فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و سوم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و سوم

ویرایش: 1397/5/19
نویسنده: masbi

قسمت بیست و سوم:

پوزخند از لباش پاک می شه و کم کم عصبانیت جای خونسردیشو می گیره. با اخم های در هم می گه:

ـ نکنه فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدم. یه بار همچین غلطی کردم که باعث نابودی خودم و خونوادم شد. تا عمر دارم از روی برادرم خجالت می کشم. بهتره این حرفه من رو خوب تو گوشت فرو کنی، اگه امروز این جایی فقط و فقط از روی ناچاریه، آقای رمضانی به جز تو کس دیگه ای رو سراغ نداشت و اون خانمی رو هم که فرستاده بود تو آزمون ورودی رد شد. مطمئن باش به یه ماه نکشیده یه آدم درست و حسابی پیدا می کنم تا زودتر شرت رو کم کنی. بهتره دور و بر من زیاد نپلکی؛ چون دوست ندارم نامزدم ناراحت بشه. من عاشق نامزدم هستم، با آشنایی با نامزدم تونستم معنی عشق واقعی رو درک کنم. الان می فهمم که در گذشته چقدر اشتباه کردم و چقدر به خطا رفتم.

فقط یه چیز از خدا می خوام، فقط یه چیز، این که هیچ کس رو در شرایط امروز من قرار نده. خدایا من که می دونستم من رو نمی خواد، چرا یه کاری می کنی داغون تر بشم. خیلی سخته جلوی عشقت بشینی و اون از عشق جدیدش حرف بزنه و تو سعی کنی مثل همیشه خونسرد باشی. خیلی دارم سعی می کنم اشکام جاری نشه، که گریه نکنم، که زار نزنم، که التماس نکنم، که داد نزنم، که بیشتر از این خرد نشم، که بیشتر از این نشکنم، که بیشتر از این غرورم زیر سوال نره، خیلی سخته دنیات رو ازت بگیرن و باز هم تظاهر به آروم بودن کنی. با گفتن این که آروممِ آرومم هیچ آدمی آروم نمی شه، فقط و فقط فکر بقیه رو منحرف می کنه. شاید بتونه بقیه رو گول بزنه، ولی نمی تونه قلب و احساس خودش رو فریب بده. خیلی سخته عشقت همه خاطرات با تو بودن رو پوچ و بیهوده بدونه و باز هم روی مبل مثل سنگی بی احساس بهش زل بزنی و هیچی نگی. آره خیلی سخته، خیلی زیاد. سروش خیلی دوستت دارم، خیلی زیاد، از خدا می خوام هیچ وقت نفهمی که بی گناهم، شاید تو از شکستن من خوشحال بشی، ولی من از شرمندگی تو خوشحال نمی شم، دوست دارم همیشه مقتدر باشی، همیشه سرتو بالا بگیری، همیشه بخندی و خوشبخت باشی. ببخش که زندگیتو نابود کردم. با این که من مقصر نبودم، ولی باز رو زندگیت تاثیر منفی گذاشتم.

سروش خوشحالم که عاشق شدی، حداقل این جوری یکیمون خوشبخته. من به خوشبختی تو راضیم. دهن سروش باز و بسته می شه، ولی من هیچی از حرفاش نمی فهمم، می دونم داره از عشقش می گه، از عشق جدیدش، از زندگی جدیدش، از احساس جدیدش و من فکر می کنم چرا زنده م! به چه امید نفس می کشم؟! مثل یه سنگ بی احساس روی مبل نشستم و هیچ حرفی نمی زنم. تو نگام خونسردی موج می زنه اما تو قلبم غوغاییه، آره تو قلبم غوغاست. خودم هم نمی دونم باید ناراحت باشم یا خوشحال. مگه نمی گن عشق یعنی از خودگذشتگی؟ پس من از خودم می گذرم،، با همه ی ناراحتی هام می خوام خوشحال باشم. آره من از خودم می گذرم و برای خوشی تو خوشحال می شم. سروش دوست دارم همه ی این حرفا رو به زبون بیارم، اما حیف که تو حتی پاسخ گوی سلام منم نیستی، چه برسه به حرفام.

ـ « کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره م هرگز پریشانی نداشت

برگ های آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سرد عشق را

بی اختیار پیمود و قربانی نداشت .»

این شعر چقدر با حال امروز من جور در میاد. یاد بیت آخر شعر میفتم «کاش می شد راه سرد عشق را بی اختیار پیمود و قربانی نداشت.» چرا هر کسی که اطراف من عاشق شد آخرش قربانی شد! ترانه، سیاوش، مسعود، خود من، سروشم خوشحالم که عاشقم نبودی. خوشحالم که تو قربانی نشدی. خوشحالم که حداقل تو درد جدایی نمی کشی، درد عشق نمی کشی، هر چند دیگه سروش من نیستی، دیگه نمی تونم صدات کنم سروشم و تو هم بگی جان سروش، من بگم دوستت دارم و تو بگی من بیشتر، من بگم من خیلی خیلی بیشتر، از امروز تا قیام قیامت تو فقط سروشی شاید هم آقای راستین. تو اون غریبه ای هستی که یه روزی آشنایم شد. بعد پشت و پا زدی به هر چی داشتم و نداشتم و رفتی و بعد از چهار سال تو رو آشنایی دیدم که برام از هر غریبه ای غریبه تر بودی. تو زندگیم به هیچی نرسیدم، بعد از بیست و شیش سال زندگی امروز هیچی ندارم، نه تو رشته ی مورد علاقم تحصیل کردم، نه کار درست و حسابی دارم، عشق من هم که جلوی چشمای من داره حرف از دنیای جدیدش می زنه. خونوادم هم که تکلیفشون معلومه! به چشماش زل می زنم، هنوز داره کلی حرف بارم می کنه. از اول هم می دونستم کاری رو بی دلیل انجام نمی ده، اما انتظار نداشتم از همین روز اول شروع کنه. صداشو می شنوم که می گه:

ـ  تو بزرگ ترین اشتباه زندگی منی، بهترین تصمیمی که گرفتم جدایی از تو بود، کسی که حتی به خواهرش هم رحم نک... 

ای کاش یه خرده مراعات من رو می کرد. دلم می خواد یه حرفی بزنم، ولی جرات ندارم، می ترسم لرزش صدام لوم بده. دوست دارم بلند شم و از اتاق بیرون برم، ولی می ترسم از احساسم نسبت به خودش با خبر بشه. موندن و حرف شنیدن خیلی خیلی برام سخته. از یه چیز بدجور در تعجبم، مگه می شه این همه حرف شنید و باز هم عاشق موند! شاید خیلی چیزا رو ندونم، اما از یه چیز مطمئنم که هنوزم که هنوز دوسش دارم. تو دلم می گم دوستت دارم عشقم، قد همه ی آسمونا. همین جور که دارم با خودم فکر می کنم با داد سروش به خودم میام

سروش:

ـ کجایی؟ می گم معرفی نامه ات رو بده.

نمی دونم کی بد و بی راه هاش تموم شد. با تعجب نگاش می کنم و به زحمت می گم:

ـ کدوم معرفی نامه؟

قسمت قبلی                                                                       قسمت اول                                                           قسمت بعدی



منبع:

https://t.me/mitingg

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه