فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت اول

رمان روانی - قسمت اول

ویرایش: 1397/5/30
نویسنده: masbi

تیزر:
{
 (خونه)

مثل یه شیر زخمی که کاردمیزدی خونش در نمیومد از این طرف اتاق به اون طرف میرفت و باچشمهایی که ازخشم سرخ شده بود چنان باغضب به ساعت نگاه میکردکه زمان اگرچاره داشت توقف میکرد و به عقربه ها فرمان ایست میداد,هزار جور فکر توی سرش میچرخیدکه با صدای چرخوندن کلید توی قفل به خودش اومد,کسیکه ساعتها منتظرش بودتا جواب سوالهاش رو ازش بگیره واردشد

+سلام برتو ای مردبزرگ

_کجابودی؟

+به به!چه خوش آمدگوییِ گرمی!ممنون,شماهم خسته نباشی!خوبم!

_گفتم کدوم گوری بودی؟

چنان ازشنیدن این حرف ازدهن کسیکه تاحالا از گل نازک تربهش نگفته بودحیرت کردکه تنهاواکنشش نگاه بُهت زده ای بودکه سکوت سردی همراهیش میکرد

_مگه کری؟جواب منو بده!چرا لال شدی؟

باعصبانیت رفت به سمتش و بادستهاش شونه هاش رو گرفت و کوبوندش به دیوار!و دوباره سوالش رو تکرارکرداما بازهم سکوت تنها جواب بود,کنترلش رو ازدست داد و باتمام توان به  صورتی زد که حاضر نبودحتی نسیمی نوازشش کنه و پرتش کرد روی زمین,بدون اینکه نگاهی بهش بکنه رفت و در رو کوبید

✴️

(بیمارستان)

پرستاربه سمتش اومد و گفت آقای دکتر توی اتاقشون منتظرشما هستند,بادلهره ای وصف ناپذیر و با پاهای سستی که به زور حرکتشون میدادبه سمت اتاق دکتر رفت,در زد و بعداز مکث کوتاهی بازش کرد

_میتونم بیام تو؟

+بله,بفرمایید

_خانوم پرستارگفتن...

+بله میدونم خودم گفته بودم شمارو خبرکنن

_چیزی شده؟

+گفتن این حرفهابرای من سخته اماقطعا شنیدنش برای شماسخت تره امابایدهمکاری کنیم تاهمه چیز آسون تر بشه

_فقط نگید که مرده,جز این هرچیز دیگه ای باشه رو حل میکنیم مگه نه؟خودم حلش میکنم,فقط نمرده باشه.من همه چیز رو میتونم درست کنم,همه چیز جزمرگ,زنده س دیگه؟نه؟

}

قسمت اول:

 (منزل مریم)

+پروانه:مرمر؟تصمیمت قطعیه؟مطمئنی دلت میخواد بری؟

_مریم:من میدونم تو خنگی اما چیزی که نمیدونم اینه که چرا علاوه بر خنگیِ خدادادیت خودت هم سعی در خنگ نماییِ مضاعف داری!

+یعنی چی؟چی گفتم مگه؟

_جواب سوالت به قدری واضحه که پرسیدنش ابلهانه س!معلومه که دلم نمیخواد برم

+پس چرا داری میری؟

_چون احمق نیستم.کدوم احمقی همچین فرصتی رو از دست میده؟

+حالا همچین تحفه ای هم نیست!

_ببینم تو تاحالا اون خراب شده رو دیدی؟

+کدوم خراب شده؟

_جان هاپکینز

+جان هاپکینز مگه آدم نیست؟همون بازیگر پیره که فیلماشو دوست داری؟پس چرا میگی خراب شده؟بعد به من میگی خنگ!خودت که بدتری!

_خدای بزرگ!یعنی من اگر بابت بحران آب و سرطان و سکته و فوران آتشفشان و نزول شهاب سنگ آسمانی و حمله ملخ ها و تصادف و...هم نمیرم قطعا از دست تو دق میکنم و میمیرم!اون پیرمرد بازیگر که من به فیلمهاش علاقه دارم آنتونی هاپکینزه!جان هاپکینز اسم یکی از بهترین دانشگاه های دنیاست که به افتخار دانشمندی به همین اسم نامگذاری شده!

+خب منم همینو گفتم دیگه!بالاخره آدم بوده!

_آره دقیقا همینو گفتی!

+اینارو ول کن.تو بری من چیکار کنم؟

_چمچاره

+مرمر!

_نترس!یه بدبخت دیگه رو پیدا میکنی که روی مغزش پاتیناژ بری و دائم سرش خراب بشی

+من کِی سر تو خراب شدم؟

_خب فهمیدنش کار سختی نیست.یه نگاه به اطرافت بنداز.اینجا کجاست؟آفرین خونه منه.و من تو خونهء خودمم و تو اینجایی.این یعنی تو سر من خراب شدی

+خیلی بدی!حالا کِی میری؟

_چند ماه دیگه.فردا باید برم دانشگاه تا اطلاعات دقیق رو از اون مشیریِ کله پوک بگیرم

+هرچی شد خبرشو به من بده

_قول نمیدم اما سعی میکنم

+همینم غنیمته

 (فردا.مریم در راه دانشگاه)

مدام توی مسیر باخودش فکرمیکردکه اصلا  میتونه این کار رو بکنه یانه.بالاخره به دانشگاه رسید و واردشد و یک راست به سمت دفتر مشیری رفت تا اطلاعات دقیق رو درمورد اون بورسیهء به ظاهر طلایی بگیره.به اتاق رسید.در نیمه باز بود با این وجود در زد و داخل شد اما کسی رو ندید یه کم که جلو تر رفت دید جناب مشیری لا به لای زونکن ها خوابش برده.پوزخندی زد و زیرلب گفت

+بعد وقتی بهت میگم مشیری کله پوک همه میگن نگو زشته.منو احضار کرده و خودش خوابیده!

چندتا سرفهء الکی کرد به این امیدکه بتونه به این وسیله بیدارش کنه اما موفق نبود بنابراین جلو رفت و با انگشتش آروم به میز ضربه زد و گفت

+آقای مشیری؟جناب آقای مشیری؟

سرآسیمه بلندشد و با چشمهای قرمز و صدای گرفته گفت

_بله؟بله؟کیه؟

+سلام.مجبور بودم بیدارتون کنم

_سلام.نه نه من خواب نبودم.بیدار بودم

+بله...دیدم...

_بفرمایید

+اومدم اطلاعات دقیق رو درباره بورسیه بگیرم

_اول بگو چی شدکه راضی شدی؟چرا اول مخالف بودی؟رئیس دانشکده هرکاری کرد قبول نکردی یهو چرا از این رو به اون رو شدی؟

+من کم اینجا اذیت نشدم اما باوجوداین,این خاک رو دوست دارم.هرچیزی که من بهش تعلق خاطر دارم اینجاست.ترک این کشور و خانوادم برای من آسون نیست.الان هم اگه راضی به رفتن شدم به این دلیله که خانوادم فکرمیکنن وجود اونا باعث عدم پیشرفت من میشه و بخاطر اون هاست که نِمیرم و من نمیخوام ناراحت باشن. حالالطفا ازشرایط اقامت بگید.بایدتو یه خوابگاه یا پانسیون یا یه همچین جایی ساکن بشم دیگه؟

_قاعدتا بله.درموردهمه اینطوره ولی برای تو نه

+چرا؟

_چون نمره تو در اون آزمون ورودی به طرز غیر معمولی بالاشده و طبیعیه که به تو امکانات بیشتری اختصاص داده بشه.بابت اقامتت نگران نباش.همه چیز رو خودشون مرتب میکنن.برای اوناجذب سرمایه مهمه و تو سرمایه ای.پس هر کاری میکنن که بتونن جذبت کنن

+کِی باید برم؟

_این ترم رو که باید ور دل خودمون باشی.میره تا سه ماه دیگه

+باشه.پس من فعلا برم کتابخونه.بایدروی موضوعی کار کنم.چندتا کتاب لازم دارم

_برو به سلامت

کتاب هایی که میخواست رو گرفت و ازدانشگاه خارج شد و به سمت ماشینش رفت.در همین حین موبایلش زنگ خورد

+الو؟سلام پروانه.آره رفتم.دارم برمیگردم.بعدا برات میگم.خب الان دستم بنده.ده تا کتاب دستمه

همچنان که کتابهارو با دوتا دستاش گرفته بود و موبایل رو به سختی به کمک گردنش به گوشش چسبونده بود تا نیفته مشغول رد شدن از خیابون شد که یه دفعه...
...
...
ادامه دارد

قسمت بعدی



منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام ، رمان تلفیقی ، درام عاشقانه ، تم اجتماعی