا خونه همراهیتون میکنم!
و قبل از این که بذاره حرفی بزنم از خونه خارج شد...لحن صحبت کردن و رفتاراش جوریه که آدم اگرم بخواد قدرت مخالفت با حرفاشو نداره...با نارضایتی با کتی خداحافظی کردم و راه افتادم سمت حیاط و با تردید و مکث در جلوی ماشین رو باز کردم و نشستم توی ماشین و بلافاصله بوی عطر سرد و تلخی پیچید توی بینیم...درو بستم که ماشین خیلی نرم به راه افتاد و بعد از چند دقیقه دست آقای تهرانی به سمت ضبط رفت و روشنش کرد که آهنگ بی کلامی توی فضای سنگین ماشین پیچید...از سکوت ماشین حس بدی بهم دست داد و آروم گفتم
-ببخشید باعث زحمتتون شدم!
بدون اینکه نگاهی بهم بندازه با لحن همیشگیش گفت:
اگه باعث زحمت میشد بهتون میگفتم خودتون برید!
دیگه چیزی نگفتم و از پنجره به بیرون زل زدم و در حالی که دلم به شدت شور میزد به آهنگ بی کلام گوش دادم...
.
ادامه دارد...

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول                                                             قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.


منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan