فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت چهاردهم

رمان آرنوشا - قسمت چهاردهم

ویرایش: 1397/5/18
نویسنده: masbi
رمان آرنوشا به قلم خانم Mahyan

قسمت چهاردهم:

********( ۵روز بعد )
با بغض و اشک لباسای آرشم رو توی چمدون بزرگی میچیدم و فکر میکردم چجوری بدون آرش تحمل کنم؟بغض بزرگی توی گلوم گیر کرده بود و راه نفسم رو بسته بود‌...بعد از این که همه ی وسایل مورد نیاز و ضروری آرش رو برداشتم همه ی پولی که پس انداز کرده بودم و نقد کرده بودم رو توی چمدونش گذاشتم و بلندش کردم و راه افتادم سمت سالن و در همون حال نگاهی به ساعتم انداختم و با دیدن عقربه های بی رحمی که هر لحظه به ساعت پرواز نزدیک تر میشدن بغض توی گلوم بزرگ تر شد و نفس کشیدن من سخت تر!...سوار تاکسی شدم و گفتم بره فرودگاه و سعی کردم با نگاه کردن به بیرون ماشین حواس خودمو از دوری آرش پرت کنم...بعد از ۱ ساعت ماشین جلوی فرودگاه نگه داشت و بعد از پرداخت کرایه ، دسته ی چمدون رو محکم توی دستای سرد و کم جونم گرفتم و با قدم های لرزون راه افتادم سمت فرودگاه و بعد از یکم گشتن تونستم پیداشون کنم...خوشحال بودم که کتی و آقای تهرانی هم اومده بودن و من تنها نبودم توی این راه سخت...رفتم سمتشون و با سری پایین افتاده چمدون رو گذاشتم کنار آرش و جلوش ایستادم که به شدت منو کشید توی بغلش و محکم فشردم...به قدری که صدای مهره های کمرم رو شنیدم...ولی اصلا دلم نمیخواست ازش جدا بشم...دستام رو محکم دور کمرش حلقه کردم و چشمام رو محکم روی هم فشردم تا گریه نکنم و رفتنو برای آرش سخت تر نکنم...آروم ازش جدا شدم و به چشمای سرخ و غمگینش نگاه کردم و لبخند مصنوعی زدم و آروم گفتم:
-به سلامت بری و برگردی...مواظب جون منم باش!
دوباره منو با شدت بیشتری کشید توی بغلش و این بار شونه هاش مردونه و خفیف لرزید و تحمل منم شکست دو قطره اشک از چشمام بیرون ریخت...سرم رو کج کردم و توی گوشش گفتم
-سخته...ولی تحمل میکنم تا سلامت برگردی!
ازم جدا شد و بعد از نفس عمیقی که کشید رفت سمت آقای تهرانی و دستش رو سمتش دراز کرد و همون طور که دستش رو میفشرد گفت:
بازم به خاطر لطفتون ممنونم...وقت نشده بود آشنا شیم ولی...
مکث کرد و نیم نگاهی به من انداخت و با صدای گرفته گفت:
خواهرم رو به شما سپردم آقای تهرانی!کسی رو ندارم تا جونمو بهش بسپرم...پس...جون شما و جون من!!!
آقای تهرانی با دستش ضربه ی آرومی به بازوی آرش زد و آروم گفت:
خیالت راحت باشه!
آرش برگشت سمت کتی و از اونم تشکر کرد به خاطر این مدت و منو به اونم سپرد و دوباره اومد سمتم و محکم بغلم کرد و توی گوشم گفت:
مواظب خودت باش عشق داداش!
بلوزش رو توی چنگم گرفتم و شونشو بوسیدم که دستام رو گرفت و از لباسش جدا کرد و بدون این که نگاهم کنه دسته ی چمدونش رو چنگ زد و به سرعت ازم دور شد...بغضم با صدای بلند شکست و روی زانوهام روی زمین نشستم با صدا زار زدم برای دوری همه کسم...دستای کتی دور شونه هام حلقه شد و از جا بلندم کرد...سرم رو برگردوندم سمتش و با دیدن چشما و بینی سرخش فهمیدم کتی هم گریه کرده...با گریه خودم رو انداختم توی بغلش و زار زدم که دستاش دورم حلقه شد و شونه های اونم لرزید و هق هق آرومش به گوشم رسید...نمیدونم چند دقیقه توی آغوش خواهرانه ی کتی گریه کردم تا آروم تر شدم و اشکام خشک شد ولی با صدای آقای تهرانی به خودم اومدم:
بهتره دیگه بریم...دیروقته!
آروم از کتی جدا شدم که لبخند تلخی تحویلم داد و دستش رو گذاشت پشتم و هدایتم کرد سمت خروجی فرودگاه...نشستم عقب ماشین و کتی هم نشست پیشم و شروع کرد به دلداری دادنم...رسیدیم جلوی در خونه و خواستم پیاده شم که کتی گفت:
بیام پیشت امشب؟
برگشتم و لبخند تلخی زدم و با صدای گرفتم گفتم
-نه...ممنون...تنها باشم بهتره...ببخشید شمام این چند وقته خیلی زحمت کشیدین...جبران میکنم!
آقای تهرانی فقط سری تکون داد و کتی با مهربونی گفت:
عزیزم این چه حرفیه؟ما داریم لطف تورو جبران میکنیم!
لبخند دیگه ای زدم از ماشین پیاده شدم و با گفتن"خداحافظ"آرومی بدون این که منتظر جواب باشم در خونه رو باز کردم و رفتم داخل و بلافاصله بعد از بستن در دویدم سمت اتاق آرش و خودمو انداختم روی تختش و با حس بوی عطرش اشکام شروع به باریدن کرد...یاد وقتی که محکم بغلم کرد و بهم گفت مواظب خودم باشم دیوانم میکرد...با فکر این که یه درصد درمان دکتر جواب نده و دیگه هیچ وقت نبینمش قلبم تیر کشید و گریه ی آرومم به هق هق های بلند و از ته دل تبدیل شد...صدای گریم توی کل خونه میپیچید و اعصاب داغونمو بیشتر داغون میکرد...اینقدر گریه کردم و زار زدم که وقتی به خودم اومدم دیدم هوا روشن شده و ساعت هشت صبحه...با عجله از جام بلند شدم و با باشگاه تماس گرفتم و مرخصی گرفتم برای اون روز و دوباره خودمو انداختم روی تخت آرش و تا بعد از ظهر فقط گریه کردم...از جام به زور بلند شدم و با سستی به سمت حمام رفتم و یه دوش ربع ساعته گرفتم که اون جا هم کلی گریه کردم و وقتی اومدم بیرون و خودمو توی آیینه دیدم تعجب کردم...چشمام به شدت سرخ بود و یه دایره دور چشمام و نوک بینیمم قرمز بود و زیر چشمام توی این یه روز بیشتر از هر موقعی گود شده بود و چهرمو شبیه یه جنازه کرده بود...بیخیال چهره ی جدیدم لباس پوشیدم و راه افتادم سمت ماشیم آرش و سوار شدم و آسون تر از دفعه ی پیش روشنش کردم و راه افتادم سمت خونه ی آقای تهرانی...ماشین رو پارک کردم و آروم ازش پیاده شدم و راه افتادم سمت خونه و زنگ زدم و در مثل همیشه بی هیچ حرفی باز شد و منم رفتم داخل...بدنم ضعف داشت...از دیروز و ناهاری که با آرش خوردم هیچی نخورده بودم و اگه میخواستم هم نمیتونستم چیزی بخورم و از گلوم چیزی پایین نمیرفت...وارد خونه شدم و کتی رو دیدم که با نگرانی ایستاده دم در و نگاهم میکنه...تا وارد خونه شدم بغلم کرد و گفت:
خوبی عزیزم؟
لبخندی زدم آروم از بغلش اومدم بیرون و در جوابش گفتم:
-خوبم عزیزم...مرسی
دستم رو گرفت کشید توی خونه و روی مبل نشوند...نشستم که کتی با نگرانی گفت:
چه بلایی سر خودت آوردی آرنوشا؟مگه چقدر گریه کردی؟اصلا از دیشب تا حالا چیزی خوردی؟
توجهی به سوالش نکردم و اولین سوالی که توی ذهنم بود رو پرسیدم:
-کتی جون یه سوال داشتم ازت!
کتی یکم مکث کرد و بعد گفت:
بپرس عزیزم!
یکم مکث کردم و آروم گفتم:
-هزینه ی درمان آرش توی آمریکا چقد میشه؟به ریال؟
یکم نگاهم کرد نگاهش رو ازم گرفت و آروم گفت:
نگران هزینه ها نباش آرنو...
پریدم وسط حرفش و با دلخوری گفتم:
-خواهش میکنم بس کن...اینجوری ناراحت میشم!
یکم با نارضایتی نگاهم کرد و سرش رو پایین انداخت و بعد مکثی طولانی آروم گفت:
فکر کنم حدود ۸۰۰ تومن بشه کل هزینه های برادرت!
با تعجب نگاهش کردم که سرش رو بلند کرد و آروم تر از قبل گفت:
۸۰۰ ملیون تومن!!!!
سرم رو تکون دادم و ساکت شدم...انتظار شنیدن این عدد رو داشتم ولی انتظارش با واقعیت خیلی فاصله داره...وقتی انتظار شنیدنشو داشته باشی فقط بهش فکر میکنی ولی وقتی پای دادن اون پول میاد وسط تازه فکر میکنی قرار اون پولو از کجا بیارم خدایا؟
کتی:آرنوشا گوش کن...میتونی به عنوان قرض از من قبول کنی!!!
سرم رو آوردم بالا و ناخوداگاه با لحن تلخی گفتم:
-قرض؟۸۰۰ ملیون تومن قرض؟
دست خودم نبود هر وقت حس میکردم داره بهم توهین میشه لحنم اینجوری میشد...کتی فهمید ناراحت شدم و دیگه ادامه نداد منم ساکم رو از روی زمین برداشتم و راه افتادم سمت اتاق تمرین!!

قسمت قبلی                                                                           قسمت اول                                                              قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.


منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت چهاردهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan