فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت دوازدهم

رمان آرنوشا - قسمت دوازدهم

ویرایش: 1397/5/16
نویسنده: masbi
ضمن تشکر از خانم Mahyan جهت در اختیار گذاشتن رمان آرنوشا که به قلم ایشان در حال تایپ هست و ژانری عاشقانه هیجانی دارد ، از کلیه نظرات شما عزیزان استقبال می کنیم.

قسمت دوازدهم:

درو باز کردم و دوباره تشکر کردم و پیاده شدم و آروم رفتم سمت کوچه...بعد دوقدم که رفتم جسمی رو اول کوچه دیدم که توی نور کم جون کوچه شباهت زیادی به آرش داشت...کیفم از دستم افتاد و بعد جیغ خفیفی که کشیدم دویدم سمتش و برش گردوندم و با دیدن چهره ی آرش که از خون سرخ شده بود با شوک دستم رو گذاشتم روی صورتم و یهو صدای گریه ی بلندم پیچید توی کوچه و با سرعت کل صورتم از اشکای بی امونم خیس شد...با جیغ گریه میکردم و کمک میخواستم که دستی با قدرت منو هل داد عقب و نبض گردن آرش رو گرفت و بدون فوت وقت بلندش کرد و بردش به سمتی و منم از جام بلند شدم و با دو دنبالش رفتم و در حالی که با صدای بلند گریه میکردم دستای خونیم رو با مانتوی سورمه ایم پاک میکردم...اون مرد برگشت سمتم و تازه تونستم ببینم که آقای تهرانیه...رو کرد به من و گفت

در عقبو باز کنید...سریع!
سریع رفتم سمتش و در عقبو باز کردم و خودم نشستم و آقای تهرانی هم آرش رو خوابوند عقب و سرش رو گذاشت روی پام...درو بست و خودشم به سرعت سوار شد و ماشین از جا کنده شد و با سرعت راه افتاد...دستم رو روی صورت آرش کشیدم و شدت اشکام بیشتر شد که صدای آقای تهرانی رو شنیدم
آروم باشید...خیلی زود میرسیم بیمارستان!
********
رسیدیم به اولین بیمارستان و آرش رو بردن به اورژانس و چند تا دکتر رفتن داخل و ما هم نشستیم توی سالن...با گریه توی سالن قدم میزدم و نمیدونستم چکار کنم که یکی از دکترا از اتاق زد بیرون و اومد سمت ما...دویدم سمتش و با التماس گفتم
-
حال آرشم چطوره آقای دکتر؟آرشم چی شد؟حالش خوبه؟
با یکم مکث نگاهش رو ازم گرفت و رو به آقای تهرانی گفت:
همراهم بیاید...تو اتاقم صحبت میکنیم!
با ترس به رفتنش نگاه میکردم که آقای تهرانی گفت:
بیاید بریم
با وحشت دنبال دکتر راه افتادم و آقای تهرانی هم همراهم اومد...با رسیدن به اتاق دکتر تقه ای به در زدم که اجازه ی ورود داد و منم به سرعت وارد شدم که آقای دکتر به صندلی های جلوی میزش اشاره کرد و منم بدون تعارف خودمو انداختم روی صندلی و با ترس و استرس زل زدم به صورت دکتر که آقای تهرانی هم نشست روی صندلی روبه روییم و پاشو انداخت روی پاش...دکتر با سرفه ای کوچیک گلوشو صاف کرد و رو به من گفت:
قبل از این که حرفم رو شروع کنم میخوام بگم که جای هیچ نگرانی نیست و ما هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم!
نوک انگشتام یخ زده بود و بدنم انگار تو اتیش داشت میسوخت...حس میکردم صدای قلبم اینقدر بلنده که همه میتونن بشنون...با ترس سری تکون دادم که دکتر دوباره سرفه ای کرد و ادامه داد
-
بیمار شما مشکوک به بیماری لوسمی هستن!
سر آقای تهرانی برگشت سمتم و زل زد بهم و این منو بیشتر میترسوند...معنی حرف آقای دکترو نفهمیدم...لوسمی دیگه چه کوفتیه؟با گیجی سرم رو برگردوندم سمت دکتر و پرسیدم
-
لوسمی یعنی چی؟
نیم نگاهی به آقای تهرانی انداخت و رو به من با یکم مکث گفت:
سرطان خون...یعنی سرطان خون!
سرطان خون؟چی میگه؟مگه الکیه؟بی اراده لبخندی رو لبم نشست و با ناباوری سرم رو به اطراف تکون دادم و با خودم هی تکرار کردم"امکان نداره...نه نمیشه...امکان نداره" لبخندم کم کم به خنده ی بلند تبدیل شد و جلوی نگاه خیره ی دکتر و آقای تهرانی از جام بلند شدم و آروم به سمت در رفتم که صدای آقای دکترو شنیدم:
دخترم...بیا بشین حرف بزنیم!
برگشتم سمتش و آروم و سوالی گفتم:
-
حرف بزنیم؟
لبخندی زدم و حس کردم زانوهام تحمل وزنم رو ندارن و دارم سقوط میکنم و لحظه ی آخر فقط بلند شدن آقای تهرانی از روی صندلی رو دیدم و دویدنش به سمتم و بعد سردی زمین و سیاهی مطلق....!
********
به سختی چشمام رو باز کردم و اطراف رو نگاه کردم و با دیدن اتاق سفیدی که توش بودم همه ی اتفاقات یادم اومد و اشک به سرعت توی کاسه ی چشمم جمع شد و نشستم سرجام که متوجه سوزن توی دستم شدم...اشکام روی صورتم ریخت که در اتاق باز شد و آقای تهرانی وارد اتاق شد و بی حرف درو بست و اومد سمتم و روی صندلی کنار تخت نشست...اشکام رو با دست آزادم پاک کردم و رو به آقای تهرانی با صدای گرفتم گفتم
-
ببخشید انداختمتون تو زحمت...من خوبم لازم نیست اینجا بمونید!
بی توجه به حرفم گفت:
کسی هست خبر کنید بیاد پیشتون؟
سرم رو انداختم پایین و در حالی که دوباره اشک جلوی چشمم رو تار کرده بود سری به معنی نه تکون دادم که دوباره گفت:
همسرتون چی؟کسی رو ندارن؟
با شوک سرم رو بلند کردم و زل زدم بهش و با تعجب گفتم
-
همسرم؟من همسر ندارم!
ابروهاش رو انداخت بالا و نگاهم کرد که لبخند تلخی زدم و آروم گفتم
-
آرش برادرمه!تنها کسی که دارم!!!
اشکام با جمله ی آخرم از چشمام فرار کردن و به سرعت روی گونم سرازیر شدن...با صدای دوباره ی آقای تهرانی نگاهم رو بالا آوردم و نگاهش کردم
کیارش:لازم نیست اینقدر نگران باشید...سرطان برادرتون حاد نیست و میشه درمانش کرد
سری تکون دادم و آروم گفتم
-
میتونم ببینمش؟
کیارش:به هوش اومده...فقط شما باید سرمتون تموم بشه!
سرم رو گرفتم بالا و به سرمم نگاهی انداختم که یه خوردش مونده بود...بعد از این که سرمم تموم شد و پرستار از دستم کشیدش بیرون ، راه افتادم سمت اتاقی که آرش توش بود و درو آروم باز کردم و وارد شدم که سر آرش به سرعت برگشت سمتم و با دیدن من اخماشو کرد توی هم و با قلدری گفت:
آرنوشا...من که خوبم و به هوش اومدم...چرا منو این جا نگه داشتن؟
رفتم سمتش و خم شدم و روی موهای مشکیش رو بوسیدم و آروم نشستم پیشش که دوباره با اخم ازم پرسید:
چرا منو مرخص نمیکنن؟من کارو زندگی دارم!
لبخند تلخی زدم و آروم گفتم
-
حالا حالاها باید اینجا بمونی!
با تعجب و گنگی نگام کرد که یه قطره از چشمام ریخت و با سرعت و بدون حرفی از اتاق زدم بیرون تکیه دادم به دیوار...آروم از دیوار سر خوردم و روی زمین به دیوار تکیه زدم و گریه رو از سر گرفتم...با دیدن یه جفت پا سرم رو بالا گرفتم و با دیدن آقای تهرانی از جام بلند شدم و سرم رو انداختم پایین که صداشو شنیدم
کیارش:به آقای دکتر میگم برای برادرتون همه چیزو توضیح بدن...شما هم بهتره برین خونه...حالتون خوب نیست!
سری تکون دادم و بی حرف روی صندلی نشستم که دوباره صداش اومد
کیارش:باشه هر طور راحتین...من باید برم...یه جلسه ی مهم دارم!
فقط سری تکون دادم که کارتی از جیبش در آورد و همون طور که میگرفت سمتم گفت:
این دفعه واقها اگه کمکی از دستم بر میاد باهام تماس بگیرین!
لبخند تلخی زدم و از جام بلند شدم و آروم گفتم:
-
ممنون بابت کمکتون...ببخشید به خاطر من افتادین تو زحمت!
کارت رو تکون داد که از دستش گرفتم و آروم هلش دادم داخل جیبم که گفت:
زحمتی نبود...برای جبران رفتار خوب کیانا توی خونه!
بعدم بدون حرفی برگشت و به سمت خروجی رفت...دوباره روی صندلی نشستم که دکتر از ته راه رو اومد و یه راست وارد اتاق آرش شد.....!

قسمت قبلی                                                                           قسمت اول                                                              قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.


منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan