فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرنوشا - قسمت پانزدهم

رمان آرنوشا - قسمت پانزدهم

ویرایش: 1397/5/18
نویسنده: masbi

رمان آرنوشا با ژانری هیجانی ، عاشقانه به قلم خانم Mahyan

قسمت پانزدهم:

********( ۱ هفته بعد )
وارد خونه شدم و یه راست رفتم سمت کتی و بغلش کردم و بهش سلام کردم و اونم با خوش رویی جوابم رو داد...نشستم روی مبل و کتی به آیه خانوم گفت شربت بیاره تا گرمای شدید تابستون از تنم خارج بشه...یه قلپ از شربتم رو خوردم که صدای موبایلم رو شنیدم...شربت رو روی میز گذاشتم و با گفتن"ببخشید الان بر میگردم"گوشی رو برداشتم و رفتم سمت راهروی گوشه ی سالن و تلفن رو جواب دادم:
...:سلام خانوم افشار...زنگ زدم بگم یه خونه براتون پیدا کردم با قیمت مناسب و عالی...کی وقت میکنید بیاید و خونه رو ببینید؟
سرم رو برگردوندم و با دیدن کتی که روی مبل در حال صحبت با تلفنش بود خیالم راحت تر شد و بیشتر توی راهرو فرو رفتم و آروم گفتم:
-قیمت پیش خونه چه قدره؟
با شنیدن قیمت سرم تیر کشید و با عصبانیت گفتم
-آقای فلاح من به شما گفتم نیاز فوری به پول دارم...اصلا خونه نمیخوام...یه سوییت هم باشه خوبه اون وقت شما با من تماس گرفتین و با اعتماد به نفس میگین قیمت خوب و عالی داره!!؟؟
هیچی نگفت که با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و برگشتم که با آقای تهرانی رو به رو شدم و از شوک هینی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم
کیارش:قصد دارین خونه بخرید خانوم افشار؟
سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم
-بله...میخواستم خونه کرایه کنم!
صداش رو بدون هیچ انعطافی شنیدم
کیارش:چرا نمیاید این چند وقتی که برادرتون نیستن اینجا زندگی کنید؟
با شوک سرم رو آوردم بالا و وقتی دیدم هیچ آثار شوخی توی صورتش نیست گفتم
-دارید شوخی میکنید آقای تهرانی؟!
کیارش:بهم میاد شوخی بکنم؟؟
هیچی نگفتم که خودش ادامه داد:
برادرتون شما رو به من سپرده!میدونید میتونم بهش بگم که قصد چه کاری رو دارید؟
سری با تعجب تکون دادم و آروم گفتم
-منو تهدید میکنید؟
سری تکون داد و گفت:
نه فقط دارم یاد آوری میکنم که اگه شما این کارو بکنید و برادرتون بفهمه عذاب میکشه که برای سلامتی اون دارید به خودتون سختی میدین!
اخمام یکم توی هم رفت و آروم گفتم
-برادرم قرار نیست چیزی بفهمه...و ممنون میشم تصمیم گیری در این باره رو به عهده ی خودم بزارید!
خواستم از کنارش رد بشم که آونم آروم ولی با صدای محکمی گفت:
زندگی با لج بازی جلو نمیره خانوم افشاری...برادرتون رو با کاراتون نرنجونید...حالا که برای درمان رفته!!
به سرعت ازش جدا شدم و رفتم سمت اتاق تمرین و داخل شدم

 این چند وقته رابطه ی نزدیکتری با کیانا دارم ولی خب به خاطر ذهن مشغولیایی که دارم نمیتونم زیاد دل به دلش بدم...بغلش کردم و بعد از پرسیدن حالش تمرین رو شروع کردیم!

********
وارد خونه شدم و خودمو انداختم توی سالن و نفسمو دادم بیرون...اینقدر خسته بودم که حتی نتونم تا توی اتاق آرش برم و اون جا بخوابم...از وقتی رفته ، توی اتاق آرش و روی تخت اون میخوابم!!!چشمام داشت گرم میشد که صدای تلفن بلند شد...با خستگی از جام بلند شدم و بدون اینکه شماره رو نگاه کنم جواب دادم
-بله؟
با صدای داد آرش خواب از سرم پرید و شوکه شدم:
تو اون جا داری چه غلطی میکنی آرنوشا؟با اجازه ی کی داری خونه رو میفروشی؟ها؟مگه من مردم که با من مشورتم نمیکنی؟کی به تو گفته میتونی خودسر همچین کاری بکنی؟ها؟کی بهت گفته؟به خدا آرنوشا اگه بخوای این کارا رو بکنی بر میگردم و اصلا رضایت نمیدم واسه درمان!میام هم تورو میکشم هم خودمو که دوتامون راحت بشیم!
با گریه اسمشو زمزمه کردم که نفسشو کلافه داد بیرون و آروم گفت:
ماشینو بفروش فقط...خودم بقیشو یه کاری میکنم!بشنوم خونه رو فروختی خودم با دستای خودم میکشمت!
بعدم سریع تلفن رو قطع کرد!...تلفن رو گذاشتم سر جاش و گریه رو از سر گرفتم!خدایا حالا چکار کنم؟چجوری راضیش کنم؟میدونم که آرش غد تر از این حرفاست که راضی بشه!خدایا چکار کنم؟چکار کنم؟!
********
بعد از سلام کردن به آیه خانوم وارد خونه شدم و کتی رو دیدم که وسط سالن ایستاده و با تعجب منتظر ورودمه...رفتم سمتش و باهاش دست دادم و دوتامون روی مبل ها نشستیم...کتی بعد از این که حالم رو پرسید با کنجکاوی گفت:
امروز که کلاس ندارین!چیزی شده؟
سرم رو انداختم پایین و بعد مکث کوتاهی آروم گفتم:
-با آقای تهرانی کار داشتم...تشریف دارن؟
با تعجب آشکاری گفت:
با کیارش کار داری؟
هیچی نگفتم که از جاش بلند شد و رفت سمت اتاق کار آقای تهرانی و در همون حال گفت:
آره عزیزم خونست...یکم صبر کن بهش بگم باهاش کار داری!
سری تکون دادم و کتی بعد از چند دقیقه اومد بیرون و با لبخند بهم گفت که میتونم برم داخل...از جام بلند شدم و با قدم های کوتاه ولی محکم رفتم سمت اتاق و در زدم.
کیارش:بفرمایید!
درو آروم باز کردم و آروم تر وارد شدم و سلام زیر لبی زمزمه کردم.
کیارش:سلام...بفرمایید!
با همون قدم های کوتاه رفتم سمت میز و روی نزدیک ترین مبل نشستم و به دستام زل زدم که صدای آقای تهرانی رو شنیدم:
میخواستین باهام صحبت کنید؟
سرم رو بلند کردم و با نگاه خیرش دوباره سرم رو انداختم پایین و بعد کلی من من با صدای لرزونی گفتم:
-آرش بهم زنگ زد...میدونم شما بهش خبر دادین!اومدم اینجا تا یه درخواستی...ازتون بکنم!
نفسم رو بیرون دادم و دستمالی از روی میز برداشتم و روی عرقای پیشونیم کشیدم و توی دستام مچالش کردم...تا حالا از کسی همچین درخواستی نکرده بودم...حس میکردم جونم داره بالا میاد...صدام به خاطر این حجم از شرم و سرافکندگی لرزون شده بود و نفسام تند...حس بدی داشتم...حس کوچیک شدن و شکسته شدن غرورم...حس خجالت و از بین رفتن عزت نفسم...اگه به خاطر آرش نبود محال بود این کارو انجام بدم...با صدای آقای تهرانی به خودم اومدم و حس های بدم بیشتر شد:
بفرمایید...کاری از دستم بربیاد دریغ نمیکنم!
سرم رو بیشتر توی یقم فرو کردم و با صدایی که لرزشش محسوس شده بود با لکنت و به سختی گفتم:
-میتونم مقداری پول ازتون قرض بگیرم؟قول میدم به موقع پسش بدم!
یکی از ابروهاش بالا رفت و به صندلیش تکیه داد و با خونسردی گفت:
خیر...نمیشه!
شونه هام از سنگینی حرف بی رحمانه اش خم شد و چشمام پر اشک شد...میتونستم همین الان از جام بلند بشم و با صدای بلند بگم"به درک"و تا خونه بدوم...ولی آرش هزاران کیلومتر دور تر از من پول لازم داشت تا درمان بشه...تا دوباره آرش بشه!دستمال بیچاره رو تا تونستم توی دستام فشردم و با صدای لرزون و ملتمسی گفتم:
-قول میدم خیلی سریع بهتون پسش بدم...به...به این پول احتیاج دارم!
چشمام اصرار زیادی برای باریدن داشتن ولی با تموم وجودم سعی کردم توی کاسه ی چشمم نگهشون دارم تا بیشتر از این جلوی این مرد بیرحم خورد نشم...نشکنم!!
کیارش:نه خانوم...نمیشه!
سرم رو بلند کردم و یه لحظه فقط یه لحظه حس کردم با دیدن چشمای براق از اشکم که مطمئنا سرخ شده بود شوکه شد...از جاش بلند شد و اومد روبه روی من روی مبل نشست که دوباره سرم رو پایین انداختم...صداش رو با جدیت همیشگی شنیدم و با خودم فکر کردم چجوری میتونه همیشه اینقدر جدی صحبت کنه!
کیارش:من پولی بهتون نمیدم خانوم افشاری...بهتون گفته بودم این مدت کوتاه رو این جا زندگی کنید و خونتون رو کرایه بدین...در اون صورت هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم...ولی اینجوری نه!
دستمال بیگناه توی دستم نابود میشد و از عرق دستم کاملا خیس شده بود ولی من خیال نداشتم دست از سرش بردارم...یه جور اهرم میدیدمش تا بتونم زیر نگاه آقای تهرانی دووم بیارم!خم شد و از روی میزش یه تیکه نبات برداشت و گرفت جلوم که زل زدم به دستش!
کیارش:بخورید...حالتون مساعد نیست!
دست لرزونم رو جلو بردم و نبات رو از دستش گرفتم و بلافاصله توی دهنم انداختم و مک عمیقی بهش زدم و طعم شیرینشو قورت دادم و حس کردم حالم یه خورده بهتره!سرم رو بالا گرفتم و راحت تر از قبل حرفمو زدم
-من نمیتونم این جا باشم آقای تهرانی!

قسمت قبلی                                                                           قسمت اول                                                              قسمت بعدی

لطفا از کپی و درج این رمان در سایر شبکه های اجتماعی و سایتها و وبلاگها خودداری فرمایید.
در صورت تمایل، لینک
http://www.fars-ads.com/sellerlink.aspx?user_name=boors2014&k=N
را که همه مقالات را شامل می شود در اینترنت تبلیغ کنید.


منبع:

https://www.instagram.com/avayyeshgh/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرنوشا - قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان ، رمان ، داستان عاشقانه ، رمان عاشقانه ، ژانر ، عاشقانه و هیجانی ، پایان خوش ، رمان آرنوشا ، نویسنده رمان ، مهیان ، mahyan