فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت سیزدهم

رمان آرنوشا - قسمت سیزدهم

ویرایش: 1397/5/16
نویسنده: masbi


با تشکر از خانم Mahyan جهت تالیف رمان آرنوشا 

قسمت سیزدهم:

********( ۱ هفته بعد )
این یه هفته با تلاش های بی نتیجه ی آرش واسه ی مرخص شدن از بیمارستان گذشت و امروز بعد از یک هفته برگشتم سر کار و به این نتیجه رسیدم که اگه منم بخوام ناامید بشم و از زندگیم ببرم، آرش هم کلا ناامید میشه و واسه ی سلامتیش تلاشی نمیکنه...بخاطر دیر کردنم مجبور شدم با ماشین آرش برم پیش کیانا...سوار ماشین شدم و بعد از کلی سلام و صلوات ماشین رو راه انداختم و با احتیاط راه افتادم و دقیقا سر موقع رسیدم جلوی خونه...از ماشین پیاده شدم و با ریموت قفلش کردم و راه افتادم سمت خونه...با وارد شدنم به خونه کتی به سرعت اومد سمتم و بغلم کرد و با چهره ای غمگین گفت:
سلام آرنوشا جون...خوبی گلم؟داداشت خوبه؟
با لبخند ازش جدا شدم و گفتم:
-خوبم عزیزم...آرشم حالش خیلی خوبه به قدری که همش غر میزنه که بزارن بره سر کارش!!!
یکم متعجب نگام کرد بعد بلند زد زیر خنده و ضربه ی آرومی به شونم زد و زیر لب گفت:
تو هم شیطونی بلدیاااا!
منم با صدای آرومی خندیدم و چیزی نگفتم و با هم به سمت سالن رفتیم که کیانا اومد جلوم و با اخم گفت:
چرا یه هفته نیومدی؟اصلا دیگه نمیخوام بیای!!!!برو!
با تعجب نگاهش کردم که به سرعت رفت به سمت اتاقش و درو محکم بست...با صدای کتی به خودم اومدم و برگشتم سمتش:
این یه هفته خیلی بهونه میگرفت...خیلی بهت عادت کرده...الانم دلش برات تنگ شده!
دوباره خندیدم که با دستش به مبلی اشاره کرد و خودشم رو به روم نشست:
آرنوشا جون!
با لخند سری تکون دادم که ته سرفه ای کرد و آروم گفت:
راستش میخواستم باهات حرف بزنم
با کنجکاوی سری تکون دادم که گفت:
خب راستش من یه پسر عمو دارم به اسم دانیار...دانیار چند سال پیش سرطان خون گرفت از نوع بدخیمش!
با توجه بیشتری منتظر ادامه ی حرفش شدم اونم که دید من توجه نشون دادم با خیال راحت تری ادامه داد:
توی ایران همه ی دکترا جوابش کردن و گفتن بیشتر از دو سال دووم نمیاره!!برادر بزرگم که توی آمریکا زندگی میکنه گفت که دانیار بره اون جا و اون جا هم شانسش رو امتحان کنه...دانیار هم بعد از کارای انتقالش رفت آمریکا پیش یه دکتری به اسم جک ... و بعد از سه سال کاملا سالم به ایران برگشت و الانم یه زن و دو تا بچه داره!من میخوام بگم این دکتر کارش خیلی خوبه و سرطان های بدخیم رو درمان میکنه...تو هم میتونی با کمک ما کارای اقامت برادرت رو بکنی و بفرستیش پیش اون دکتر...البته اگه میتونی و مایلی!
با امید واری گفتم:
-یعنی حالش خوب میشه؟؟
لبخندی زد و آروم گفت:
اگه امید داشته باشه چرا که نه؟
دکتر توی آمریکا؟آرشم حالش خوب میشه؟دوباره آرش سالم من میشه؟معلومه که میفرستمش!حتی اگه خودشم نخواد!حتی اگه خونه رو بفروشم آرش رو میفرستم بره و حالش خوب بشه!حتی اگه تو خیابون زندگی کنم!!!!
********
پیش آرش نشسته بودم و بعد از یه دعوای سخت هر دو ساکت نشسته بودیم و من به اون نگاه میکردم اونم با اخمای غلیظش به دیوار زل زده بود که صدای در اومد...از جام بلند شدم و با تعجب بفرماییدی گفتم که در کمال نا باوری در باز شد و کتی با یه دسته گل بزرگ وارد اتاق شد و با لبخند سلام کرد...نیم نگاهی به آرش متعجب و اخمو کردم و رفتم سمت کتی و همونطور که بغلش میکردم گفتم:
-سلام کتی جون...چه بی خبر اومدی!زحمت کشیدی عزیزم
با لبخند از بغلم جدا شد و رفت سمت تخت آرش و دسته گل رو گذاشت روی میز پیش تخت و همون طور که روی کاناپه ی گوشه ی اتاق مینشست گفت:
سلام آقا آرش...خوبین؟
آرش"ممنونم"ی زیر لب گفت و سوالی به من نگاه کرد که جلو رفتم و آروم گفتم
-کتایون جون هستن...عمه ی کیانا!
آرش آهانی گفت و برگشت سمت کتی و شروع کرد به احوال پرسی و تشکر...بعد از این که تعارفاشون تموم شد کتی برگشت سمت منو گفت:

کیارش آدرس بیمارستانو بهم داد و منم اومدم تا هم تو رو ببینم هم حالی از آقا آرش بپرسم
آرش با شنیدن کلمه ی"کیارش"با اخم خیره شد بهم که کتی بلافاصله فهمید و توضیح داد:
کیارش برادرم...پدر کیانا!
آرش سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت و منو کتی هم شروع کردیم به حرف زدن و بعد از نیم ساعت کتی هم با ما خداحافظی کرد و رفت...چند دقیقه از رفتن کتی گذشته بود که با صدای آرش سرم رو از توی یخچال کوچیک گوشه ی اتاق در آوردم:
این دوستت... چند سالشه؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
-نمیدونم...نپرسیدم ازش!
سری تکون داد و بعد یه مکث کوتاه دوباره یکم من و من کرد و گفت:
متاهله؟
با چشمای گشاد شده رفتم سمتش و با شک و تردید پرسیدم:
-آرش تو از کتی خوشت اومده؟
به سرعت عکس العمل نشون داد و اخماشو توی هم کشید و با قلدری گفت:
نه...چه ربطی داره آخه؟فقط دارم ازت میپرسم!نباید بدونم با کیا دوستی میکنی؟؟
بعدم پشت چشمی نازک کرد و روشو ازم برگردوند که خیره خیره نگاش کردم بعد یهو زدم زیر خنده که دوباره برگشت و با اخم نگاهم کرد که منم خودمو جمع و جور کردم و از اتاق خارج شدم تا برای کارای انتقالش اقدام کنم...هر چند اگه میفهمید بی توجه به نارضایتی اون این کارو کردم کلمو میکند!!
********
آرش وقتی فهمید کاراشو انجام دادم و تا هفته ی دیگه منتقل میشه به آمریکا جنگ جهانی راه انداخت و بعدم باهام قهر کرد و افتاد روی دنده ی لج بازی و گیر داد اصلا میخوام برگردم خونه!الانم دو روزه باهام حرف نمیزنه و بهم توجه نمیکنه...در زدم و آروم وارد اتاقش شدم که با دیدنم اخماشو با شدت کشید توی هم و روشو ازم برگردوند...لبخند تلخی زدم و رفتم سمتش...کیفم رو گذاشتم گوشه ی تختش و رفتم رو به روش و آروم زانو زدم روی زمین و با بغض شروع کردم به حرف زدن:
-باهام حرف نزن‌...روتو ازم بگیر...بهم توجه نکن...منو نادیده بگیر...با دیدنم اخماتو بکش تو هم...دیگه نگرانم نشو...باشه...باشه همشو تحمل میکنم...اصلا تا ابد باهام حرف نزن...ولی سلامت باش...برو...تروخدا برو...به خاک مامان و بابا قسمت میدم برو...اگه نری...اگه خوب نشی...اگه از دستت بدم به خدا نمیتونم زندگی کنم...اصلا اگه تو نباشی منم نیستم...خواهش میکنم برو...تو برو و خوب شو اون وقت تا ابد باهام قهر باش...باهام حرف نزن...آرش ، جونم به جون تو بستست میفهمی؟میفهمی داری با جون منم بازی میکنی؟میدونی طاقت دوریتو ندارم ولی برو...برو و خوب شو...خوب شو و برگرد...من دوریتو تحمل میکنم تا خوب شی برگردی پیشم...اصلا برو و خوب شو و بر نگرد ولی خوب شو...اگه بدونم خوبی اگه فقط بدونم سالمی برام بسه...بهت التماس میکنم بری...به خاطر من برو...من نمیتونم از دست بدمت...نمیتونم بدون تو...میمیرم...خودمو میکشم اگه تو خوب نباشی...قسم میخورم تو نباشی منم یه لحظه زندگی نمیکنم آرش...فقط ازت میخوام بری...بری و سالم و سلامت برگردی پیشم آرش...با جون خودت و من بازی نکن!
بازوم با شدت کشیده شد و از روی زمین بلند شدم و افتادم توی آغوشی که دو روز تموم آرش ازم محروم کرده بود...گریم شدت گرفت و توی بغل آرش هق هق کردم...روی موهامو بوسید و محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت:
میرم...میرم فدات شم...میرم تو گریه نکن عشق داداش...باشه میرم...میرم و سالم بر میگردم...قول میدم...تو فقط گریه نکن که دلمو خون میکنی قربونت برم...قول میدم سالم برگردم
لباس بیمارستانی که تنش بود رو چنگ زدم و توی بغلش زار زدم و حسابی خودم رو خالی کردم....!

قسمت قبلی                                                                           قسمت اول                                                              قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.


منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت سیزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan